وبلاگ را که باز میکنید اولین چیزی که به چشمتان میآید، شاید جذبه باشد. اسم وبلاگ همین است و زیر آن هم اینگونه نوشته: «عبور باید کرد...»چیزی که پس از اولین نگاه به چشم میآید عنوان نوشته در سمت راست و اسم نویسنده در سمت چپ است. شعر کوتاهی از سهراب سپهری زیر اسم نویسنده نوشته شده است. خود نویسنده هم میگوید با اینکه هماکنون در حال گذراندن دورهی کارشناسی ارشد کامپیوتر است اما وبلاگهای تخصصی در زمینهی علوم انسانی و ادبیات را دوست دارد؛ گرچه جالب اینجاست که خودش میگوید تا کنون نتوانسته تخصصی بنویسد.
با گشت اندکی در وبلاگ میبینیم مهمترین دغدغههای نویسنده -دستکم در این وبلاگ- پیرامون حوزهی ادبیات است.
وبلاگ جذبه یک شروع دوباره است. و او اینک پنج سال است وبلاگ مینویسد؛ گرچه این وبلاگ را از خرداد سال گذشته آغاز کرده است. پیش از این دو وبلاگ داشته که در هر دوتاشان با نام مستعار نوشته است.
آنچه در جذبه پیدای پیداست، راحتی نویسنده با وبلاگ است. او انگار ترسی از گفتن حرفهایش ندارد و شاید مهمتر از آن اینکه فضای وبلاگ برایش دست و پاگیر نبوده است.
موضوعات وبلاگ را که یکییکی میبینم و باز میکنم، یاد آن جملهاش میافتم که «من همانم که در وبلاگم هستم و نیستم!» گرچه نمیدانم چرا «وب» و «لاگ» را جداگانه نوشته است اما به هر حال از توی موضوعهایی که نوشتههایش دارند، میتوان دید که این وبلاگ نمایندهی بخش زیادی از خود نویسنده است. نماینده را بیزحمت به معنای نمایش دهندهاش بخوانید!
این وبلاگ بعد از گذشت نزدیک به 11 ماه از اولین نوشتهاش، نزدیک به 80 بار به روز شده است. اگر با انگشتهایتان هم حساب کنید میشود حدودا ماهی 7 نوشته.
یکی از آن چیزهایی که توی این وبلاگ خیلی به چشم میآید، آرامش است. آرامشی که انگار از خود نویسنده به متن، قالب، رنگ و همه چیز وبلاگ نفوذ کرده است. کمی که دقیق میشویم، میبینیم اولین نوشتهی وبلاگ حذف شده است؛ لابد خانم قهرمانلو همان اول چیزی نوشته و بعد از نوشتنش پشیمان شدهاند. اولین نوشتهای که میتوانیم ببینیم، ردیفی است از آنچه قرار است در جذبه اتفاق بیفتد و نیز علاقهها و سلیقههای شخصی نویسنده آمده است.
«گهگاه داستانهای كوتاهم را اینجا میگذارم... منتظر نقد شما» و اولین نوشتهی پس از آن، داستان کوتاه است. یکی از موضوعهای وبلاگ هم این است: داستان کوتاه؛ که البته دو نوشته بیشتر زیر این موضوع نیست. بقیهی موضوعها را هم خودتان بروید و ببینید و بخوانید!
بگذارید دربارهی یک موضوع دیگر هم چند جملهای بگوییم. «در عبور...». میبینم اولین نوشتهی این موضوع، دوم فروردین سال 87 نوشته شده؛ گویی نویسنده این موضوع را همین اواخر به وبلاگش اضافه کرده؛ لابد برای روایت از یک عبور.
«با آنكه منتظرش بودم و میدانستم كه زمانش دیر یا زود فرا میرسد اما هر لحظه كه نزدیكتر میشوم به "پریدن" حس غریبگی با ماهیت تجربه بیشتر بیشتر میشود. دلتنگیها و بغضهای عاطفی به كنار، من یخ میكنم و دوباره گُر میگیرم كه چه بساطیست در جان و روحم! همزمانیاش با تغییر فصل و نوروز شده مزید بر علت این حس غریبِ غریبِ غریب!».
لیدا قهرمانلو اینک ایران نیست. یک ماه است وبلاگش را از ملبورن بهروز میکند؛ و در این فاصله نوشتههای زیادی دربارهی استرالیا و ملبورن نوشته است؛ اینجاست که باز به یاد آن جمله میافتم «من همانم که در وبلاگم هستم و نیستم!».
از همهی اینها که بگذریم میرسیم به بازدیدکنندههای وبلاگ و محبوبیت آن. راستش را بخواهید خانم قهرمانلو همان اول آب پاکی را روی دستمان ریختند با این جملهها: «هیچ وقت راضی نشدم برای جلب مخاطب کاری کنم؛ خصوصا زمانی که با نام حقیقیام مینویسم. معتقد به تئوری جذب مخاطب نیستم؛ چرا که اصولا برای مخاطب نیست که مینویسم. حرفهایی هست که میخواهم بگویم اگر کسی شنید که شنید اگر هم نشنید... خب من حرفم را گفتهام... دو خوانندهی همدرک و همیشگی داشته باشم، به از پنجاه خوانندهی عادی و روزمره که هیچ وقت مطلب را کامل نمیخوانند یا فکر نمیکنند و فقط کامنتی میگذارند که بیا و تو هم به ما سر بزن!»
این هم میتواند یک چشمانداز وبلاگی باشد؛ مطمئنا هنر زیبا و اصیل مخاطب خود را پیدا میکند و شکی هم نیست که نویسندهی یک وبلاگ نباید برای جلب مخاطب، خودش را به در و دیوار بزند؛ اما هر چیز زیبایی را تا جایی که ممکن است باید به همه نشان داد. البته استدلالهای خانم قهرمانلو کاملا قانعکننده است و به راستی دو خوانندهی همیشگی و همدرک، بهتر و خوشایندتر از پنجاه خوانندهی گذری است؛ اما باید برای این پرسش هم جوابی یافت که مگر زیبایی نوشتهها را نباید حتی آنها که گذری عبور میکنند هم درک کنند؟
وبلاگ جذبه جزیی از یک طیف و گسترهی وبلاگی است؛ وبلاگهایی بیشتر پیرامون ادبیات و هنر و اندیشه. به راحتی میتوان در پیوندهای کنار وبلاگ، بقیهی همسایههای فکری «جذبه» را یافت.
به پیوندها که دقیق میشویم یکپزشک را هم میان آنها مییابیم؛ و شاید بتوان از این پیوند نتیجه گرفت نویسندهی وبلاگ از وبلاگهای آیتی هم دور نیست و آنها را هم پیگیری میکند؛ گرچه در این وبلاگ خبری از آن نیست.
و باز به یاد همان جمله میافتیم «من همانم که در وبلاگم هستم و نیستم!» و حالا میتوان حدس زد خیلی چیزهای دیگر هم هستند که نویسنده شخصا به آنها توجه دارد اما در این وبلاگ خبری از آنها نیست. در اولین یادداشت نوشته بود «رشته اصلیام كامپیوتر است و علاقهمند به هوش مصنوعی هستم.» و این هم علاقهای دیگر که خبری از آن در جذبه نیست.
پس از آنکه کشف کردم! موضوع «در عبور...» همین اواخر اضافه شده است، به کلمهی عبور در وبلاگ جذبه حساس شدم؛ کمی وبلاگ را بالا و پایین کردم؛ آن شعر سهراب سپهری را بار دیگر دیدم؛ و حدس میزنم شاید این شعر نیز همین اواخر آنجا جا گرفته است. و شاید آن «عبور باید کرد» که زیر عنوان وبلاگ جا خوش کرده است هم ادامهی تغییری باشد که همین یک ماه پیش در زندگی نویسندهی وبلاگ روی داده است. و آن تصویر بزرگ بالای وبلاگ هم شاید بتواند همین تعبیر را پیدا کند. تصویری که عبور را نشان میدهد.
وبلاگ جذبه با عبور نویسندهاش کلی تغییر کرده است انگار... . و این دلیلی است بر اینکه در این وبلاگ میتوان بخشهای موثری از نویسنده را یافت.
اینکه چرا و چگونه و از کِی و اینهایش به من ارتباطی ندارد اما «پنجشنبه» در وبلاگ جذبه خیلی برجسته است. پنجشنبه انگار روز اندیشه است برای نویسندهی وبلاگ؛ «پنجشنبههای پر جذبه» عنوان یکی دیگر از موضوعهای وبلاگ است. نوشتههای این موضوع به شکل غریبی روایتکنندهی پنهانترین لایههای درونی نویسنده است؛ مثلا آنجا که نوشته است:
«حالم بد است چون با انسانی برخورد كردهام كه تا چند ساعت پیش حس میكردم نمیتوانیم حرف یكدیگر را بفهمیم. اما امروز كه به یكدیگر رسیدیم، ساعتها بیدغدغهی هیچ چیز بیرونی با هم حرف زدیم.
او سخن میگفت و من بغض میكردم.
او استدلال میكرد و من حیرتزده بودم.
او زندگی را معنی میكرد و من شرمزده بودم.
پدرم را میگویم. هم او كه تا چند ساعت پیش حائلی را بین دنیای خودم و او میدیدم.»
گرچه این نوشته طولانی است اما خواندنش آسان است؛ چرا که همه چیز آنچنان واقعی و روان روایت شده که نمیشود تا انتهایش را دنبال نکرد. گرچه چند ماه است نوشتهای با موضوع پنجشنبههای پرجذبه نوشته نشده است؛ اما همان چند نوشته کافی است برای آشنایی با ساحتهای ناپیدایی از ذهن و روان نویسنده.
هر قدر هم زیر و بم یک وبلاگ را بالا و پایین کنیم و توضیح بدهیم، باز هم چیزهایی هست که نمیتوان با این معرفی به «شماها» نشان داد. پس جذبه را به شما میسپاریم تا خودتان زیر و رویش کنید و بیشتر بشناسیدش. این هم آدرس خانهی جذبه.

4 نظر
نظرات