سلام
قبل از این که حرفی بزنم، باید این نکته را خاطرنشان کنم که بنده خیلی آدم مهمی هستم. میتوانید الان قبول نکنید ولی از همین حالا برایم واضح است که در شمارههای بعدی (اگر عمری برای شماها باقی باشد) اول از همه، ستون بنده را سر خواهید زد، بعد ستونهای دیگر را.
اما اصل قضیه به این برمیگردد که توی دنیا یک سری چیزها هست که خدا به بعضی آدمها داده است و به بعضی، نه. یعنی اصلا امکانش هم نیست که همهی آدمها مثل همدیگر باشند. خداییاش تصویر بکنید همهی مردم قصاب باشند؛ چه مکافاتی میشود؟! خلاصه بنده هنری دارم که هر کسی ندارد.
در هر صورت... این آقای سردبیر اشاره میکند که: «جانت بالا بیاید حرفت را بزن!»
بله، داشتم میگفتم... قطعا برایتان سوال پیش آمده که چه خصوصیتی من را از دیگران متمایز کرده است. عرض میکنم خدمتتان. شاید کلمهی کوتاه و سادهای باشد ولی خیلی اهمیت دارد. این کلمهی مهم، چیزی نیست جز: «قدرت ابتکار».
در حقیقت بنده از آنهایی هستم که خدا قوهی ابتکار خوبی بهشان داده است. ردخور هم ندارد. حالا شما خوشتان نمیآید نیاید. همین آقای سردبیر که میبینید اول کار بنده را به خرج برنمیداشت ولی حالا دست به دامان من شده که این ابتکار عملهایم را برای شماها بگویم. آخرش هم میخواهد با چندرغاز حقالتالیف صفحهای، سر و ته قضیه را هم بیاورد. دیگر این حرفها حالیاش نیست که هر کدام از این ابتکارهای من، کلی ارزش و قیمت دارد.
بگذریم...
به بنده گفتهاند که عنوان پروندهی یک شماها، «مگه مجبورید؟!» است. حالا بین خودمان باشد، واقعا نمیشود گفت که شماها مجبورید وبلاگ بنویسید ولی خب خیلی کارها میشود به وسیلهی وبلاگ انجام داد که بهخاطر بیهزینه بودن و راحتی کار با آن و ویژگیهای دیگرش، عملا آدم مجبور به انتخاب این راه میشود. یعنی اصلا در جایی که به این راحتی میشود کاری را انجام داد، مگر دور از جان شما آدم عقلش کم است برود جای دیگر؟!
امروز داشتم فکر میکردم یک سری کارها هست که جایش توی وبلاگستان خالی است. یعنی اگر خودم میتوانستم و وقتش را داشتم شاید انجامشان میدادم ولی خب حاضرم به صورت رایگان، ایدههایم را به شماها تقدیم کنم. چه کنیم دیگر! دوستتان داریم.

1. وبلاگ گزیدهی جراید:
یکی از کارهایی که میشود کرد و احتمالا مشتری هم زیاد داشته باشد، وبلاگ گزیدهی جراید است. اگر شما دوست داشته باشید، اخبار را دنبال کنید ولی حوصلهی چک کردن همهی خبرگزاریها و روزنامهها را نداشته باشید، این وبلاگ خیلی به دردتان میخورد. یک روزنامهخوان حرفهای به راحتی میتواند آن را مدیریت کند.

2. وبلاگ شب امتحانیها:
این وبلاگ به درد دانشجوها و محصلها میخورد. شماها میتوانید به همراه همکلاسیهایتان در دانشگاه یا دبیرستان، یک وبلاگ گروهی داشته باشید و خلاصهی مطالب هر جلسه کلاسهایتان را روی این وبلاگ منتشر کنید. در روزهای آخر ترم، قطعا بازدید بالایی خواهد داشت. این طوری دیگر نیازی به رد و بدل کردن جزوه با همکلاسیهایتان هم ندارید و برایتان دردسر درست نمیشود!

3. وبلاگ دورریختنیها:
در این وبلاگ میشود به صورت تخصصی به روش استفاده از وسایل دور ریختنی و آموزش روشهای صرفهجویی پرداخت. نمونهی این وبلاگ را جایی ندیدم. اگر کسی دیده خبر بدهد. ولی به هر حال ایدهی خوبی به نظر میآید.

4. چگونه در اصفهان زندگی کنیم
این ایده کمی زحمت دارد ولی خیلی ارزشمند است. میشود یک وبلاگ ثبت کرد و راه و روش زندگی در شهرهای مختلف کشور را نوشت. مثلا یک وبلاگ باشد به اسم «چگونه در اصفهان زندگی کنیم». در این وبلاگ میشود مطالب زیادی مثل معرفی اماکن، معرفی مشاغل، معرفی فرهنگ بخشهای مختلف شهر، روشهای ارزان در آوردن مخارج در این شهر و چیزهای دیگری که دانستنشان برای زندگی در یک شهر لازم است را میتوان گفت. اگر چنین شبکهای در وبلاگها شکل بگیرد خیلی به درد خواهد خورد.

5. وبلاگ آموزش برگزاری جشن و مراسم شادی و غم:
نخندید شما را به خدا! چه اشکالی دارد؟ یک وبلاگی باشد و آنهایی که بلدند چگونه باید یک عروسی یا عقد یا عزا را خوب برگزار کرد، یاد ملت بدهند. از همین بلد نبودنهاست که همهی مردم فقط بلدند برای شادی کردن، دینبل و دونبول راه بیندازند و تکانتکان بخورند. شادیکردن، هزار تا راه دارد. یکی بیاید یادمان بدهد. من که خودم اولین مشتری این وبلاگ خواهم شد.

6. وبلاگ خانوادههای خوشبخت!
دعوا کردن نمک زندگی است. این را همهی پدر مادرها میگویند. حالا حرفم اینجاست که توی هیر و بیر دعوای زن و مرد، اگر حال و حوصله داشته باشند میتوانند یک وبلاگ گروهی راه بیندازند و حرفهایشان را برای همدیگر بزنند. این کار چند تا فایده دارد؛ یکی این که حرفهای همدیگر را میشنوند و میتوانند به درک بهتری نسبت به یکدیگر برسند و چه بسا حرفهایی که نتوانند رو در رو بزنند را به راحتی توی وبلاگ بزنند؛ هم این که عدهی دیگری که ممکن است در آینده به همین مشکل برخورد کنند، از تجربهی آنها استفاده میکنند.

7. وبلاگ قصههای کودکانه:
یک وبلاگ دیگر هم هست که خیلی به درد خانمها و بچهها میخورد. یک نفر که زیاد قصه بلد است، بیاید و قصههایی که از مادر و مادربزرگش شنیده را توی یک وبلاگ جمعآوری کند و سعی کند قصههای دیگران را هم بشنود و روی وبلاگ بگذارد. این طوری دیگر مادرها مجبور نیستند فقط قصهی بز زنگولهپا یا کدو قلقلهزن را برای بچهشان تعریف کنند! البته فکر کنم خانم آزاده بشارتی یک بار چنین وبلاگی راه انداخته بود. نمیدانم هنوز فعال است یا نه.

8. سفرنامه:
هر کدام از ما بالاخره سالی چند تا سفر میرویم. بالاخره سفر تفریحی، سیاحتی یا زیارتی برای هر کدام از ما پیش میآید. چهقدر خوب است که یک وبلاگ داشته باشیم و سفرنامهی کاملمان را روی وبلاگ منتشر کنیم. قطعا خیلی به درد دیگرانی که به همان سفرها میروند میخورد. خودش کلی انتقال تجربهست.

9.وبلاگ بازی:
از ما که گذشت و اصلا زمان بچگی ما خبری از اینترنت و اینها نبود ولی حالا خیلی از بچهها، سر و کارشان با اینترنت افتاده است؛ بندگان خدا جای درست و درمانی برای رفتن ندارند و آنهایی هم که هست خیلی محدود و معمولا غیر حرفهای هستند. اگر عدهای که شور و شوق کودکی را هنوز دارند بیایند و وبلاگ بازیهای کودکانه راه بیندازند، دعای خیر یک عالم بچه و البته دعای خیر یک عالم پدر و مادر را برای خود خریدهاند. بازیهای نشستنکی، بازیهای دویدنی، بازیهای توی پارک، بازیهای توی استخر، بازیهای توی حیاط... اوووه. این همه بازی هست که میشود یاد بچهها داد.

10.خاطرات خواستگاری:
اعتراف میکنم که برای انتخاب این تیتر از فیلم «خاطرات موتورسیکلت» الهام گرفتهام. گفتم که نقض کپیرایت نشده باشد. بگذریم. این آقایانی که زیاد خواستگاری رفتهاند چرا نمیآیند تجربیاتشان را در اختیار دیگران بگذارند؟ خانمها هم همینطور؛ خیلیها هستند که خواستگارها پاشنهی در خانهشان را از جا کندهاند و البته هنوز نرفتهاند سر خانه کاشانهشان. خب بیایند این تجربهها را بنویسند که پسفردا زبانم لال، خواستیم برویم خواستگاری، دستمان خالی نباشد.

11. معرفی مجلات و روزنامهها:
آقا یک زمانی بود که خیلی حق انتخابی نداشتیم برای روزنامه و مجله؛ ولی این روزها چیزی که ریخته، نشریات و روزنامهها که مثل قارچ سبز میشوند و همه جا را پر میکنند. آدم میماند که چه بخواند و چیزهای مورد علاقهی او در کدام نشریه و مجله چاپ میشود. یکی که خورهی دکهی روزنامهفروشیها است زحمت بکشد توی یک وبلاگ، هر مجلهی تازهای که سبز میشود و وارد بازار میشود را معرفی کند و مشخصات و خصوصیاتش را بگوید که ملت گیج نشوند وقتی چشمشان به هفتاد قلم مجله و روزنامه میافتد.

12. کودک من:
آخ داشت یادم میرفت این آخری را. راستش من این قدر بچهکوچولو دوست دارم که وقتی این بچههای دو سه ساله را بغل بابا مامانشان میبینم میخواهد اشکم سرازیر شود از بس که نگاه این بچهها معصوم و تودلبرو است. یکی از این خانمها یا آقایان بیاید وبلاگ ثبت کند و مراحل رشد بچهاش را تصویری و متنی منتشر کند. باور بفرمایید چند سال بعد، خیلی بیشتر از این آلبومهای سنتی عکس، جذاب میشود. فکرش را بکنید بچهی دلبندتان که تازه با سواد شده برود و وبلاگی را که شما هفت سال پیش دربارهی مراحل رشدش نوشتهاید برای خودتان بخواند: «امروز برای اولین بار خندید...» خداییاش دلتان را میبَرد. مگه نه؟
خب. برای این شماره فکر کنم دیگر بس است. دوز ابتکاراتم دارد میزند بالا. فقط یک نکتهای را بگویم بد نیست. هر کدام از این ابتکارها که گفتم مال خودم بود ولی اگر نمونهاش را جایی دیدید حتما بیایید توی کامنتدانی اطلاع دهید که نمونهی عملیاش را هم ببینیم. شاید قبل از من به ذهن دیگران رسیده باشد.

21 نظر
نظرات