به تعداد وبلاگنویسها راه برای نوشتن هست!
آزاده رهجو
كافی است چرخی توی وبلاگستان بزنید تا شما هم قبول كنید كه «به عدد بلاگرها، راه نوشتن وبلاگ هست»!
دیدهاید این كسانی را كه با وبلاگ، عین یك موجود زنده برخورد میكنند؟ برایش تولد میگیرند، دلتنگش میشوند، لباس جدید تنش میكنند یا حتی دور از جان شما، میكشندش؟ خب این وبلاگ وقتی زنده شد، زبان هم میخواهد دیگر.
اینكه چهجوری بنویسی و حرفت را چطور مطرح كنی، دقیقا مثل این است كه وبلاگت چطور حرف میزند، تكیهكلامهایش چیست، لحن حرف زدنش چگونه است و... و درست مثل حرف زدن آدمها كه دلنشین دارد و نادلنشین(!)، آرامبخش است یا ناآرامبخش(!)، دوستداشتنی است و غیردوستداشتنی، زبان وبلاگها هم همینطور است. البته معلوم است كه حرف زدن یك انسان، خیلی خیلی سادهتر است تا حرف زدن یك وبلاگ، دلیل كه نمیخواهد!؟
رفتیم سراغ چند بلاگر عزیز، بلاگرهایی كه زیان وبلاگهایشان چندان هم شبیه هم نیست. هر كدام زبان خاص خودشان را دارند و سبك نگارش خودشان را.
فكركردهای از آسمان سوژه نازل میشود؟
اول از همه از بیگانه میپرسم «قبل از اینكه شروع كنی به نوشتن، روی چیزی كه میخوای بنویسی فكر میكنی یا فیالبداههاس؟» اول جواب میدهد «فیالبداهه»؛ اما بعد كمی مكث میكند و ادامه میدهد «نه! خیلی وقتا كلی چیز میریزه تو ذهنم كه حتی گیجم میكنه، بعد یه دفعه یه جرقه میاد و میشه یه پست جدید. در واقع بیشترش دغدغههای خودمه كه یه موقعهایی، یه روز یا بیشتر تو ذهنم میچرخه، بعد میام و مینویسم».
نویسندهی وبلاگ بتكده هم گاهی جرقه میزند! البته گاهی. «گاهی وبلاگهایی میبینید که از هر دری میگن یا حداقل چند شاخهی موضوعی دارن. همچین وبلاگهایی باید برای مطلب جدید فکر کنن؛ ولی وقتی موضوع وبلاگت مشخصه، دیگه به این که توی چه موضوعی میخوای بنویسی فکر نمیکنی. برای نوشتن خود متن هم، همه جورش پیدا میشه؛ یه بار متن نتیجهی فکراییه که قبلا کردی، یه بار ناخودآگاهه یا به قول ما جرقه میزنه، گاهی هم میشینم و یه صفحهی "ورد" باز میکنم و شروع میکنم به از هر دری نوشتن تا بالاخره یه خط پیدا کنم و ادامهش بدم».
اما مشتركموردنظر، نظر دیگری دارد «فکر میکنید بدون فکر هم میشه مطلبی نوشت؟ حتی کسایی که برای سرگرمی وبلاگنویسی میکنن، روی نوشتههاشون فکر میکنن. چه برسه به کسایی که بهطور نیمهحرفهای و یا حرفهای و با در نظر گرفتن یه هدف خاص و تعریف مخاطبی خاص، به وبلاگنویسی روی آوردهن». گرچه شخصا فكر میكنم بدون فكر هم میشود نوشت. گاهی میشود كه صرف نوشتن مهم است، پس فقط مینویسم، آن وقت میشود بدون فكر.
محمدجواد ملكوتی، یكی از نویسندههای چاینبات است. نوشتن برای او هم مهم است؛ اما نه به سبك و شیوهای كه من گفتم «خب در نظر گرفتن نوع وبلاگ خیلی مهمه. چون وبلاگهای تخصصی بیشتر موضوعمحور هستن؛ ولی وبلاگهای دیگه نه. وبلاگ ما توی دستهبندی وبلاگها، یه وبلاگ شخصی بهشمار میره. ما به وبلاگ به عنوان یه رسانهی شخصی نگاه میكنیم و شاید نوعی تمرین برای نوشتن. یعنی اینكه عادت كنیم به نوشتن. یا بهتر بگم دوری از ننوشتن. چون برای اینكه چیزی بخوای بنویسی باید مطالعه داشته باشی و این میتونه عاملی باشه برای مطالعهی بیشتر. برای بعضی موضوعات كه تخصصیتر هستن، روی موضوع فكر میكنیم. ولی در اكثر موارد نه. یعنی ما تصمیم میگیریم كه مطلبی بنویسیم و بعد كه مطلب نوشته شد اون رو توی دستهبندی موضوعی قرار میدهیم. بعضی از پستهای ما هستن كه چندین موضوع رو دربرمیگیرن».
نویسندهی عصرونه هم مثل بتكده، دو نوع نوشته دارد «مطالبی که نوشته میشه رو میشه به 2 دسته تقسیم کرد. قسمت اول نوشتههایی هست که در همون روز، در حین وبگردی مشاهده میشه و یا به ذهن میرسه. دستهی دوم هم مطالبی هستن که ایده و موضوع نوشتن اون از قبل بوده که البته میشه گفت ایدههای نوشتن همین دسته هم از وبگردیهای روزای قبل بهدست میاد».
زبان وبلاگی
خب، همهی اینها كه شد فكر كردن روی سوژه. «روی سبك نوشته و اون زبان وبلاگی چی؟ از قبل فكر میكنید؟ این كه چه جوری بنویسید، از كجا شروع كنید و كجا تموم كنید، چقدر بنویسید و...؟»
اول از همه بتكده جواب میدهد «خب وقتی مطلبهات اینقدر جور و واجور باشه که دیگه سر و تهش فاتحهش خونده شده! سر یه مطلب برای من معمولا مشخصه؛ اما تهش معمولا نه. مگر اینکه مطلب از نوع اول باشه؛ یعنی قبلا یه فکرایی کردهم، یک ایده به نظرم اومده، حالا میخوام مکتوبش کنم. در مورد طول مطلب هم سعی میکنم به قانون کلی وبلاگها، یعنی کوتاهنویسی، پایبند باشم. ولی انسان خطاکاره دیگه، گاهی هم درمیره! بدجور هم درمیره! دوستان به بزرگواری خودشون ببخشن».
بیگانه هم جواب سؤالم را اینگونه میدهد «اندازهی متن برام مهم نیست؛ اما اگه دیده باشید بیشتر كوتاهان. دربارهی فكر كردن هم، خب موضوع تو ذهنمه. یهدفعه به ذهنم میرسه كه چهجوری بگم بهتره». میپرم وسط حرفش و میپرسم «یعنی همون موقع نوشتن؟» و جواب میگیرم كه «بعضی موقعها همون وقت، یه وقت تو اتوبوس، موقع خواب، سر كلاس... هر جایی میتونه باشه» و وقتی میگم «یعنی اغلب قبل از نوشتنه؟» میگوید «آره خب! این كه آدم بیاد و زور بزنه كه یه چیزی بنویسه به نظرم مسخرهاس». البته از دید من كه مسخره نیست. وقتی یك مدت یا وقت نكرده باشی وبلاگ بنویسی یا موضوع نداشته باشی یا به هر دلیل دیگر، گاهی لازم است خودت را مجبور كنی به نوشتن، كه هم وبلاگ بیچاره نفسی تازه كرده باشد، هم- دور از جان- قلم تو نخشكد! حتی اگر مجبور باشی به زور چیزی بنویسی.
بعد از بیگانه آیه میگوید «فکر نمیکنم این سؤالها رو بشه در مورد وبلاگ من جواب داد؛ آخه زیاد شروع و پایانش با هم تفاوتی نداره، بعد از اینکه ایدهای به ذهنم میرسه، روی انتخاب عکس و مختصر و مفیدتر بودن جمله بیشتر فکر میکنم. البته شاید بشه گفت طرح موضوع توی وبلاگ من به صورت کنایی هست. چون خودم خیلی مواقع وقت یا حوصلهی خوندن پستهای بلند رو ندارم، روی کوتاه بودنش خیلی حساسم. چند بار تا حالا پیش اومده که پستها طولانی بشن؛ ولی تا جایی که بتونم کوتاه مینویسم».
خود من از آن دست وبلاگخوانها هستم كه كمتر میشود پست طولانی را از اول تا آخر بخوانم. خوشحال میشوم كه اكثرا حواسشان به این موضوع هست. اما نویسندهی چای نبات در آخر جوابی كه میدهد، مقایسهی جالبی میكند «به قالب نوشته توجه میكنیم برای جذابتر شدن جهت راحت خونده شدن، پست و تفهیم بهتر مطلب. مثال میزنم. مثلا وقتی شما چندین صفحه مطلب دارید، میتونید اون رو توی یه نمودار درختی و یا بهصورت كلاسهبندی شده نشون بدید. اینجوری خیلی راحتتر و سریعتر خونده میشه و قابل فهمتره. اینجا ما با استفاده از رنگها، میان تیترها، عكسهای مناسب و ادبیات مطلب، كه معمولا چاشنی طنز داره این كار رو انجام میدیم. چون توی وبلاگهای شخصی، نظرات دیگران برای اون مطلب میتونه جالب باشه و برای ایجاد یك فضای تعاملی، باید برای اینكه مطلب خونده بشه و نظر داده بشه به این نكته توجه كرد. همیشه باید این نكته رو هم مد نظر داشت كه كسی كه میخواد مطلب رو بخونه خیلی حوصله نداره. پس باید یه جورایی لقمه رو آماده جوید براش؛ ولی بعضی مواقع هم اینجوری نیست؛ یعنی ما مخاطبین خاص خودمون رو داریم، یعنی كسایی هستن كه فارغ از هر چیز، حتما وبلاگمون رو میخونن و نظر میدن. چون ما هم وبلاگ اونا رو میخونیم و نظر میدیم. یكی دو ماه پیش بود كه یه بحثی داشتیم توی وبلاگ در همین زمینه. من آخر یه پست نوشتم: "خوبی پستهای كوتاه اینه كه مطمئنی همهی مطلبت خونده میشه" كه نظرات مخاطبین جالب بود. دوستم هم آخر پست بعدیش نوشت: "خوبی پستهای بلند این است كه مطمئن میشوی همهی حرفت را زدهای حتی اگر همهی آن خوانده نشود».
تكلیف مشتركموردنظر هم كه از جواب اولش معلوم است، روی همه چیز فكر كرده و حساب شده كار میكند «به همه چیز باید فکر کرد، وگرنه مطلب ضایع میشه و خواننده از دست میره. مینیمال که محور وبلاگ "مشترک مورد نظر" هست، شاید بیشتر از هر نوع نوشتهای نیاز به فکر داره؛ ریختن مفاهیم دینی توی قالب داستانک، با تولید حداکثر زیبایی و حداکثر ایجاز و حداقل کلمات و حفظ اصل غافلگیری. اینجا روی تکتک کلمات، آغاز، اوج و فرود مطلب، و طول نوشته باید فکر کرد. هم باید اونقدر روی مطلب فکر کرد که مطلب پخته بشه و هم باید توجه داشت که این فکر کردن اونقدر به درازا نکشه که فاصلهی بهروزرسانی وبلاگ خیلی طولانی بشه».
من، بلاگر، مخاطبانم را دوست میدارم!
هر چقدر هم كه وبلاگت خوب و عالی حرف بزند، تازه یك طرف ماجراست. نكتهی مهمتر شنوندگان، ببخشید! مخاطبان وبلاگاند. برای همین، موضوع سؤال بعدی را میكنم مخاطبان «مخاطبها چی؟ اصلا موقع نوشتن بهشون فكر میكنید؟ اصلا میشناسیدشون؟ یعنی مخاطب خاص دارید؟»
اینبار جواد ملكوتی شروع میكند «از نظر راحت خونده شدن و سریعالانتقال بودن مطلب، به مخاطب فكر میكنیم؛ ولی از نظر محتوا یا كوتاهی و بلندی پست یا اینكه كامنت بخوره یا نخوره، نه. مثلا اگر پستی اقتضا كنه كه بلند باشه، بلند مینویسم و اگر هم در حد یك خط بشه مطلب رو بیان كرد، همون یك خط كفایت میكنه. یا اگر مطلبی باشه كه كسی دوست نداشته باشه یا ممكنه به كسی بربخوره، برای خودمون فیلتری قائل نیستیم و حرفمون رو میزنیم. اگر مخاطب خاص داشته باشم، معمولا امكان كامنتگذاشتن رو بر میدارم. بعضی موارد هم هست كه توی پستهای مخاطب خاص، نظرات دیگران هم میتونه مفید باشه كه از این امكان استفاده میكنم».
مشتركموردنظر هم كه بسیار بیشتر از آنی كه فكرش را میكردم برای مخاطب حساب باز میكند «مبنای نوشتن در "مشترک مورد نظر" مخاطبه و برداشت او از نوشته بسیار مهمه؛ چون مطالب برای او نوشته میشه. مثل کسی که غذا میپزه و باید علاوه بر کیفیت و محتوای غذا به مذاق مصرفکننده هم توجه کنه، وگرنه غذایی که پخته رو نهایتا باید خودش بخوره و اگر آشپز باشه، به زودی رستورانش از مشتری خالی میشه. انتخاب قالب «مینیمال» اساسا به دلیل بها دادن به مخاطبه؛ چرا که مخاطب دنیای امروز فرصت و یا هزینهی مالی خوندن مطالب طولانی رو نداره و لذا باید با توجه به مقتضیات زمان و شرایط و خلأهای مخاطب، مطلب نوشت. مخاطب وبلاگ مشترک مورد نظر هم، "عام" تعریف شده. لازم به ذکره در این وبلاگ، مطالب قبل از انتشار، به یکی دو نفر و یا حتی سه نفر ارائه میشه و نظر اونها به عنوان تعدادی از مخاطبها ارزیابی میشه و چه بسا مطالبی نوشته شده؛ ولی هیچ وقت توی وبلاگ به نمایش درنیومده؛ چون مطابق با سلیقه و ذوق مخاطب نبوده و لذا باید با حفظ پیام، نوشتار رو تغییر داد».
اما بیگانه چندان مخاطبمحور نیست؛ یعنی شاید بشود گفت اصلا مخاطبمحور نیست «من بیشتر بهخاطر خودم مینویسم. برا همین هم فكر نمیكنم نوشتههام خیلی كشش داشته باشن» یك تذكر بدهم كه البته شكستهنفسی میفرماید! «ولی خب، این به این معنی نیست كه اصلا به مخاطب فكر نكنم. گاهی اوقات سعی میكنم زیاد شخصی ننویسم؛ گرچه مطمئن نیستم موفق شده باشم. بعضی وقتا هم بوده كه مخاطب خاصی تو ذهنم بوده؛ مثل پست "اعترافات یك جنایتكار". فكر كنم دو سه تا پست اینجوری داشتهم».
بر خلاف بیگانه، آیه مخاطب خاصش بیشتر است «البته که برای من مخاطب اهمیت خیلی خیلی خیلی زیادی داره. من برای مخاطب خاص مینویسم؛ ولی بهخاطر دوپهلو بودن نوشتهها خود شخص یا اشخاص مرتبط با اون موضوع، متوجهی منظور من میشن و مخاطب عام هم برداشت سادهتری از پست خواهد داشت. همیشه موقع نوشتن به مخاطب خاص و عکسالعملش بیشتر فکر میکنم تا مخاطب عام!»
عصرونه هم مخاطب را قدمبهقدم همراه خودش میبیند «اگر وبلاگ تخصصی باشه، مخاطب تقریبا مشخص میشه. اما این مخاطب با گذشت زمان تخصصیتر میشه؛ یعنی شما میتونید بفهمید اگر یه مطلب کاملا تخصصی بنویسید، حدودا برای چند نفر مفید خواهد بود. در بعضی مواقع هم سعی میشه یه مطلب اونقدر از ابتدا باز شروع بشه که مخاطب ساخته بشه برای اون مطلب و یا مطالب» اینها را كه میگوید حس میكنم چنین وبلاگی شبیه كلاس درس است و بلاگر هم میشود معلمش!
نفر آخری كه برای جواب دادن به این سؤال میماند بتكده است «فکر کردن به مخاطب جایی معنا داره که بخوای حرفی برای سن خاصی بزنی یا حرفی بزنی که احتمال بدی بعضیها نمیفهمندش، یا اینکه حس کنی رسالتی داری و میخوای اون رو برای مخاطبت تعریف کنی. من نگاهم به "بتکده" این مدلی نیست. بتکده خروجی نوع خاصی از نوشتههای شخصی من به حساب میاد؛ یک تعریف خیلی ساده. به خاطر همین برعکس خیلی جاهای دیگه، من اینجا دغدغهی مخاطب ندارم. خوب مطمئنا مخاطبهای بتکده زیر 8 سال و بالای 180 سال نیستند؛ ولی توی همین بازهی سنی هم [نوشتههای بتکده] برای کسایی هست که شاید علاقه به یه نوع نگارش خاص دارن، یا به یه نوع انتقال مفهوم خاص، که خودش مخاطبهای خودش رو پیدا میکنه. حالا اینکه من اعتقاد داشته باشم نباید به فکر این باشم که چه کسی مخاطبم هست و بتکده با محتوای خودش مخاطبهای خودش رو پیدا میکنه، به این معنی نیست که برای مخاطب اهمیت قائل نیستم. شاید پروانهایش(!) بشه شبیه یه تابلوی نقاشی. نقاش، نقاشی خودش رو میکشه. حالا یکی خوشش میاد و یکی نه. ولی این دلیل نمیشه تو هر چیزی رو بنویسی و بگی: «من اینم دیگه! هر کی خوشش اومد بخونه، هر که نه، به من چه!» باید سعی کنی برای همون مخاطبی که جذب کردی بهترین باشی. هم از نظر محتوا، هم از نظر فرم و قالب نوشته» اعتراف میكنم كه از جملهی آخرش خیلی خوشم آمد!
چه كار كنیم تا وبلاگمان پر مشتری بشود؟!
وقتی همه گفتند كه مخاطب برایشان مهم است، كنجكاو شدم بدانم برای جذب بیشتر این مخاطب چه كار میكنند؟
بتكده با صداقت خاصی جواب میدهد «من سعی خاصی نمیکنم. دلیلش هم، همون تعریفیه که از بتکده کردم. اما معمولا لطف دوستان شامل نوع روایت و توصیفهای پستهام میشه. پستها هم متفاوتان؛ بعضیها از دل براومدن و لاجرم مینشیند آنجا که باید! بعضیها هم فقط برای این میرن توی وبلاگ که از شرمندگی روزایی که از پست قبلیت گذشته، دربیای!»
عصرونه هم مختصر و مفید میگوید «توضیح دادن موضوعات به زبانی ساده همراه با تصویر به اضافهی لینکهای ارجاعی، میتونه ارزش و مخاطب یک مطلب رو بسیار بیشتر بکنه».
بیگانه هم فقط به كوتاهنویسی اشاره میكند.
اگر وبلاگ آیه را دیده باشی، قبل از اینكه جوابش را بخوانی، خودت حدس میزنی چه بگوید «از عکس بچهها استفاده میكنم. البته استفاده از عکس برای من فقط بهخاطر جذابتر شدن نیست، خیلی وقتا بدون عکس منظورم درست نمیرسه».
جواب آخر هم، میشود توضیحات مبسوط جناب مشتركموردنظر «جذاب بودن و تأثیرگذاری یه متن به دو عامل بستگی داره: محتوای مطلب و ظاهر مطلب. که هر دو تا بحث مفصلی میطلبه. از جمله انتخاب عنوان مناسب، نیازسنجی از مخاطب برای انتخاب موضوع، توجه به موضوعات روز و پرهیز از روزمرگی، استفادهی درست از کلمات و عبارات و جملات، رعایت اسلوب نگارشی و ویرایشی، استفاده از عکس و تصویر، استفاده از لینکهای مرتبط و جذاب، درگیر کردن مخاطب با موضوع، توجه به انتقادهای مخاطبان توی نوشتههای پیشین و بهکارگیری پیشنهادها و انتقادهای سازنده در مطلب جدید و چندین عامل دیگه که همگی در جذاب شدن یه نوشته مؤثرن و سعی شده توی نوشتن یه مطلب به همهی این نکات توجه بشه».
خیلی وقتشان را گرفتهام. میگویم «قول میدم آخرین سؤال باشه: این ادبیات نوشتاریتون، یا همون زبان وبلاگیتون، متأثر از كیه؟»
برخلاف سؤالهای قبل، سؤال آخرم را كه میپرسم، چاینبات و بیگانه و عصرونه روی سبك خاص خودشان تأكید دارند و اینكه خودمان نكاتی را برای خودمان رعایت میكنیم، نه اینكه از كسی متأثر باشیم.
بتكده هم به شوخی میگوید «والا شما اولا ثابت کنید ما نوع خاصی مینویسیم و برای خودمون نویسندهای شدیم تا من بعدا روی اینکه ادبیاتم متأثر از چه نویسندهای هست فکر کنم!»
آیه هم میگوید «ادبیاتم متأثر از خودمه! خب ولی عکسنوشتهای دیگه مثل محصولات آقای اولدفشن رو هم بررسی میکنم».
اما مشتركموردنظر دو تا الگو برای خودش انتخاب كرده «مهدی قزلی و سبک نوشتنش در کتاب "یادش" و مجموعه کتاب "آسمان مال آنهاست" الگوی نوشتاری وبلاگه و سعی شده بیشترین الگوپذیری صورت بگیره».
قول داده بودم سؤال آخرم باشد، دیگر چیزی نمیپرسم. فقط یكبار دیگر از همهشان تشكر میكنم، هم بابت وقتی كه گذاشتند هم حوصلهای كه كردند.

نظرات