چهره‌های دیگری هم می‌شود داشت

پیشنهادهایی برای ساختن یک شخصیت مجازی

پسر مبتکر
شخصیت های مجازی و حقیقی وبلاگستان

الان دقیقا نمی‌دانم اول از همه به سراغ ستون پسر مبتکر آمده‌اید یا این که مطالب دیگر این شماره را هم خوانده‌اید و اگر مطالب دیگر را خوانده باشید، باز نمی‌دانم به این نتیجه‌ رسیده‌اید که با شخصیت حقیقی‌تان بنویسید یا این که مجازی‌نویسی را انتخاب کرده‌اید. به هر حال در این مطلب سعی می‌کنیم چند نوع شخصیت‌ در وبلاگ و چند روش برخورد جدید با شخصیت را با هم تجربه کنیم.

 

همه برای یکی:

 

یکی از کارهایی که بعید نیست توی وبلاگ‌ها وجود داشته باشد؛ ولی کسی تا حالا به آن اقرار نکرده است، یک وبلاگ گروهی است که همه‌ی نوشته‌های آن تنها با یک نام منتشر شود. یعنی این که شما و چند نفر از دوستان‌تان با هم یک وبلاگ ایجاد کنید که تنها یک نویسنده دارد و همه‌تان با همان یک نام کاربری، مطالب‌تان را منتشر کنید. به عنوان مثال، این وبلاگ را «امیر» می‌نویسد؛ ولی در حقیقت مریم، سمیرا، کامران و محسن هستند که مطالب این وبلاگ را قلم می‌زنند.

 

این کار چه فایده‌ای دارد؟ طبیعتا شما می‌توانید علاوه بر فعال‌تر کردن وبلاگ‌تان، یک شخصیت جدید چند بُعدی خلق کنید. وقتی مریم یادداشت‌های ادبی می‌نویسد و کامران بیشتر در موضوع‌های مرتبط با اینترنت و فن‌آوری اطلاعات قلم می‌زند و سمیرا به مطالب سینمایی می‌پردازد و محسن درباره‌ی مسائل پزشکی می‌نویسد؛ وبلاگ شما یک شخصیت به اسم «امیر» دارد که درباره‌ی چهار موضوع می‌نویسد و خیلی هم پُرکار است. این قطعا می‌تواند جذابیت خاصی برای مخاطب ایجاد کند. البته ممکن است شما دچار احساس دروغ‌گو بودن یا عذاب وجدان شوید که در این صورت، بنده این ابتکار را به شما توصیه نمی‌کنم!

 

یکی برای همه:

 

نقطه‌ی مقابل ابتکار بالا هم قابل اجراست. شما می‌توانید یک‌تنه‌ وبلاگی گروهی راه‌اندازی کنید و به جای چند نفر در وبلاگ خودتان بنویسید. حتی می‌توانید نویسنده‌های وبلاگ‌تان را از جنسیت‌های مختلف، زبان‌های متفاوت یا موقعیت‌های جغرافیایی گوناگون انتخاب کنید.

 

یکی از جذابیت‌هایی که می‌توان در چنین وبلاگی ایجاد کرد، مقابله‌ی دو یا چند شخصیت نویسنده‌ی وبلاگ است. می‌توانید بین آن‌ها گفت‌‌و‌گو برقرار کنید یا حتی به صورت لفظی با هم درگیرشان کنید. به خصوص توی موضوعات سیاسی، این روش خیلی می‌تواند برای بیان تئوری‌ها و تحلیل‌های مختلف کارایی داشته باشد و به‌ویژه کمک می‌کند که مخاطب وبلاگ شما، یک مسئله را از چند نظرگاه ببیند و حق انتخاب داشته باشد. طنزنویسی در این قالب هم خیلی خوب جواب می‌دهد.

 

شخصیت غیر انسانی:

 

چند سال پیش یک داستانی خواندم که از زبان یک اسب روایت می‌شد. نه، نخندید! اتفاقا داستان خیلی جدی و قدرتمندی بود. آن اسب بنده خدا، جامعه‌ی انسان‌ها را از بیرون نگاه می‌کرد و خیلی وقت‌ها زندگی‌ آن‌ها را با زندگی جامعه‌ی اسب‌ها مقایسه می‌کرد و به انسان‌ها می‌خندید که چرا از پسِ مشکلات کوچک برنمی‌آیند؛ در حالی که اسب‌ها به راحتی آن‌ها را بین خودشان حل کرده‌اند.

 

شخصیت‌های غیر انسانی خیلی خوب می‌توانند کارکرد انتقادی یا طنز پیدا کنند و در موضوعات سیاسی یا اجتماعی نقش بازی کنند. کافی است خودتان را در جایگاه بعضی حیوانات مانند اسب یا (دور از جان) گاو تصور کنید. بعضی چیزها هست که آن اسب می‌فهمد و می‌نویسد ولی مردم نمی‌فهمند. تأثیر چنین نوشته‌هایی زیاد خواهد بود.

 

حتی می‌توانید از اشیاء بی‌جان بهره بگیرید. فقط کافی است به شخصیت میوه‌هایی مثل گلابی، کدو تنبل، خیار چنبر و بادمجان فکر کنید یا بروید توی نخ شخصیت دوچرخه، رادیو، صندلی (قبلا ثبت شده)، تخته‌سیاه (قبلا ثبت شده: Mr BlackBoard)، سوتک (قبلا ثبت شده) یا حتی یک کرم دندان.

 

راوی کودک:شخصیت های مجازی و حقیقی وبلاگستان

 

البته فکر می‌کنم قبلا یک‌جایی همین سبک را دیده بودم ولی در هر صورت الان یادم نیست. می‌توانید وبلاگ‌تان را از زبان یک کودک بنویسید. این اصلا به این معنا نیست که شما دارید یک وبلاگ بچه‌گانه می‌نویسید و اتفاقا زیبایی چنین وبلاگی به همین مسئله است.

 

ببینید، اگر بخواهم بهتر برای‌تان توضیح بدهم باید تصور کنید که پای صحبت یک کودک نشسته‌اید. تا حالا شده از زبان بچه‌ها، دعواهای پدر و مادرهای‌شان را بشنوید؟ آن بچه فکر می‌کند که دعوای پدر و مادرش به خاطر این است که بابا دیشب دیر آمده خانه؛ ولی وقتی چند تا از حرف‌های پدر و مادرش را بدون این که بفهمد، بازگو می‌کند شما متوجه می‌شوید که مثلا بوی خیانت توی آن خانه به مشام زن رسیده است.

 

بچه‌ها درباره‌ی خیلی مسائل نظر می‌دهند؛ مسائلی که از آن‌ها سر در نمی‌آورند و نمی‌توانند درک صحیحی از آن‌ها داشته باشند. زیبایی و برتری روایت کودکانه از مسائل بزرگ‌تر از فهم کودک، این است که خیلی صریح و بدون ملاحظه روایت می‌شوند. مثلا وقتی کودکی متوجه دروغ گفتن یکی از آدم‌ بزرگ‌ها می‌شود، می‌آید و با ناراحتی برای مادرش تعریف می‌کند که بله، فلانی به همه فلان چیز را گفت؛ ولی من با بچه‌اش دوست هستم و او به من گفت که حرف‌هایش دروغ است.

 

یعنی در حقیقت راوی کودک در وبلاگ، می‌تواند یک سری مسائل اجتماعی یا حتی سیاسی را بازگو کند، بدون آن که متوجه‌ی مفهوم آن‌ها باشد؛ ولی مخاطبی که متن را می‌خواند می‌فهمد که او دارد چه واقعه‌ی مهمی را حکایت می‌کند و این قالب شخصیتی می‌تواند واقعا تأثیرگذار باشد. حتی می‌توانید همین وبلاگ را به صورت گروهی و با گفت‌و‌گوهای کودکانه مدیریت کنید. خودم هوس کردم بروم یک وبلاگ دیگر ثبت کنم!

 

«تو» و «او»

 

این «تو»نویسی را با وبلاگ‌های عاشقانه‌ای که همه‌اش درباره‌ی یک «تو»ی مجهول صحبت می‌کنند قاطی نکنید. منظور از این ابتکار، این است که نویسنده‌ی یک وبلاگ «تو» باشد. البته در صدق راوی «تو» بر نوشته‌هایی که یک «من» آن‌ها را می‌نویسد کمی تسامح لازم است؛ ولی مشخصه‌ی ویژه‌ی نویسنده‌ی این وبلاگ این است که فقط درباره‌ی «تو» حرف می‌زند. یا شاید یک‌چیزی بیش از درباره‌ی تو. این «من» اصلا از خودش نمی‌گوید. انگار که خودش همان «تو» است؛ ولی دارد از بیرون به خودش نگاه می‌کند.

 

اصلا این‌طور تصور کنید که از این به بعد، خودتان را مانند یک شبح، از سه‌متری بیرون از خودتان نگاه می‌کنید. مثلا به جای این که یک یادداشت روزانه‌ی ساده را این‌طور آغاز کنید: «امروز صبح سرویس دیر آمد. اعصابم خرد شده بود...» خودتان را از روبه‌رو ببینید: «امروز صبح سرویست دیر آمده بود. از در که آمدی بیرون ابروهایت را گره کرده بودی...». متوجه‌ی تفاوت روایت شُدید؟ همین را با زاویه‌ی سوم‌شخص هم می‌توانید بنویسید. یعنی خودتان را مانند شخص سوم روایت کنید. «امروز سرویسش دیر آمده بود. از در که آمد بیرون اخم‌هایش توی هم بود...». البته این نوع سوم را فکر کنم قبلا جایی دیده باشم.

 

حالا این نوع از وبلاگ‌نویسی چه فایده‌ای دارد؟ یعنی شاید بگویید مگر علاف‌ایم که خودمان را اذیت کنیم؟ ولی خب، حقیقتا این‌طور نیست. مهم‌ترین فایده‌ی این‌طور نوشتن، روایت از بیرون است. یعنی شما با این کار می‌توانید پشت سر خودتان، اطراف‌تان و حتی چهره‌ی خودتان را هم ببینید و توی متن‌تان درباره‌ی آن بنویسید. آدم احساس کسی را پیدا می‌کند که دارد فیلمی را می‌بیند که از خودش گرفته‌اند. برای من واقعا جذاب است که خودم را از بیرون ببینم. البته این به این معنی نیست که این ابتکار فقط برای یادداشت‌های روزانه است؛ توی وبلاگ‌های موضوعی هم می‌شود از این سبک استفاده کرد.

 

دروغ‌گو

 

نخندید. ابتکار است به خدا! البته این را قبول دارم که خیلی‌ها دروغ‌نویسی را مدت‌ها پیش کشف کرده‌اند و وبلاگ‌ها و سایت‌های زیادی هستند که صبح تا شب دروغ می‌نویسند؛ از وبلاگ‌های سیاسی و خبری گرفته تا وبلاگ‌های ادبی و هنری؛ ولی این‌جا مسئله یک‌کمی متفاوت است. شخصیت این وبلاگ، خودش به شما می‌گوید که دروغ‌گو است و نباید به حرف‌هایش اطمینان داشته باشید. فکرش را بکنید با یک وبلاگ سیاسی طرف‌اید که نقد و تحلیل سیاسی می‌نویسد؛ ولی توی بنر وبلاگش نوشته‌ است: «دروغ‌های من درباره‌ی سیاست و مسائل اجتماعی». شما مجبورید با متن‌ها جور دیگری برخورد کنید. خیلی تحلیل‌ها هست که در این قالب خاص بهتر بیان می‌شوند. دروغ‌گویی را هم یک‌بار امتحان کنید بد نیست!

 

نوشته‌های پشت فرمان:شخصیت های مجازی و حقیقی وبلاگستان

 

قطعا خیلی از شما تجربه‌های خاصی دارید که خیلی روی آن‌ها حساب نمی‌کنید؛ ولی بعضی از بخش‌های شخصیت شما می‌تواند قابلیت خیلی بالایی در بازگویی مطالب داشته باشد. البته احتمالا این تجربه را نداشته‌اید؛ ولی آیا به این فکر کرده‌اید که یک راننده‌ی تاکسی که مثلا روزی هشت ساعت پشت فرمان نشسته‌ است و ده‌ها، یا شاید صدها نفر در روز آمده‌اند داخل ماشینش نشسته‌اند و باز پیاده شده‌اند، با چه حجم گسترده‌ای از شنیده‌ها طرف است؟

 

جالبی نوشته‌های چنین در این است که صحبت‌های مردمی که سوار تاکسی می‌شوند و پیاده می‌شوند، معمولا نیمه‌کاره تمام می‌شود؛ چون پیاده می‌شوند! و شما می‌خوانید و تکه‌پاره‌هایی از یک متن که گاهی به خاطر سر و صدای ماشین‌ها شنیده نشده‌اند، گاهی صدا درست شنیده نشده است و دستِ آخر هم دو مسافر پیاده شده‌اند و ادامه‌ی صحبت‌شان را در پیاده‌رو انجام داده‌اند.

 

جالبی چنین نوشته‌هایی در این است که صحبت‌های مردمی که سوار تاکسی می‌شوند و پیاده می‌شوند، معمولا نیمه‌کاره می‌ماند؛ تکه‌پاره‌هایی از یک متن که گاهی به خاطر سر و صدای ماشین‌ها کامل شنیده نشده‌اند و دستِ آخر هم دو مسافر پیاده شده‌اند و ادامه‌ی صحبت‌شان را در پیاده‌رو انجام داده‌اند.

 

حالا همین سبک را در شغل‌های دیگر ببینید. مثلا قصاب‌ها چگونه به حرف‌های مردم گوش می‌دهند، یا حتی می‌شود زندگی اطراف را از داخل باجه‌ی کوچک و محدود یک بلیت‌فروش شرکت واحد نگاه کرد. یا شاید یک روزنامه‌فروش یا حتی گارسونِ یک رستوران. هر کدام از این‌ها با مردُم متفاوتی در ارتباط‌اند و تجربه‌های خاص خودشان را دارند.

 

آیا شما تجربه‌ی خاصی از ارتباط با مردُم نداشته‌اید که از آن زاویه، حرف‌های زیادی بتوانید بزنید؟

 

مثلا بامدادی که حتما مصاحبه‌اش را با شماها  خوانده‌اید، به خاطر شغلش بیش‌تر وقتش را در بیابان زندگی می‌کند و توی نوشته‌هایش هم اشاره‌ به بیابان را زیاد می‌بینیم.

همیشه آرزویم این بوده که یکی از کارکنان منطقه‌ی تجاری عسلویه وبلاگ بنویسد یا یکی از کارکنان سایت‌های نفتی روی خلیج فارس؛ ولی هنوز چنین وبلاگ‌هایی ندیده‌ام.

 

شیپورچی:شخصیت های مجازی و حقیقی وبلاگستان

 

البته این ابتکار از من نیست. احتمالا قبلا با چنین وبلاگ‌هایی برخورد کرده‌اید؛ ولی خواستم وجه مشترک‌شان را برای شما بازگو کنم. شخصیت‌ها و کاراکترهای داستان‌ها، فیلم‌ها، حتی کارتون‌های تلویزیون گاهی خیلی خوب از پس بیان مطالب درونی ما برمی‌آیند؛ مطالبی که با شخصیت حقیقی‌مان، توانایی گفتن‌شان را نداریم. (مطالبی که شخصیت حقیقی‌مان توان گفتنش را ندارد) شیپورچی، پروفسور بالتازار، حنا دختری در مزرعه، پسر مبتکر(!)، یا سوباسا (مثلا برای یک وبلاگ ورزشی) خیلی قشنگ جواب می‌دهند. تازه پسر شجاع، ژان‌وال‌ژان، پینوکیو و دختر کبریت‌فروش هم هستند. شخصیت‌های سینمایی مثل لورل و هاردی، پزشک دهکده، حاجی‌آقا آکتور سینما، مراد بیگ یا حمید هامون (زنده‌یاد خسرو شکیبایی)، فارست گامپ، ورونیکا (ثبت شده)، مِمول (قبلا ثبت شده) و شخصیت‌های دیگری هم هستند که در ذهن عده‌ی زیادی از مخاطب‌های شما دارای معنایی خاص هستند و به نحوی، شخصیت از پیش‌ساخته محسوب می‌شوند که شما می‌توانید حرف‌های‌تان را از زبان‌شان بزنید.

 

از آن‌جا که این‌بار توضیح ابتکارها کمی طولانی شد، به همین تعداد بسنده می‌کنم و شما را به خدای بزرگ و مهربان می‌سپارم. (سردبیر داد می‌کشه: مگه این‌جا تلویزیونه این‌طوری خدافظی می‌کنی؟)

 

 

 

2 نظر


مرسی دوست خوب و پسر مبتکر. من تازه وبلاگی شدم و ایده های بسیار نغزی دستگيرم شد. ميدونی؟ نديدمت ولی تو دوست نديده رو از راه دور ميبوسم و ازت ممنونم. برايت آرزوهای بسيار زياد و خوبی از خدا کردم. هرموقع به هر موفقيتي دست پيدا کردی، اينو بدون که توی آرزوهای من هم بوده. شاد و شنگول باشی جوون رعنا

سلام به تو پسر خوب و مبتکر. ميدونی؟ من تازه وب لاگی شدم و با «شماها» هم تازه ملاقات کردم. 1- خيلی باحالين. 2- با خوندن مطالب بالا خيلی ايده های نغزگرفتم. 3- هر چی تو ذهنم بود براتون چيزهای خوب آرزو کردم. پس بنابراين از اين به بعد هرچی موفقيت کسب کردين بدونين توی آرزوی منم بوده و برای شماها خواستم. الهی که جوون بمونين حتی اگه سن و سالتون پير شد.

نظرات