جای دیگری برای حرف زدن ندارم
گفتگوی وبلاگی با خانم توحیدلو؛ نویسندهی وبلاگ «بر ساحل سلامت»
سایه ساروی - آزاده رهجو
گفتوگو اولین مطلبی بود که پیگیرش شدیم و آخرین مطلبی بود که آماده شد. کار سختی بود؛ مخصوصا که اولین شماره بود. سختترین کار، انتخاب وبلاگ مناسبی برای گفتوگو بود. گفتم «وبلاگ» چون برایمان مهم بود بین نویسنده و وبلاگش ارتباط قویای برقرار باشد تا آنجا که حتی آن وبلاگ جزیی از نویسندهاش شده باشد. چند نفری را انتخاب کردیم ولی پس از انتخاب کردن، راه زیادی بود تا تماس گرفتن و خبر دادن و انجام هماهنگیهای لازم برای انجام مصاحبه. در نهایت سمیه توحیدلو، نویسندهی وبلاگ «بر ساحل سلامت» برای این گفتوگو انتخاب شد.
سمیه توحیدلو یک دی 1357 متولد شده و مهندسي شيمي خوانده. بعد از آن، جامعهشناسی! و الان هم دانشجوی دکترای جامعهشناسی است. حدودا 5 سال پیش ازدواج کرده است. خودش ميگويد همهی وقتش به درس میگذرد و اندکی هم زندگی! به همسرش میگوید مهربان همسر؛ و وبلاگش جای فرزند نداشتهاش! حتی اگر مهربان همسر بخواهد، وبلاگش را تعطیل نمیکند. و از سوسک بیشتر از نقدهای وبلاگی میترسد.
دوست داشتیم گفتوگو به همراه پادکست باشد. مقدماتش هم فراهم شده بود اما نشد استودیو را هماهنگ کنیم. بنابراین بین گفتوگوی تلفنی و چتی، دومی را انتخاب کردیم. با این کار، هم صحبت سهنفری راحتتر میشد، هم این که هنگام گفتوگو به اینترنت دسترسی داشتند و امتیازات دیگری هم بود که در متن خواهید دید! سمیه توحیدلو با اینکه مشغلهی زیادی داشت وقتش را در اختیار ما قرار داد. این گفتوگو ساعت ده شب شروع شد و تا دقایقی بعد از نیمهشب ادامه داشت.
_خب الان مثل بچهام میمونه. اولین چیزیه که وقتی میشینم پای کامپیوتر باز میکنم. امیدوارم این دو اتفاق هم نیفته. هر وقت افتاد درباره اینکه چه میکنم فکر میکنم.
_ با هویت مجازی زیاد ننوشتم. بیشتر حقیقی بوده و حقیقی رو بیشتر میپسندم. من شخصی نمینویسم، روایت زنانه نمیکنم. اجتماعی - سیاسی مینویسم. بهتره که حقیقی باشه. تا نقدی که بهش میشه هم واقعیتر بشه.
_ارتباط دو سویه است کاملا. در دریافت سوژه و کشف موضوعات وبلاگ، خب بیشتر از اخبار و نوشتههای اینترنتی استفاده کردم. من خبرنگار یا روزنامهنگار نبودم، در هیچ جلسهای شرکت نمیکردم، گزارشهای دسته اول هم به دنبال اون نداشتم. بدون شک برای جمعآوری داده، اینترنت مهمترین منبع و تأثیرگذارترین بوده اما دربارهی تحلیلها سعی میکردم نظر خودم رو بنویسم. فکر کنم جاهایی که حرف جدیدی داشتم مخاطب خوبی هم داشتم و تأثیرگذار هم بوده.
_من برای وبلاگ وقت نمیگذارم یا کم میگذارم. یه جور دیگه بگم، من اولین کاری که توی کلاسهای درسی که میرم انجام میدم، درست کردن یک وبلاگ گروهی هستش. نصف نمرهی بچهها هم در فعالیتشون توی این وبلاگ معلوم میشه. یک علت داره که تجربه خودم هست در وبلاگنویسی؛ چیزی که شاید در روزنامه کمتر باشه. من فکر میکنم هر کس خصوصا محصل علوم اجتماعی، باید نگاه مسئلهمحور داشته باشه، به اطرافش مثل مسئلههایی نگاه کنه که یا باید حل بشه یا تحلیل و واکاوی. وبلاگ این نقش رو برای من بازی کرد. الان دور و برم رو مثل سوژه میبینم. همه چیز برام علامت سوال ایجاد میکنه و به نظرم این خیلی مهمه. توی یک وبلاگ روزنوشت این اتفاق میافته. وسط حرفم بپرید لطفا تا پر چونگی نکنم!
_ یادداشتهای من چند دستهاند. یه بخشی از اونا بیشتر خبریه، قبول دارم. اما نقلشون میکنم که خونده بشه و بعضا با یکی دو تا کامنتی که روشون میذارم میخوام نظر خودم رو هم گفته باشم.
_خب آره. مگه من گفتم نمیشه؟! من چند تا عامل گفتم. یکیش زمانگیری بود.
_ نه لزوما. اما من فکر میکنم هزینهی زمانیای که برای نوشتن یک متن میکنیم باید متناسب باشه با زمانی که خواننده صرف خوندن اون میکنه. فکر نمیکنم هیچ وبلاگخونی برای یک پست وبلاگی، بیش از پنج یا نهایت ده دقیقه وقت بذاره. خب منم برای نوشتنش یک ربع تا نیمساعت وقت میذارم.
_خب اگر منبع پیدا کنم، خواننده هم مجبوره وقت بذاره هم یادداشتم و هم منابع رو بخونه، بازم حساب هزینه و فایدهمون درست در میاد. اما اون مطلب تأثیرگذارتره قاعدتا و خوانندههاش بیشتر.
_نه این حرف رو نگفتم. ببینید پروسه سوژهیابی و فکر کردن به موضوع میتونه وقتگیر باشه. بعضی وقتها یک پست میشه دغدغهی آدم. نه یک روز، بلکه برای یک مدت دربارهی نوشتن و پیرایش نوشته این زمان رو گفتم.
_بعضی وقتها این شخصینویسیها خیلی کار دستم میده چون خانواده و خیلی از آدمهای آشنای دور و بر میخونن وبلاگ رو. خب انتقاد میکنند و زبونم بسته میمونه. درباره سیاسینوشتهها هم بالاخره با تمام محافظهکاری ممکنه دردسر درست کنه. ممکن نیست؟
_خب آخه بعضی چیزا نیاز به گفتن نداره. آخه به خاطر مسایل سیاسی تا حالا به دردسر نیفتادم. بیشتر، از دردسرش ترسیدم. میترسم بگم تازه بشه اول دردسر.
_ دردسر درست نشده. بعضی وقتا جوش آوردم فتیله اومده بالا. بعضی وقتا لازم بوده، فتیله کشیده شده پایین. بالاخره باید میگذشته دیگه.
_نه همین یک دونه شرعی و شناسنامهدار برای هفت جدم کافیه! البته برای کلاسم وبلاگ دارم. جزوههای بچهها و تکالیفشون و کارای دیگه رو توش میذارم و ذارند.
_من به بچههای روابط عمومی و ارتباطات درس میدم. نوشتن باید اصلیترین کارشون باشه. و متأسفانه بچهها نوشتن براشون خیلی سخته. به نظرم درسهایی که میخونن، اگر بدون یاد گرفتن و آموزش نوشتن باشه به هیچ دردی نمیخوره. اگر نتونن مسئلهی اجتماعی رو ببینن فایدهای نداره علوم اجتماعی خوندن. چهار تا اسم و نظریه رو یاد گرفتن.
_فکر نکنم. شاید بیشتر تکالیف ایمیلی و اینترنتی میذاشتم اما وبلاگ لازم نبود. دانشجوی علوم انسانی با علوم تجربی فرق میکنه. باید بتونه بنویسه. تجربی فرق میکنه.
_باید بتونه بنویسه. وبلاگ برای همه مفیده. البته منظورم داشتن وبلاگ بودا. برای هر کسی که دغدغهی جایی رو داره که داره درش زندگی میکنه مفیده. برای همه کسایی که جایی دیگه رو ندارند که حرفشون رو بزنن مفیده. برای کسایی که گوشی در عالم حقیقی ندارن مفیده. برای کسانی که لازم دارن دیگران نقدشون کنند هم مفیده. اما برای بعضیا مفیدتره؛ اونم کسانی هستش که باید و لازمه بهتر ببینن، بهتر درک کنن، بهتر سوال کنند.
_ از خدام بود که میشد و میگفتم توی دانشگاه تهران بچههای علوم ارتباطات همه باید وبلاگ شخصی داشته باشند اما متأسفانه اینجا بیشتر بچهها امکانات کمی دارند. کلی سر همین یک وبلاگ هم چونه میزنند اما دائما میخوام که بنویسن و این شروعی باشه، در واقع آموزش باشه. من اولین جلسهی کلاس نظریههای جامعهشناسی به بچهها وبلاگنوشتن رو یاد میدم.
_بستگی به طرف مقابل داره. برای من که خدا رو شکر نداشته، تازه مشوقم هم بوده. اولین کسی که دوست دارم پستهام رو بخونه و دربارهاش نظر بده همسرمه. و اغلب این کار رو میکنه.
_بله ایشون وبلاگ مینویسن. هنوز هم پابرجاست و مینویسن. خودشون مینویسن.
_من برادرهام هم وبلاگ داشتن و دارند. اونا هم حوصله مداومت نداشتن. البته لزوما به خاطر من نبوده. بالأخره اونا هم دارن توی این فضای مجازی نفس میکشن.
_ زندگی راحت بدون دغدغه زندگی نیست؛ لااقل برای من یکی. من که دایم دارم حرص روزگار و مسایل مختلف رو میخورم. چون نمیتونم چشمام رو ببندم، خوندن رو تعطیل کنم، توی تاکسی و خیابون حرفها رو نشنوم. اینا هستش که دغدغه است و تعطیلیبردار نیست. نفس وبلاگ که دغدغه نیست. بهترین جا و آزادانهترین جا فعلا اینجاست. من جای دیگهای سراغ ندارم که بتونم حرفم رو راحت بزنم و نقد بشم.
_محافظهکار نیستم در مجموع، اما در بعضی مواقع لازم میدونم در مورد گفتن برخی چیزها محافظهکاری کنم.
_این دو تا با هم فرق میکنه. من یک پستم کامنتدونیش بسته است. شما دومیش رو نشون بدید. پانصد و سی تا پست دارم و همه کامنتدونیشون بازه.
_ خب بدید. منم میرم بازش میکنم و اعلام میکنم ملت برن نقد کنن.
_نه نمیتونم. من یک روز نمیتونم ننویسم. یک هفته که دیوانهکننده است.
_توضیحی نداره که! خب گیج میشم. این سوژهها و نوشتههایی که باید ثبت بشن، میمونن تو مغزم باد میکنن. نمیذارن مغزم هوا بخوره!
_پیش اومده. مثل آدمهای معتادی که مواد بهشون نرسیده میشم. اما تو مسافرت اگر نتونم وبلاگ بنویسم یعنی اینکه کلا از تمام اخبار و اطلاعات بیاطلاعم. و ننوشتن کمتر سخته.
_گفتم همون موقع باید فکر کنم. نمیدونم. ولی قطعا شروع میکنم.
_نمیخواد؛ چون حوزهی شخصی منه و خیلی دخالت در امورات شخصی هم نمیکنیم.
_قابل فرض نیست. به فرض هم قابل قبول نیست.
_خب منم مودبانه نمیپذیرم. دیگه خلق و خوی من که توی وبلاگم معلومه فکر میکنم. اینقدر قدرت استدلال داشته باشم که مجاب کنم که بنویسم و البته اعتقاد دارم که حوزهی شخصی منه.
_ لوگو رو دوستانم زحمتش رو کشیدن. هیچ چیز خاصی هم پشتش نیست فقط خواستم ساده باشه. همین. کار خودم نیست اما وقتی برایم ساختند دوستش داشتم.
_سکوت؟ شده که نخواهم درباره موضوعاتی خاص ننویسم. این یک جور سکوته یعنی نادیده بگیرم بعضی چیزها رو اما اینکه به عمد تعطیل کنم نشده.
_خب خیلی دیدم.
_برای من پیش نیومده اما دیدم. من ممکنه از زندگی اجتماعی بکشم کنار و تو غار برم. مثلا فعالیت اجتماعی رو بذارم کنار اما جانشین همهی تو غار رفتنهای واقعی این وبلاگ شده و عملا الان برای من همین نقش رو بازی میکنه.
_نمیدونم اما نوشتن رو دوست دارم. اما ممکنه به فراخور درس و مقالهنویسیهای رسمی، کمی تغییر پیدا کنه.
_ گفتم که نمیتونم.
_ گفتم فقط میتونم برم بازشون کنم.
_ اما این اواخر واقعا نبوده!
_ اونا هم خیلی در حافظهی نه خودم و نه احتمالا خوانندههام نیست. نه، شما همین پستای آخرم رو ببینید. معلومه. واقعا بستن کامنتدونی برای من کار مداومی نیست. من حتی کامنتدونیم سانسور هم نمیشه. به غیر از موارد خیلیخیلیخیلی خاص. عدد نمیدم تا دوباره نرید برام آمار در بیارید!
چرا اینقدر تأكید داشتید كه یه دونه بیشتر نیست؟
_برای اینکه واقعاً اینطور فکر میکردم. هنوزم شک دارم. هنوز ندیدمشون
_ایمان داره؛ همسرم. اما نه برای اینکه وارد وبلاگ شه. برای اینکه کلا پسورد و همه چیزم رو میدونه
_والا بهاش فکر نکردم. دروغ چرا؟ اما تعطیل میشه. بیکاره آدم بار بذاره بر دوش باقیماندهها!
_خیلی وقتها خیلی کامنتها تأثیرگذار بوده و البته بعضیها اعصابخورد کن. هوس میکنم جواب کامنتها رو بدم اما جلوی خودم رو میگیرم چون میترسم کار به جاهایی برسه که مجبور باشم فیلتر بذارم برای نظرات.
_من سیاسی مینویسم. و خاله و عمه و دوست و آشنا تا میبینند من رو نصیحتم میکنند مواظب باش. ال نکن. میفهمید احتمالا منظورم چیه. خب اگر بخواهم به همهی حرفا گوش بدهم نمیشه و اغلب هم نمیدهم یا کم میدهم.
_اگر استدلال قوی داشته باشند... آها... نه. وبلاگ؟
_نه، وبلاگ نه. حتی اگه استدلال قوی داشته باشن؟ قطعا پشت ننوشتن، حرف نزدن و خفهخون گرفتن هیچ استدلال منطقی نیست. دربارهی وبلاگ نمیتونن اما ممکنه قانع کنن پستی رو بردارم. تجربهی بعضی دیگه از وبلاگها که اتفاقا دعواها و نوشتههای اینجوری درش زیاد شده بهم نشون داده من نباید وارد دعوا بشم.
_ بله شده یکبار این اتفاق افتاده.
_چرا من با اعتماد کامل نوشته بودم اما چون سیاسی بود و دقیقا به دلیل همون محافظهکاریهایی که گفتم.
_چند تا از اساتیدم گفتند که بردارم. برای اینکه نگفتن بردار چون حق ننوشتی، گفتند بردار چون به ضررت تموم میشه وگرنه موافقم بودند. حق داشتند.
_تو شرایطی که داشتم نباید تند میرفتم.
_دقیقا. همون محافظهکاری در برخی موارد؛ خصوصا در امور سیاسی
برای گروه دوم میگم بنویسند چون که ذهن آدم رو پویا میکنه و نمیذاره که از کنار آنچه برای خودشان، جامعهشان و... اتفاق میافته بیتفاوت بگذرن و این خیلی مهمه. اینکه همهی آدمها بشن یک سرمایهی اجتماعی، آدمهایی که نظر دارند تحلیل میکنند و دنبال میکنند مسایل مختلف رو اصلا میتونن حرف بزنن. شاید غمباد نگیرن!
_کار سختیه. از مدل شریفینیاییاش میخواید؟ گیر داده بود به انگور!
_خودم
_یک آدم برونگرا که بعضی وقتا به شدت درونگرا میشه.
_بهترین روزهای زندگیام و بهترین چیزهای زندگیام با او بوده. آدم بودههای شیرینش رو هیچ وقت فراموش نمیکنه.
_کوکب؟ اصلا نمیفهمم چرا اینهمه به خاطر یک نیمرو معروف شده!
_پچپچههای عمو مردکی
_عنصری برای گولهشدن و دور انداختن؛ اونم از نوع دولا
_خوبه که آدم حداقل کم بده.
_یک عنصر خانوادهدوست و کمپیدا.
_الپر تختهشده.
_و دوستداشتنی. (مال قبلی بودا!)
_تلویزیون خیلی دوست داره تو فرهنگ ایرانیا جاش بندازه.
_کنترل تلویزیون رو میگم.
_شاید برام اعتقادی نباشه اما هویتم با اون تعریف میشه.
_ندیدمش اما احتمالا یه نشریهای مثل باقی نشریههاتون!
_ سوسک! چون اونرو جیغ میکشم و فرار میکنم ولی این یکی رو تحملش میکنم.
_ هر نشریه و سایت و وبلاگی که متولد بشه و بتونه خودش تولید محتوا و خبر کنه قطعاً میتونه به هم وبلاگ و هم فضای تحلیلی اینترنت کمک بکنه و جای تقدیر داره البته به شرطی که ملزومات وبلاگی بودن رو رعایت کنه.

13 نظر
نظرات