بامداد با نام مستعار از حقیقت خود می‌گوید.

مصاحبه با بامدادی

مهدی‌ بهرامی، حامد آقاجانی

مصاحبه شماها با بامدادی

خیلی از وبلاگ‌های موفق یک‌باره طوری قدرتمند و پرتحرک، وارد میدان می‌شوند  که در مدت‌زمان کوتاهی پس از ورودشان به وبلاگستان فارسی، جایگاه‌شان را پیدا کرده و موجودیت‌ خودشان را به همه اثبات می‌کنند؛ وبلاگ‌هایی که به خاطر هیجان، سلیقه، اطلاعات عمومی و تخصصی‌ وسیعی که دارند ره چند ساله را،‌ چند ماهه طی می‌کنند. وبلاگ بامدادی یکی از همین وبلاگ‌هاست که یک‌‌دفعه آمد و یک‌دفعه جای خود را در بین وبلاگ‌های محبوب پیدا کرد.

بد نیست بدانید نویسنده‌ی وبلاگ بامدادی، یک شخصیت چند بعدی است که درک صحیح از ظرافت‌های روحی و فکری‌اش نیاز به آشنایی طولانی‌مدت با نوشته‌ها و فکرهایش دارد. بایگانی وبلاگ بامدادی را که ورق بزنی، گاهی با نوشته‌های قدرتمند و تحلیل‌های سیاسی درباره‌ی ایران، خاورمیانه و جهان برخورد می‌کنی، به صورتی که چهره‌ای منتقد، تحلیل‌گر و سیاسی توی ذهنت شکل می‌گیرد. و توی بایگانی همین وبلاگ، شرح ارتباط لطیف و عاطفی بامداد با حلزونی که از پنجره‌ی خانه‌اش شبی را میهمان او شده می‌بینی. بامدادی همان‌طور که تحرکات نظامی آمریکا در خلیج فارس و‌ بمب‌های خوشه‌ای در لبنان را می‌بیند، لرزه‌ی خفیف برگ‌های طرد و تازه‌ی یک گیاه در جنگل‌های گلستان ایران، از چشمش مخفی نمی‌ماند.

 متن زیر، گفت‌وگوی مفصلی است که به صورت آن‌لاین و در زمانی که او سر کار روزانه‌اش بود با او انجام داده‌ایم.

 توی همه‌ی مصاحبه‌ها اول از همه، طرف مقابل رو معرفی می‌کنند. ولی شما کاملا مجازی هستی.
ازت می‌خوام خودت رو معرفی کنی؛ ولی هر جور که دوست داری.

 

بامداد: خوب من با هویت مجازی توی وبلاگستان حضور دارم. به نام بامداد، یا آقای بامدادی.

خب، جناب بامدادی! اینو که ما و خیلی از وبلاگ‌نویسان می‌دونیم. حالا چیزی که نمی‌دونیم رو می‌خوایم بشنویم.

بامداد: درسته. چه اهمیتی داره که نام من چیه؟ اگر به من اجازه بدین، فعلن همین بامداد باشم. ولی اگر روزگار نصیب کرد و شما رو حضورا دیدم حتما خودم رو معرفی می‌کنم. این‌جا بحث وبلاگستان هست و من توی وبلاگستان بامداد هستم. دلایلش رو هم اگه مایل بودین براتون توضیح می‌دم.

راستش رو بخوای، این بامدادی یه کم سنگینه. اسم کوچیکت رو بگو. اون‌طوری راحت‌تریم.
بامداد: بامداد اسمه به خدا!

بامداد اسم کوچیک واقعی‌تون هست؟

بامداد: نه. من این‌طوری راحت‌تر هستم. به بامداد عادت کردم و دوستام توی وبلاگستان، همه منو بامداد صدا می‌کنن.

 

بامداد عزیز! از اسم و فامیل که بگذریم، می‌رسیم به تحصیلات و شغل. چی خوندی؟ رشته‌ت چیه؟

بامداد: مهندس برق هستم. دانشگاه تهران لیسانس گرفتم و توی یه شرکت نفتی کار می‌کنم. به‌صورت خاص‌تر بگم، آپ‌استریم کار می‌کنم. یعنی توی چرخه‌ی اکتشاف و بهره‌برداری و توزیع می‌شود بهره‌برداری.

 

شما که مهندس برقی؛ چطوری سر از نفت درآوردی؟

بامداد: خب، صنعت نفت یه صنعت خیلی گسترده‌ایه. طیف نیروی کاری که درش مشغول هستند، خیلی متنوعه. توی شرکتی که من کار می‌کنم، پزشک و حقوق‌دان هم داریم. متخصص کامپیوتر و شبکه و... هم هست. ما هم هستیم.

 

توی وبلاگ بامدادی حرف از خیلی کشورها شده: عمان، فرانسه، و جاهای دیگه. الان دقیقا کجایین؟ کارتون کجاست؟

بامداد: الان عمان هستم. کار من توش جابه‌جایی زیاد داره‌، و این هم جاذبه‌ی کار من هست و هم دافعه‌ی اون. گاهی وقتا عاشقش می‌شم و حاضر نیستم با هیچ کاری عوضش کنم و گاهی هم به خودم بدوبیراه می‌گم که چرا این کار رو انتخاب کردم.

 

تو این پست وبلاگت گفته بودی شدیدا از گرما متنفری. با گرمای عمان چی کار می‌کنی؟

بامداد: داستان مار و پونه است دیگه! منطقه‌ی نفتی خاورمیانه، بیش‌تر در جاهای گرم‌سیر و بد آب‌وهوا قرار گرفته. هوا این‌جا خیلی گرم می‌شه؛ ولی به‌خاطر این‌که کارها توی خشکی هست از زمانی که توی خلیج‌فارس کار می‌کردم بهتره. خلیج‌فارس در تابستان به دلایل مختلف کُشنده است.

 

نکنه متولد سردسیر هستی که حاضری یخ بزنی ولی تو گرما نباشی؟ متولد کجایی؟

بامداد: تهرانی هستم. البته نه از اون تهرانی‌های اصیل؛ ولی متولد تهران هستم. نسبم به کرمانشاه و اصفهان می‌رسه.

 

چی شد وبلاگ اومد سراغت؟

اولین وبلاگت رو چه‌جوری شروع کردی؟

بامداد: وبلاگ‌های اولم جنبه‌ی شخصی داشتن و زیاد هم دووم نیاوردن؛ ولی از حدود یک سال پیش، بیش‌تر به وبلاگستان علاقه‌مند شدم. دلیلش هم این بود که متوجه اهمیت رسانه‌های اجتماعی در دنیای امروز شدم. منظورم social media هست که دربرابر رسانه‌های سنتی‌تر قرار می‌گیره. تصمیم گرفتم توی این کهکشان رسانه‌ای در حال ظهور، من هم حضوری داشته باشم.

 

تو وبلاگ‌های اول‌تون یا وبلاگ‌های گذشته‌تون حقیقی بودید؟

مصاحبه شماها با بامدادی.یک عکاس

بامداد: نه همیشه. توی بعضی‌هاشون حقیقی بودم. توی بعضی‌هاشون هم مستعار. ولی راستش رو بخواید نمی‌شه بهشون وبلاگ‌های فعال گفت؛ چون خیلی محدود بودن و هر چند ماه یک‌بار توشون می‌نوشتم. و بعد هم دیگه اصلا توشون ننوشتم. غیر از دو تا: یکی فوتوبلاگم هست که هنوز دارمش، البته منظورم «یک عکاس» نیست. و یکی هم یه وبلاگ کاملا خصوصی، که از خودم و ماجراهایی که بر من گذشته می‌نویسم. و فقط دوستای نزدیکم اون رو می‌خونن. یعنی دوستای نزدیکم می‌خونن در‌حالی‌که می‌دونن نویسنده‌ش من هستم. وگرنه خب همه آزاد هستن که بخونن. دوست یه چیز دیگه است! مثلا اون وبلاگم رو خیلی از بستگان نزدیک من هم نمی‌دونن؛ ولی دوست فرق می‌کنه. آدم با دوست خیلی بی‌واسطه‌تره.

 

آره خب. فعلا این روزها با هر کی مصاحبه می‌شه معلوم می‌شه که یه جای دیگه هم داره خصوصی می‌نویسه. ولی چرا این‌جوریه؟

واقعا تفاوت بین شخصیت حقیقی و مجازی چیه که همه‌ مجبور می‌شن یه وبلاگ خصوصی هم داشته باشن؟

بامداد: این نکته‌ی خیلی مهمیه. به نظرم این‌جا بحث شخصی‌نگاری هست. یعنی خب آدم‌ها دفترچه‌ی خاطرات شخصی دارن و حالا با گسترش اینترنت، نسل اینترنت یا نسل آی‌پاد اصطلاحا، دفترچه‌ی خاطراتش مثلا اینترنتی می‌شه؛ ولی اون ماهیت خصوصی بودنش رو کماکان داره.

 

به نظر شما شخصیت حقیقی محدودیت میاره؟

آیا مجازی بودن بامدادی هم به‌خاطر محدودیت‌های شخصیت‌ حقیقیه؟

بامداد: نه لزوما. بامدادی از این نظر محدود نیست. دلیل این‌که من در بامدادی مجازی هستم، اینه که ما در مواجه شدن با پدیده‌هایی که تا به حال تجربه نشدن، باید محتاط باشیم. این مسئله که همه‌ی تاریخچه‌ی زندگی ما جایی ثبت بشه که احتمالا تا ده‌ها یا شاید صدها سال در آرشیوهای عمومی اینترنت در دسترس همه باشه، تا به حال تجربه و آزمون نشده. ما نمی‌دونیم دنیای 20 سال دیگه چگونه خواهد بود. من دوست ندارم وقتی کسی مثلا 20 سال دیگه اسم من رو توی گوگل تایپ می‌کنه، همه‌ی زیروبم و هستی زندگی من، و تمام افکار و ایده‌های من، و تمام نگرانی‌ها و استرس‌ها و خاطره‌ها و ضد‌خاطره‌ها، و روابط و نشانی دوستان، و ایمیل و خیلی چیزهای دیگه، با یک کلیک ساده در دسترسش قرار بگیره.

 

خب مگه اشکالی داره که کسی در طول زندگی خودش تغییر عقیده بده؟

تغییر عقیده حق همه‌ی مردمه. جرم که نیست!

بامداد: بحث تغییر عقیده دادن نیست. بحث حریم خصوصی آدم‌هاست. شاید من نخوام یک شخص خاص، مثلا آقا یا خانم ایکس، یه چیزی رو در مورد من بدونه. ولی اگر هویت من توی اینترنت باشه، مثل این می‌مونه که من حریم شخصی خودم رو درست به اندازه‌ی میزان اطلاعاتی که توی اینترنت پخش کردم، پایین آورده باشم. من دوست دارم حریم شخصی خودم از میزان اطلاعاتی که توی اینترنت پخش کردم محافظت‌شده‌تر باشه.

 

تو که توی بامدادی چیزای شخصی نمی‌نویسی. پس چرا احتیاط می‌کنی؟

به‌خصوص که یک یا چند تا وبلاگ خصوصی هم داری.

بامداد: به نظر من تعریف آدم‌ها از حریم خصوصی خودشون، با همدیگه فرق می‌کنه. من دوست دارم عکس‌های خودم از مثلا فرانسه رو توی بامدادی بذارم؛ ولی من شرایط خودم رو 20 سال یا 30 سال دیگه نمی‌دونم. گفتم این‌جا بحث احتیاط، به معنای عامش مطرحه؛ یعنی من می‌خوام کنترل بیش‌تری روی حریم خصوصیم داشته باشم. شاید بهتر باشه به‌جای احتیاط، از کلمه‌ی کنترل استفاده کنیم.

 

تا حالا شده توی بامدادی، مجازی بودن باعث محدودیت بشه؟

یعنی شده تا حالا جایی دلت خواسته باشه که حقیقی باشی؟

بامداد: خیلی به‌ندرت؛ چون من توی بامدادی حقیقی هستم. من خودم هستم و راحت هستم و صرف این که نام خودم رو بگم یا نگم، باعث نشده که حس بدی بهم دست بده؛ چون کماکان خودم هستم. فکر می‌کنم عکس موضوع بیش‌تر شایع باشه؛ مثلا کسی که با هویت واقعی خودش می‌نویسه، گاهی احساس کنه ای کاش مجازی می‌بود. و البته اون دیگه هیچ راه حلی نداره، کارش تمومه تا آخر عمرش؛ ولی من راه حل دارم. هر وقت بخوام اسم واقعی‌م رو فاش می‌کنم. می‌بینید؟! این‌جا بحث اختیار عمل داشتن هست. از مجازی به واقعی رفتن یه اختیاره که من همیشه دارم‌ش.

 

یعنی در ارتباطات حضوری حاضری بگی من بامدادی هستم؛ مثلا شبیه قرار بروبچ توئیتر؟

بامداد: این‌جا من در این‌باره توضیح دادم. البته بستگی داره به طرف مقابل؛ ولی اگر احساس کنم در حدی متعارف، منطقی هست؛ بهش می‌گم. چرا که نه؟! بحث، بیش‌تر توی محیط مجازی هست که دوست دارم اوضاع کنترل‌شده‌تر باشه. تا زمانی که خودم تشخیص بدم.

 

به نظر تو ملاک حقیقی و مجازی بودن چیه؟

بامدادی: می‌شه واضح‌تر بگی؟

 

خیلی‌ها، به‌خصوص توی وبلاگ‌های خارجی، هر روز عکس‌های خانوادگی‌شون رو می‌ذارن، اسم‌شون رو می‌نویسن. چرا توی وبلاگستان فارسی، حقیقی بودن حساسیت داره و کم‌تر با وبلاگ‌هایی مواجه می‌شیم که راحت عکس‌های خانوادگی‌شون رو توی وبلاگ‌شون قرار بدن؟

بامداد: خب البته بحث‌های فرهنگی هم هست. فرهنگ ما نسبت به عکس حساسیت بیش‌تری داره تا فرهنگ‌های غربی. من به عنوان یه عکاس آماتور، عکس گرفتن از ایرانی‌ها رو دشوارتر می‌بینم تا از غربی‌ها. در حد همون تجربه‌ی اندکی که داشتم. از بحث عکس خانوادگی که بگذریم! اصولا فرهنگ ما احتمالا به خاطر تاریخ پرمخاطره‌ی ایران، شاید گرایش به نوعی پرده‌پوشی داره.

 

برمی‌گردیم به سوال اول. پس ملاک حقیقی و مجازی بودن چیه؟

بامداد: خب واضحه! یعنی کسی که از نام شناسنامه‌ای یا پاسپورتی‌ش برای امضا کردن زیر مطالبش استفاده می‌کنه، حقیقی هست و در غیر این صورت مجازی. ولی از زوایه‌های دیگه هم می‌شه به این موضوع نگاه کرد و تعریف کرد. مثلا شخصیت آدم‌ها در محیط بیرونی حقیقی هست و رفتار و کنش‌شون در محیط دیجیتال، شخصیت مجازی. یا از یه دیدگاه دیگه، کسی که صادقانه بنویسه، یعنی به آن‌چه که واقعا هست نزدیک باشه، حقیقی و اونی که تصنعی یا با رنگ و لعاب غیرواقعی بنویسه، می‌شه مجازی. اگر همه‌ی این دیدگاه‌ها رو بذاریم کنار هم و در مورد خودم به کارشون ببریم [می‌شه گفت] من با نام مستعار، توی محیط مجازی از حقیقت خودم می‌نویسم.

 

نویسنده‌های وبلاگ‌ها معمولا تفکرات خودشون رو می‌نویسند. کم‌تر کسی می‌تونه به اندازه‌ی عمر یک وبلاگ، که شاید ماه‌ها یا سال‌ها طول بکشه، یک نقش رو بازی کنه. با توجه به این،‌ آیا اصلا شخصیت مجازی، معنا پیدا می‌کنه؟ به‌خصوص حتی اگه کسی اسمی رو هم بگه و عکسی هم گوشه‌ی وبلاگش قرار بده.

بامداد: بله پیدا می‌کنه.

 

آیا می‌شه به این اطمینان رسید که این اسم و عکس، مال خودشه؟

بامداد: شخصیت مجازی هم برای خودش هویتی داره و همون‌طور که شخصیت حقیقی یک نفر، به قول شما ممکنه دست‌خوش تغییر بشه، شخصیت مجازیش هم می‌تونه دست‌خوش تغییر بشه. نه نمی‌شه مطمئن بود. ببینید! یه بحث جالبی هست به اسم جهان آن‌لاین (Online World)، که صحبت از این می‌کنه. در جهان سنتی -یعنی جهانی که تا همین چند وقت پیش در اختیار درک بشر بود- پدیده‌ها با تعاریف یا مدل‌شون آمیخته بودن. البته بیش‌تر منظور در پدیده‌های مصنوع انسانه؛ مثلا طرح یک ماشین با خود اون ماشین پیوستگی زیادی داشت؛ ولی با ظهور جهان آن‌لاین، بین ایده و مصداق، فاصله ایجاد می‌شه؛ این دو از هم تفکیک می‌شن. جهان وصل یا جهان آن‌لاین می‌شه جایی برای زندگی«blueprint»ها و جهان بیرونی هم جایی برای مصداق‌ها. فکر می‌کنم در مورد شخصیت هم این موضوع رو نباید نادیده بگیریم که با ظهور و گسترش روزافزون فن‌آوری‌های شبکه‌ای، ما شاهد ظهور پدیده‌ی نوظهوری به نام انسان مجازی و شخصیت مجازی هستیم که محل زندگی‌ش هم همین دنیای مجازی هست. نباید لزوما همه‌ی خصوصیات این انسان جدید رو مشابه انسان واقعی فرض کرد. این دو دارای خصوصیاتی هستن که از نظر ماهوی شاید بین‌شون فرق ایجاد کنه.

 

آیا شخصیت مجازی استقلال کامل داره؟

آیا اتفاقی که توی second life طراحی شده بود،‌ توی وبلاگستان هم امکان وقوع داره؟

بامداد: خب، نباید ایده رو زیاد پررنگ کنیم که تبدیل به فانتزی علمی-تخیلی بشه؛ ولی باید به‌عنوان یک نکته توجه کنیم که همون‌طور که مثلا second life پر از آدم‌های کاملا مجازیه، وبلاگستان هم می‌تونه دارای آدم‌های مجازی باشه که نمود وبلاگستانی‌شون با نمود بیرونی‌شون می‌تونه متفاوت باشه. این امکان، دست‌کم در تئوری وجود داره.

 

از دوستان کاملا مجازی کسی هست که ارتباطت باهاش تبدیل به ارتباط حقیقی شده باشه؟

بامداد: بله؛ ولی کم هستن. البته چند تا پتانسیل هم وجود داره، که به‌خاطر این‌که از نظر جغرافیایی دور هستن خدمت‌شون نرسیدم تا الان.

 

یه سوالی ذهن من رو مشغول کرده، اون هم این که اگه بامدادی، سیاسی نمی‌نوشت حقیقی نمی‌شد؟

یعنی سیاسی بودنش مانع اصلی از حقیقی شدنش نیست؟

بامداد: مانع اصلی نیست. ولی به هر حال یک معیار هست. علت اصلی‌ش همون نکته‌ایه که عرض کردم. ولی مسلما اگر بامدادی فقط درباره‌ی فن‌آوری بود -که ذاتا مقوله‌ی جنجال‌برانگیزی نیست- این بحث مجازی بودن مقداری کم‌رنگ‌تر می‌شد. اگرچه شاید باز هم باقی می‌موند. ببینید! اجازه بدین یه نکته رو در همین رابطه اضافه کنم که چرا سیاسی نوشتن من، علت اصلی مجازی بودنم نیست. من اعتقاد دارم کسی که به خاطر سیاسی نوشتن‌ش مجازی می‌مونه و به این مجازی بودنش اعتقاد و ایمان هم داره، اشتباه می‌کنه. خب، چرا اون پنهان می‌نویسه؟ چون فکر می‌کنه نوشته‌های سیاسی‌ش ممکنه با قدرت متمرکز درگیر بشه و قدرت به اون آسیب برسونه. تا این‌جا درست. من هم اعتقاد دارم که نقد قدرت خطرناکه؛ ولی اشتباهی که اون می‌کنه اینه که فکر می‌کنه با یک اسم مستعار، از دسترس «قدرت» پنهان می‌شه. این یک اشتباه خطرناکه. قدرت اگر واقعا بخواد هویت کسی رو ردیابی کنه، امکانات و روش‌هایی داره که به‌راحتی این کار رو خواهد کرد و نیازی نیست که حتما اسم واقعی طرف توی وبلاگش نوشته شده باشه. و تو این مسئله، اگر بحث رو از سیستم امنیتی ایران به سیستم‌های امنیتی جهان، مثلا آمریکا، تعمیم بدیم که دیگه هیچ! وبلاگ که جای خودش رو داره؛ خیلی چیزهای دیگه راحت قابل ره‌گیری هست.

 

پس باید منتظر دست‌گیر شدن‌تون بود؟

بامداد: نمی‌دونم! اون رو باید دیگران نظر بدن؛ ولی من اصولا اعتقادی به اون‌طور نوشتنی که بخواد منجر به دست‌گیری بشه ندارم.

 

یه بار هم انگار دست‌گیر شده بودید توی عربستان!؟

کلا چه مزه‌ای داشت دست‌گیری توی کشور غریب، اون هم توی عربستان؟

بامداد: ترسناک بود. من واقعا ترسیده بودم. اگر توی کشور دیگه‌ای این اتفاق برام می‌افتاد اصلا نگران نمی‌شدم؛ ولی عربستان با همه‌ی کشورهای دیگه‌ی منطقه فرق می‌کنه.

 

به خاطر شیعه بودنت؟

بامداد: در درجه‌ی اول به خاطر فوق امنیتی بودن فضای حاکم بر عربستان برای همه‌ی شهروندانش، نه فقط شیعه‌ها. و البته در درجه‌ی دوم شیعه بودن و ایرانی بودن و نزدیک پایگاه نظامی آمریکا بودن ماجرا رو از لحاظ بالقوه خیلی خطرناک کرده بود. خوش‌بختانه مشکلی نبود البته؛ ولی من نمی‌تونستم مطمئن باشم. اون لحظه احتمال هر چیزی رو می‌دادم.

 

راستی می‌دونی چند تا از پست‌های وبلاگت فیلتر شده؟ با یکی دوتا آی‌اس‌پی که امتحان کردم فیلتر بود.

بامداد: جدی؟ نمی‌دونستم. می‌شه بگی کدوم‌ها؟

 

البته من با یک آی‌اس‌پی امتحان کردم که این چند تا پست، یعنی فقط آدرس مستقیمش، فیلتر بود: «از تاشکن تا واشینگتون». «قضیه‌ی شکنجه‌ی جنسی دانشجویان».

نکنه خیلی شوکه شدی از این‌که فهمیدی چند تا از یادداشت‌ها فیلتر شده؟

بامداد: آره. البته انتظار فیلتر شدن برای هر وبلاگ‌نویس ایران طبیعیه. یعنی راستش اگه کلا هم فیلتر بشه زیاد تعجب نمی‌کنم. توی شرایطی که روزنامه با اون همه دفتر و دستک، به یه آب خوردن تعطیل می‌شه، دیگه وبلاگ چی باشه که من بخوام به خاطر فلیتر شدنش تعجب کنم؟!

 

بخش زیادی از نوشته‌های وبلاگت درباره‌ی ایران و امریکاست و احتمال حمله‌ی نظامی. منابع فکریت برای تحلیل این‌جور مسائل بیش‌تر چه رسانه‌هایی هستند؟ داخلی؟ خارجی؟ سایت‌ها و وبلاگ‌ها یا منابع مطبوعاتی؟

بامداد: وبلاگ‌ آدم‌هایی که نظرشون برام معتبرتره و سایت‌های خبری تحلیلی. البته اخبار عمومی رسانه‌ها رو هم در حد توانم دنبال می‌کنم.

 

مثلا چه آدم‌هایی؟

بامداد: چندتاشون توی بامدادی هست. این‌جا. و اما ایرانی‌ها کم‌تر، به‌ندرت؛ ولی خب خیلی از وبلاگ‌ها رو می‌خونم؛ مثلا: وبلاگ‌های خوب خشایار، هزاران نقطه، درخشان (بیش‌تر به‌خاطر لینکدونی‌ش که خیلی متنوعه، جدا از پانویس‌هاش و عقاید تندش). معمولا وبلاگ‌های ایرانی بافت لینکی کم دارن؛ یعنی مطلب خوب می‌خونی و فقط همان. ولی وبلاگ‌هایی که اول نام بردم هر کدوم‌شون تو رو به یه عالمه فضای جدید می‌بره. وبلاگ‌های ایرانی تا همین اواخر، البته در مورد خطر حمله به ایران، یا نمی‌نوشتن یا خیلی به‌ندرت. بنابراین توی این زمینه، منابع من، بیش‌تر منابع انگلیسی بوده. البته اخیرا به این موضوع توی وبلاگستان و اصولا ایران داره بیش‌تر توجه می‌شه. دلیلش هم خب اینه که خطر نزدیک‌تر شده متأسفانه.

 

به نظرت وبلاگ‌های فارسی به عنوان رسانه، چقدر اعتبار دارند؟

با توجه به قضایای مختلفی مثل همین دانشگاه زنجان که از وبلاگ شروع شد.

بامداد: پتانسیل وبلاگ و سایر انواع رسانه‌های اجتماعی خیلی بالاست؛ خیلی خیلی بالا. ولی خب بیش‌تر، پتانسیل هست. دامنه‌ی نفوذ وبلاگ، مثلا توی طیف‌های مختلف مردم ایران خیلی پایینه. بیش‌تر مخاطبین جوان‌ها هستند و گروه‌های تحصیل‌کرده‌تر.

 

از نظر اعتبار منظورم بود. مثلا خبرگزاری‌‌ها وقتی حرفی می‌زنن در مقابلش مسئول‌ان و باید پاسخ‌گو باشن؛ ولی وبلاگ‌ها چی؟

بامداد: خب، نه به اون‌صورت. چون وبلاگ‌ها تابع قوانین شخصی هستند و تا حدی قوانین عرفی. به عبارت دیگه قانون معینی بر اون‌ها حاکم نیست. پس بسته به این‌که نویسنده‌ی وبلاگ کی باشه، مطالب می‌تونه دروغ و بی‌ارزش باشه، یا این‌که مستند و پرارزش باشه. فکر می‌کنم برآیند کلی، هنوز صدای خیلی ضعیفی داره؛ ولی روند مثبتی داره. یعنی اگر این جمله‌ی شاو رو در نظر بگیریم که «مهم نیست کجا ایستاده‌ باشی، مهم این است که کجا می‌روی»، اون‌وقت می‌تونیم خوش‌بین باشیم که برآیند کلی وبلاگستان به سمت مستند‌تر شدن یا تأثیرگذارتر شدن یا پرمخاطب‌تر شدن می‌ره.

 

مخاطب‌های غیرفارسی‌زبان چی؟ بامدادی مخاطب غیرفارسی‌زبان هم داره؟

بامداد: خیلی کم؛ چون وبلاگ بامدادی فارسی هست و طبیعتا مخاطبین‌ش هم فارسی باید بلد باشن. نمونه‌هایی پیش اومده که خواننده‌هام غیرایرانی بودن؛ ولی اون‌ها هم فارسی بلد بودن.

 

تاحالا شده یادداشتی از وبلاگت بازتاب رسانه‌ای خارجی داشته باشه؟

بامداد: بله

 

کجا؟

بامداد: توی بخش وبلاگ‌های رادیو فردا مثلا، یا توی سایت‌های خبری ایرانی؛ ولی این‌که یه خبرگزاری یا یه جای رسمی منتشر کنه یا لینک بده تا به حال پیش نیومده، یا دست کم من مطلع نشدم. یه بار هم فرانس 24، به یه مطلب اشاره کرده بود؛ ولی یادم نیست دقیقا کدوم بود.

 

یه سوال دیگه. دموکراسی رو چه‌طور تعریف می‌کنی؟

بامداد: تعریف تقریبا مشخصی داره: مشارکت مردم در حکومت؛ ولی در جزئیات البته خیلی اختلاف نظر هست. نظر خودم شخصا اینه که دموکراسی به تنهایی مفهوم کاملی نیست. باید دقیق‌تر گفت منظور از حاکمیت مردم چیه. به نظر من تمرکز خطرناکه. عدم پاسخگویی هم خطرناکه. پس دموکراسی وقتی می‌تونه ایجاد بشه که قدرت یا ثروت متمرکز غیرپاسخگو نداشته باشیم. در واقع دموکراسی یعنی شرایط مینیمم تمرکز، و حداکثر پاسخ‌گویی در دایره‌ی مورد بررسی.

 

دموکراسی رو به معنای حاکمیت مردم بر مردم می‌دونی یا مشارکت مردم در حکومت؟

بامداد: به این سادگی‌ها نمی‌شه این دو تا مقوله رو تفکیک یا تعریف کرد. دست‌کم تا آینده‌ی قابل تصور، مشارکت مردم در حاکمیت. ولی اگر مثلا به آرمان آنارشیسم نگاه کنیم، ممکنه بتونیم روزی رو تصور کنیم که مردم بر مردم یا مردم با مردم حکومت کنند. مردم با مردم در واقع دیگه حکومت نمی‌کنند، خودگردانی می‌کنند؛ مثل ساکنان یک مجتمع مسکونی که با هم محل زندگی‌شون رو خودگردانی می‌کنند. البته این آرمانی هست؛ ولی می‌تونه به عنوان یک افق روشن مورد نظر قرار بگیره.

 

ولی در یادداشتی که در نقد سایت بالاترین نوشته بودی،‌ تقریبا درستی حاکمیت مستقل مردم (به معنای اکثریت) رو نفی کرده بودی و گفته بودی که لازمه عده‌ای خواص باشند و محتوا رو هدایت کنند. توی جامعه همین حرف صادق نیست؟

بامداد: نه. نمی‌شه اداره‌ی یک سایت رو با یک جامعه مقایسه کرد. به دلایل مختلف نباید این کار رو کرد. ممکنه قیاس به نظر بیاد؛ ولی قیاس مع‌الفارق که می‌شه استدلال باطله. بالاترین یک سایت شخصیه. ولی جامعه صاحب مستقیمی نداره. توی بالاترین موضوعات حیاتی، مثلا رفاه، محیط زیست، امنیت و غیره مطرح نیست؛ ولی در جامعه به خاطر این مسائل، خیلی محدودیت‌ها وجود داره. کلا به نظرم این‌قدر این دو تا مقوله کم ارتباط هستن که بهتره از وارد شدن به این بحث پرهیز کنیم.

 

نه، فقط خواستم بدونم اکثریتی که توی یادداشتت تخطئه شده بودند که در صورت حاکمیت، باعث بزرگ‌شدن مسائل سطح پایین می‌شن و نیاز به خواص دارن تا هدایت‌شون کنن، در جامعه‌ی حقیقی هم قابل انطباقه؟ نمونه‌های مسائل جنجالی و زرد، در مقابل مسائل بنیادین جامعه که مقبولیت کمی در بین عوام داره، این مشابهت رو تقویت می‌کنه. این‌طور نیست؟

بامداد: بله، درسته. یک سری موضوعاتی هست که دیدگاه عموم ممکنه روی اون‌ها تأکید نکنه؛ ولی چاره‌‌ی زیادی نیست. به نظر من اگر مراکز قدرت و ثروتِ غیرپاسخگو، به مردم فرصت بدن که به زندگی طبیعی خودشون مشغول باشن، در بیش‌تر موارد وضعیت جامعه بهتر از چیزی می‌شه که در حال حاضر در جهان امروز داریم می‌بینیم. دنیای امروز دنیایی هست که حتی در همون کشورهای پیش‌رفته، نظر عموم مردم مترقی‌تر از نظر حاکمیت‌هاشون هست. این‌رو نظرسنجی‌ها به ما می‌گه.

 

الان نمونه‌ی موجود از دموکراسی توی دنیا هست؟

بامداد: به هر حال بحث جامعه پیچیدگی‌های خاص خودش رو داره. دموکراسی نسبیه، مثلا در مقایسه‌ی یک کشور با یک کشور دیگه، وجود داره؛ ولی دموکراسی‌های موجود در جهان دو تا مشکل دارن:

1. بعضی‌هاشون علی‌رغم سنت دیرینه‌ی آزادی و دموکراسی که در جامعه‌شون بسط پیدا کرده، به‌خاطر فشار گروه‌های اقتدارگرای حاکم (قدرت و ثروت غیرپاسخگو و متمرکز) در خطر بازگشت به توتالیتاریسم و حتی فاشیسم هستن.

2. در موارد نادر که واقعا دموکراسی نسبی وجود داره، حتی در سطح قدرت، دموکراسی جزیره‌ای است. یعنی همه‌ی جهان بسوزد و ما خوش باشیم! که از نظر انسانی هنوز خیلی در صورت‌ ابتدایی رشد محسوب می‌شه.

 

ولی خب این کاملا احساس می‌شه که قدرت‌های غیرپاسخ‌گو به کمک ابزار رسانه‌ای هرکاری دل‌شون می‌خواد انجام می‌دن؛ وگرنه مردم اروپا بعد از تلفات جنگ جهانی دوم،‌ آدم‌هایی نبودند که طرفدار جنگ دوباره‌ای باشن. ولی الان افکار عمومی خیلی به جنگ با ایران اقبال نشون داده. این دموکراسیه؟

 

بامداد: نه، دموکراسی نیست. اولا اگر درست اطلاع‌رسانی بشه، افکار عمومی موافق جنگ نیست. ثانیا افکار عمومی مخالف جنگه، چه در زمان حمله به عراق و چه الان درباره‌ی ایران. اگر این موضوع به رأی گذاشته بشه، جنگی رخ نخواهد داد. این دموکراسی نیست. چون قدرت غیرپاسخگو در آمریکا یا خیلی از کشورهای بزرگ غربی نظر مردم رو نمی‌پرسه و البته تا جایی هم که بتونه افکار عمومی رو شکل می‌ده. به قول یک متفکر، افکار عمومی مثل یه جانور وحشی می‌مونه که صنعت PR (Public Ralations) در خدمت قدرت، وظیفه داره این جانور وحشی رو مهار کنه که حمله نکنه و بساط قدرت رو در هم بپیچه. مردم رو می‌ترسونن، وحشت‌زده می‌کنن و بهشون می‌گن جون خودت با بچه‌ات در خطره، و وادارش می‌کنن به غریزه‌ی شخصیش، به غریزه‌ی مادرانه‌اش فکر کنه؛ فکرش مختل بشه و منفعل بشه و بعد دولت‌ها بساط تاخت و تاز خودشون رو به راه بندازن. این مسئله خیلی فرق می‌کنه با نظر مردم. مردم در هیچ کجای جهان، جنگ‌طلب نیستند. اینو من به‌ش ایمان دارم. مردم رو قدرت‌های سودجو و فرصت‌طلب برای منافع خودشون بازی می‌دن. اگه زورشون برسه سرکوب می‌کنن و اگه نرسه کنترل می‌کنن. جانور وحشی باید مهار بشه. جانور وحشی برای قدرت، البته که بزرگ‌ترین دشمن مردمه.

 

پس چرا مردمی که جنگ‌طلب نیستند در مقابل جنگ دولت‌هاشون با افغانستان، عراق، لبنان و فلسطین، کاری نتونستند بکنن؟

 

یعنی عملا دموکراسی‌ای وجود نداره دیگه؟!

 

بامداد: مردم ابزارهاشون محدوده عزیزم و تا حد امکان هم کنترل شدن. اصطلاحا رضایت بدون رضایت. دموکراسی وجود نداره، ولی مردم وجود دارن و رسانه‌های مردمی وجود دارن.

 

بامداد جان! میونه‌ت با ادبیات چطوره؟ ظاهرا که شاعرید.

 

بامداد: از نظر مطالعه که چند سالی می‌شه که خیلی افت کردم. اون کلمه رو لطفا با احتیاط بیش‌تری به کار ببر، اون‌هم توی کشوری مثل ایران. شاعر بودن خیلی مشکله، اون‌هم توی کشوری که استاندارد شعرش در حد حافظ و خیامه.

 

فکر کنم یه 10، 20 تایی شعر گفتید؟

 

حالا با همه‌‌ی این حرف‌ها هنوزم شعر می‌گی؟

 

بامداد: آره. می‌دونی، شعر برای من حالت خیلی حسی داره. البته خب برای همه شاید همین‌طور باشه. ولی می‌خوام بگم اون حسی که ناگهان به شعر تبدیل بشه، در من همیشگی نیست. جوری هم نیست که مثلا بشینم بگم خب الان باید شعری بنویسم. خودش میاد و گاه‌گداری هم هست.

 

بیش‌تر شعر‌های بامدادی تو ماه‌های نوامبر و اکتبر بوده که اتفاقا توی اون دو ماه خبری از یادداشت‌های سیاسی نیست. خبری بوده؟

 

بامداد: نکته‌ی خوبیه. این هم مربوط می‌شه به همون نکته. یعنی شعر آینه‌ی مکسری‌ است از زندگی خصوصی من؛ ولی در لفافه‌ی شعر.

 

به فروغ فرخ‌زاد علاقه‌ی زیادی داری. نه؟

 

بامداد: فروغ رو خیلی دوست دارم. هم با نوع شعرش رابطه‌ی خوبی دارم و هم این‌که اصولا شاعرانه‌گی‌ش خیلی بالاست. در واقع اگه بخوام دقیق‌تر صحبت کنم، به نظر من شاعرترین شاعر معاصر ایران همین فروغ خانم بوده. شاید از نظر دانش فارسی یا زیبایی کلام به پای شاملو نرسه؛ ولی از نظر خلاقیت و حس شعری بی‌نظیره.

 

یه سوال توی پرانتز اندرون لفافه: تا حالا عاشق شدی؟

 

بامداد: خوش‌بختانه برام پیش اومده که عاشق بشم.

 

عشقت وبلاگ‌نویس بوده یا ...؟

 

بامداد: نه، وبلاگ‌نویس فعالی نبوده؛ اگر چه وبلاگ هم داشته (داره). آشنایی و اینا هیچ‌وقت از طریق وبلاگ نبوده؛ ولی خب بعد از آشنایی معلوم شده که طرف وبلاگ هم داشته.

 

حالا بالاخره مجردی یا متأهل؟

 

بامداد: مجردم. به زبان ایرونی خودمون «قسمت نبوده».

 

ما اصلا یادمون رفت بپرسیم متولد چه سال و ماهی هستی.

 

بامداد: متولد 1354 هستم.

 

فکر نمی‌کنی یه مقدار دیر شده؟!

 

بامداد: والله از نظر عرفی چرا؛ ولی از نظر خودم نه. چون اول شرایط فعلی کار و اینام رو باید عوض کنم که بیش‌تر به کار زندگی مشترک بیاد. این‌طوری که من الان مارکوپولو هستم یا زندگی پارتیزانی،  جماعت خانم‌ها با من کنار نمیان. حق هم دارن، یه آدم بیابونی به چه کار زندگی میاد؟!

 

تأثیرت رو توی بامدادی بیش‌تر می‌دونی یا توی شبکه‌های مجازی؟ توی کدومش فعال‌تری؟

 

بامداد: خب از نظر کیفیت توی بامدادی فعال‌تر هستم؛ ولی همین‌طوری پراکنده و از سر تفریح توی شبکه‌های اجتماعی هم دوری می‌زنم.

 

فقط یه دوری...؟!

 

بامداد: ولی اون‌جا وسواس یا کنترل کیفیتی که مثلا توی بامدادی دارم رو دیگه زیاد ندارم. آره، توی توئیتر مشترک هستم و فرندفید. فرندفید رو روزی چند بار سر می‌زنم؛ ولی اون‌طوری که همه‌ی دوستان رو پی‌گیری کنم و اینا نه. چون واقعا فرصت نمی‌شه. فیس‌بوک رو خیلی کم می‌رم داخلش؛ چون یه جورایی فیس‌بوک مجازی بی‌معنی می‌شه. دیگه چند تا مجاز در مجاز؟!

 

ولی کامنت‌هات توی ریدر گوگل کم‌کم داره بر متن‌ها غلبه می‌کنه.

 

بامداد: کجا؟

 

گوگل‌ریدر. کامنت‌های هشت-نه خطی.

 

بامداد: نه، من توی گوگل کامنت خیلی کم می‌دم. اونی که می‌بینید گزیده‌ای از متن خود پُسته. کامنت‌ رو من معمولا پای خوشمزه‌ها می‌دم که تبدیل به لینک‌های روز می‌شه.

 

بامداد جان! سیستم عاملت چیه؟

 

بامداد: سرکار ایکس‌پی. توی خونه، هم ایکس‌پی دارم و هم ابونتو؛ ولی ابونتو کار نیستم. نصب کردم که آشنا بشم.

 

سرعت اینترنتت؟

 

بامداد: توی خونه ADSL دارم که ادعا می‌کنه 64 هست؛ ولی چون اشتراکیه فکر کنم 5 هم نیست! توی محل کارم خیلی متغیره. بسته به این‌که کجا باشم؛ ولی معمولا سرعتش در حدیه که می‌تونم ویدئوهای یوتیوب رو مستقیما ببینم (حالا مثلا با 4-5 بار وقفه وسطش). به‌ندرت هم جایی گذارم می‌افته که خیلی سریع باشه؛ مثلا شب‌ها که دیگه عملا محدودیتی برای دیدن و گشتن نیست، توی دفتر اصلی شرکت. ولی این خیلی کم پیش میاد. من بیش‌تر وقتا توی صحرا و بیابونم.

 

خب. خیلی طول کشید. خسته شدی. آخرین سؤال: نظرت درباره‌ی بازی‌های وبلاگی چیه؟

 

بامداد: برای سرگرمی بد نیست. اگرچه من معمولا دعوت نمی‌شم. شخصا زیاد تمایلی به‌شون ندارم؛ ولی مخالف‌شون هم نیستم. به هرحال نوعی تعامل بین وبلاگ‌نویسانه. بیش‌ترشون لوس و بی‌مزه‌ان؛ ولی تک‌وتوک چیزای خوب هم توشون هست. مثل یه بازی که باید تک‌تک لینک‌های سایدبارت رو توضیح می‌دادی. باید هر کدوم از اون وبلاگ‌هایی که به‌شون لینک دادی رو در یکی‌دو خط توصیف کنی. این بازی خوب بود، که من البته دعوت نشده بودم.

خب بامداد جان! خیلی ممنون که وقتت رو در اختیار شماها قرار دادی. همیشه موفق و وبلاگنویس باشی!

 

5 نظر


دوستان، نمی‌دونم چی بگم. تشکر می‌کنم به خاطر این همه زحمتی که کشیدید و افتخاری که به این حقیر دادین. دوستار همه‌ی شما، دستتان را می‌فشارم. بامداد

لذذذت برديـــــم! راستي دليل فيلتر شدن اون دو تا پست، استفاده از كلمات ممنوعه -"torture" و "جنسي"- در آدرسشون هست و به محتواي اونها يا خود وبلاگ بامدادي مربوط نميشه.

سلام...اين مطالبي كه گفته بوديد براي من كه فيلتر نبود!

توقع دارید تمام این مصاحبه بلند رو بخونیم؟! من که نصفش رو به زور خوندم!!! ممنون

آخرین به شما و آفرین به بامداد :)

نظرات