تیپها و ظاهرها متغیرند. روزگاری در جامعهی ایرانی، مردها با لباس بلند و شال به کمر، رسمی میشدند. زمانی دیگر رسید که کتوشلوار و کلاه، لباس رسمی آنها شد. زمانی بعد، کاپشن و شلوار تک هم در رسمیت، چیزی کم از کتوشلوار نداشت.
ولی چیزی که همیشه وجود داشته، این است که یک یا چند تیپ غالب در هر زمان وجود داشتهاند که کسی حق تخلف از آنها را نداشته است. هر کسی قرار بوده ظاهری رسمی داشته باشد باید همان لباس یا لباسهای مرسوم را میپوشیده است.
صحبت کردن هم مسیری شبیه همین مسیر را طی کرده است. هر کس میخواست، چیزی بگوید، بین دوستانش عادی و راحت بود ولی به محض این که یک میکروفون جلویش میگرفتند یا مقابل دوربین قرار میگرفت، لحنش را عوض میکرد و با نگاهی که بین دوربین و گزارشگر میرفت و برمیگشت، چند کلمهی خشک و رسمی بر زبان میآورد. جایی هم نبود که آدم آقابالاسر خودش باشد؛ تلویزیون و روزنامهها و مجلات، همگی آدم را وادار میکردند آنجور که آنها دوست دارند، حرف بزند.
طبیعی است وقتی رسانهای کوچک و شخصی در اختیار آدم قرار دهند که هیچ کس آن را ریاست نمیکند و خبری هم از ویراستار و ممیزی و اینها نیست، آدم خودش را ول میکند. هر جور دلش میخواهد حرف میزند، شلنگ و تخته میرود و بالا و پایین میپرد. امروز با خنده حرف میزند، فردا با گریه. یک روز داد و بیداد میکند و روزی دیگر مثل یک آدم منطقی و دانا، دست به تحلیل و نقد متفکرانه میزند. و مهمتر از همه این که اینجا میتواند صمیمانه و خودمانی با طرف مقابلش صحبت کند و فاصلهاش را به حداقل برساند.
از طرف دیگر، وقتی نیازی نیست خودت را معرفی کنی، دیگر چه اشکالی دارد؟ اصلا شما وزیر باش، یک نویسندهی مشهور باش یا حتی یک روحانی متشخص؛ اینجا میتوانی هر جور دلت میخواهد حرف بزنی. ممکن است فارسی را پاس بداری و فقط از واژههای فارسی استفاده کنی. ممکن هم هست که اینجا با خیال راحت بگویی «من بیزیام» یا «امروز میتینگ دارم» و نگران این نباشی که کسی به تو اعتراض میکند. حتی کسی نیست که به غلطهای املایی و تایپیات گیر بدهد و یک نمره از درس املایت کم کند.
و این تازه ظاهر نوشتهها و واژههاست. وبلاگ جزء معدود رسانههایی است (دستکم در ایران) که به راحتی میشود در آن به کسی توهین کرد، شخصیتی را تخریب نمود یا حتی شایعهپراکنی کرد یا اطلاعات شخصی کسی را منتشر کرد و هیچ کس نتواند جلوی شما را بگیرد. خیلی بخواهد اتفاق بزرگی بیفتد، فیلتر میشوی که عبور کردن از آن هم چندان کار مشکلی نیست!
این بیقانونی به کجا خواهد رسید؟ میشود جلوی آن را گرفت؟ اصلا باید قانونی هم باشد یا نه؟ آیا اگر برای اینجا هم قانونهای دست و پاگیر بگذاریم، موجب دچار شدن وبلاگ به وضعیت رسانههای عمومی مثل روزنامهها نیست؟
اگر بخواهیم واقعگرا باشیم باید بپذیریم که قانون گذاشتن از بیرون قطعا نتیجه نخواهد داد؛ چنانکه یک بار فشار آوردند که وبلاگها و وبسایتهایتان را ثبت کنید و فتوکپی شناسنامه بدهید و آدرس و شماره تلفن و... که نشد و اکثرا زیر بار نرفتند. قانون گذاشتن برای چگونه صحبت کردن و زبان نوشتن هم، نتیجهی متفاوتی نخواهد داشت. مصاحبهی این شماره با کورش علیانی را هم اگر بخوانید خواهید دید که بعضی حتی قبول ندارند که «زبان» نیاز به متولیانی دارد که برای آن دستور صادر کنند و مردم را وادار کنند تا به شیوهای خاص صحبت کنند و هر جور مردم صحبت کنند و به تفاهم برسند، همان است که باید بهاش گفت: «زبان».
صرفنظر از مباحث تخصصی زبان و این که شما با مبنای زبانشناسانه یا ادیبانه به مسئلهی زبان وبلاگی نگاه کنید، یک مسئلهی مهم وجود دارد. آن هم اینکه وبلاگ صرفا یک صفحهٔ آدرسدار است که در اختیار شما قرار گرفته و هر استفادهای هم بخواهید میتوانید از آن بکنید. میتوانید خودتان را آزاد بگذارید، میتوانید خودتان را محدود کنید. کسی هم نیست که بتواند جلوی شما را بگیرد.
ولی سؤال اینجاست که شما از وبلاگتان چه میخواهید؟ بیرون از دنیای مجازی ما، عرفی وجود دارد که به شما اجازه نمیدهد هر طور دلتان خواست لباس بپوشید یا موی سرتان را آرایش کنید. خوب و بدش بماند، ولی اگر روزی عرف جامعهی ما به صورتی تغییر کرد که هر کسی با هر شکل و لباس و مو و قیافه، اجازه داشت بیرون بیاید، آیا شما برای خود محدودیتی قائل میشوید یا نه؟ حاضرید یکروز با کتشلوار و روز دیگر با شلوار جین گشاد و تیشرت و کلاه نقابدار، سر کارتان حاضر شوید؟ آیا در انتخاب لباس، به این فکر نمیکنید که رنگ و مدل آن، چه تأثیری بر زندگی خودتان و فکر افراد پیرامون شما میگذارد؟ توی لحن و زبان صحبت در وبلاگ هم چیزی شبیه همین معادله برقرار است.
اگر برایتان مهم نباشد، جرمی مرتکب نشدهاید. آدم حتی گاهی در شرایطی قرار میگیرد که دلش میخواهد حرفی را در کاغذپارهای بنویسد و پارهاش کند. وبلاگ هم میتواند نقش آن کاغذپاره را برای شما بازی کند. میتوانید بنویسید و بروید و کاری به کار آن کسی که وبلاگتان را میخواند نداشته باشید؛ چیزی شبیه یک دفترچهی خاطرات که شاید هیچ وقت برای کسی نخوانیدش ولی برای خودتان کلی ارزش دارد. اینجور وبلاگنوشتن هم چیزی از ارزش نوشتههای شما کم نمیکند.
ولی اگر خوانده شدن و تأثیرگذاری متن وبلاگتان برای شما اهمیت دارد، مهمترین عاملی که در آن تأثیر دارد، زبان وبلاگ شماست. شاید فکر کنید خیلیها به گوینده نگاه میکنند، خیلیها به سر و وضع وبلاگ و خیلیها به این که آن وبلاگ چقدر مشهور است و چند تا بازدید میخورد؛ ولی حقیقت این است که مشتریهای دائم وبلاگ شما آنهایی نیستند که از رنگ و لعاب آن خوششان آمده. زبان و فکر شماست که آنها را به دنبالتان میکشد.
شیوع فیدخوانی در بین وبلاگنویسها و صرفنظر کردنشان از قالب، اسم و رسم نویسندهی وبلاگها، رویداد قابل تأملی دربارهی علت تأثیرگذاری نوشتههای وبلاگی است. بهخصوص بعد از امکان به اشتراکگذاری مطالب در گوگلریدر و فیدخوانهای دیگر، شما کمکم با نوشتههایی روبرو شُدید که هیچ رنگ و لعابی ندارند، معمولا قلم (فونت) یکسانی با بقیهی نوشتهها دارند و حتی گاهی به خاطر مشکلات فنی صفحهی منتشرکنندهی آنها، حتی اسم نویسنده هم ندارند ولی با همهی این حرفها خوانده میشوند، به اشتراک گذاشته میشوند و دست به دست میچرخند؛ پس هر چه هست بین همین واژهها و حروف است؛ چیزی که حتی اگر روی یک کاغذپاره هم باشد، نظر شما را جلب خواهد کرد؛ حتی اگر ندانید چه کسی آن را نوشته است.
در این شماره، سعی کردهایم از زاویههای مختلف به مقولهی زبان وبلاگی نگاه کنیم و دستکم سؤالاتی را که برایمان مطرح است برای شما هم بیان کنیم، تا شاید راهی برای پیدا کردن پاسخ آنها پیدا شود. قطعا خیلی حرفها مانده است که ما نزدهایم یا حتی به ذهنمان خطور نکرده باشد. نظرات و یادداشتهای شما دربارهی مطالب این شماره، قطعا به تکمیل آن کمک خواهد کرد. پس آنها را از ما دریغ نکنید.
در پایان از دوستانی که در این شماره به کمکمان آمدند تشکر میکنم؛ مخصوصا آقای کورش علیانی، بامدادی، محمدجواد ملکوتی، پویا شوقی، جلال سمیعی، محمد رضا بهرامی و همینطور محمد دهقانی که زحمت عکاسی مصاحبه را کشید.

نظرات