قانون بد بهتر از بی‌قانونی است

مرزهای لحن و کلمه و زبان

حسن اجرایی

حسی که خواندن یک نوشته به خواننده می‌دهد، تنها از کلمه‌ها نیست. کلمه تنها بخشی از تلاش نویسنده برای رساندن حرف‌هایش به گوش‌هایی است که می‌خواهند بشنوند. کلمه‌ها گرچه قدرت بالایی دارند، اما وام‌دار چیزهای دیگری‌اند؛ خیلی چیزهایی که اصلا قرار نیست در این نوشته ردیفشان کنم.

بخشی از سهم تأثیر نوشته‌ها، اصلا ربطی به نوشته و نویسنده ندارد. این جُدا! آن بخشی هم که به نوشته ربط دارد، غیر از کلمه‌ها، می‌تواند نتیجه‌ی تأثیر خیلی چیزها باشد؛ رنگ نوشته، نوع قلم، تصویر استفاده شده در متن، و ارتباط‌های فرامتنی را می‌توان نمونه آورد.

شاید پس از این‌که سه بخش مختلف این نوشته را بخوانید بگویید ارتباطی با هم نداشتند؛ شاید هم نگویید!

1- نوشته‌ای می‌خوانید و احساس می‌کنید نویسنده‌ی این متن، عصبانی، رنجیده‌خاطر و ناآرام است. چرا این‌چنین می‌شود؟ چه می‌شود که ما می‌توانیم عصبانی بودن نویسنده را از لابلای کلمه‌ها کشف کنیم؟ آیا این حالت‌ها و حس‌های قابل انتقال به خواننده، با اختیار نویسنده تولید شده؟

پیش از آن‌که یادم برود، باید بگویم در این نوشته قرار نیست از شیوه‌های استفاده‌ی تصویر در متن، تأثیر رنگ بر نوشته و این‌چنین چیزهایی سخنی گفته شود؛ کلمه‌ها، پادشاه این نوشته‌اند.

تصور کنید کسی سردرد دارد. می‌خواهد بنویسد. چیزی هم درباره‌ی سردردش نمی‌خواهد بنویسد. می‌نویسد: «معلم‌ها بی‌احساس‌ترین آدم‌های روی زمین‌اند. نمی‌فهمند ممکن است کسی اهل درس خواندن باشد و عاشق درس خواندن باشد، اما دیشب نتوانسته باشد درس بخواند؛ گیرم من بد رفتار کرده باشم و حوصله‌ی سر هم کردن دلیل نداشته باشم».

آیا از این متن می‌توان فهمید نویسنده‌اش سردرد داشته است؟ به نظر من که نه! ولی عصبانیت را و رنجیده شدن از معلم را می‌شود فهمید. و می‌توانیم البته این احتمال را هم بدهیم که نویسنده سردرد داشته است؛ البته نه هنگام نوشتن، بلکه سر کلاس!

حالا این را ببینید: «هر چی از دهنم در اومد بارش کردم. فکر کرده کیه؟ دو سال درس خونده معلم شده جون عمش. حالت رو می‌گیرم خانوووم. حالیت می‌کنم. بذا یه روز خودت مریض باشی...» این نوشته چه مفهوم اضافه‌ای دارد؟ قبول دارید این چند سطر، هیچ عصبانیت و آزردگی اضافه‌ای ندارد؟ بله! کلمه‌هایی که در این چند سطر به کار رفته، و لحن آن عصبانی‌تر نشان می‌دهد، اما نمی‌توانیم مطمئن بشویم که اولی، به اندازه‌ی دومی عصبانی و آزرده‌خاطر نبوده است.

خیلی بخواهیم تخفیف بدهیم و نوشته‌ی دوم را پربار جلوه بدهیم، باید بگوییم نویسنده‌ی دوم «آدم تند»ی است. فراوان دیده‌ایم کسانی که می‌خواهند حس‌های این‌چنینی‌شان را بنویسند، اولین کاری که می‌کنند، شکستن زبان است. نوشتن و انتقال این حس‌ها، اولین قربانی‌اش، زبان معیار است. ساده‌تر بگویم: «زورشان فقط به زبان معیار می‌رسد؛ ترجیح می‌دهند به جای انتخاب کلمه‌های مناسب با حال کنونی‌شان، از زبان محاوره استفاده کنند و فقط به جای «به هم می‌رسیم!» بگویند «حالیت می‌کنم».

2- نوشته‌ای می‌خوانید و صمیمیت و بی‌آلایشی نویسنده را از پشت کلمه‌ها درمی‌یابید. احساس می‌کنید نویسنده هیچ فاصله‌ای با شما ندارد. حتی این را هم می‌دانید که با نویسنده اختلاف سلیقه، عقیده یا تفاوت در نوع نگاه به یک مسئله‌ی خاص دارید، اما هیچ‌کدام ِ این‌ها شما را از متن، و نویسنده‌ی آن دور نمی‌کند.

چگونه یک نویسنده می‌تواند با خواننده‌هایش مخالفت صریح کند، اما خواننده احساس کند با او صمیمی است و دغدغه‌ی او را درک می‌کند؛ گرچه دیدگاه نویسنده را نادرست بداند.

این را ببینید «حتی یکی‌شون پا نشد سلام کنه و ما رو تحویل بگیره؛ انگار نه انگار کلی زحمت کشیدیم تا برسیم به جلسه‌ی یه ساعته‌شون. خب تو که اومدن یا نیومدن من فرقی برات نداره، آزار داشتی ما رو کشوندی اون‌جا؟»

در جواب به نویسنده‌ی این نوشته چه می‌گویید؟ اولین چیزی که به ذهنم رسید، این بود که «اجباری برای رفتن نبوده!». نویسنده، همه‌ی حس خود از چیزی که به سرش آمده را شرح داده است؛ اما تلاش نکرده است به خواننده‌هایش تفهیم کند چه لزومی برای رفتن می‌دیده، و چه شرایطی پیش آمده که او خود را ملزم به رفتن می‌دانسته؛ که اینک تا این حد آزرده شده است.

شاید نویسنده فکر کرده است همین‌قدر که با زبان گفتار سخن بگوید و از کلمه‌های «دم دستی» و تعبیرهای گفتاری کمک بگیرد، برای انتقال حس او،‌ و جلب همدردی خواننده‌ها، بهترین راهکار است.

این را ببینید «شما هم اگر با چند بار دعوت رفته بودید، و به خاطر یک ساعت جلسه، از یک روز کار و کلاس و استراحتتان زده بودید، و تازه آنجا هم با بی‌توجهی همان کسی که دعوتتان کرده مواجه می‌شدید، معلوم نبود حتی همین چند سطر را هم می‌توانستید بنویسید.»

من داور نیستم اما فکر می‌کنم نوشته‌ی دوم خیلی ساده‌تر و صمیمانه‌تر توانسته حرف بزند. بدون اینکه حتی کوچک‌ترین استفاده‌ای از کلمه‌های تند کرده باشد، تنها با شرح دقیق آنچه رخ داده، سختی شرایط پیش آمده را -تا حدودی- به ما می‌چشاند. اتفاقی که مطمئنا در نوشته‌ی اول نمی‌افتد.

فکر نمی‌کنم کسی بتواند در جواب نوشته‌ی دوم بگوید «اجباری به رفتن نبود» چون می‌بینیم این رفتن آن‌قدر برای نویسنده و برای دعوت کننده مهم بوده، که یک روز کاری را کنار بگذارد و در آن یک ساعت جلسه حضور داشته باشد. البته قضاوت با شماست!

3- درست است اینجا بخش سوم متن است، و باید بخش سوم نوشته را بنویسم، اما باید توضیحی بدهم. در دو بخش پیشین این نوشته، حرف از این بود که نیازی نیست برای رساندن حرفمان به مخاطب، زبان معیار را کنار بگذاریم؛ آن هم به این توجیه که «زبان رسمی مال اداره‌هاست» و «بذارید راحت باشیم!» البته هر کسی مختار است، و اینکه اینجا چیزی نوشته بشود، کسی را اجبار نمی‌کند، همه‌ی حرف این است که بی‌زحمت برای نوشتن به زبان محاوره‌ای دلایل بهتری جور کنید!

اینجا بخش سوم این نوشته است. این جمله‌ها را ببینید: «دستانم را از جیب‌هایم بیرون آوردم»، «دست‌هایم را از جیب‌هایم درآوردم.»، «دست‌هام را از جیب‌هام درآوردم» و «دستام رو از جیبام درآوردم».

این جمله‌ها چه تفاوتی با هم دارند؟ کاری که در جمله‌ی اول روایت شده، با کاری که در جمله‌ی آخر روایت شده چه تفاوتی با هم دارد؟ نویسنده‌ی هر کدام از این جمله‌ها چه انگیزه‌ای داشته‌اند؟ کسی که آن جمله‌ی اول را نوشته است، دست‌هایش را متفاوت با نویسنده‌ی متن آخر از جیب‌هایش درآورده است؟

واضح‌ترین جوابی که می‌توان داد این است که معانی همه‌ی آن‌ها یکی است؛ تفاوت زبانی این چند جمله، را شاید بتوان تنها به سلیقه‌ی نویسنده‌های آن‌ها ربط داد.

الف- «دستانم را از جیب‌هایم بیرون آوردم.» این جمله به زبان معیار و کتابی نوشته شده. فکر نمی‌کنم کسی در وبلاگش از این زبان استفاده کند؛ گرچه اگر هم کسی با این زبان سخن بگوید، نمی‌توان خرده گرفت. این زبان خیلی رسمی است و دست‌کم برای استفاده در وبلاگ، زبان سختی است. مصاحبه‌ی این شماره را اگر خوانده باشید، بخش‌هایی از نظرات کورش علیانی درباره‌ی زبان رسمی را باید یادتان باشد!

می‌توانید این نوشته‌ی توکا نیستانی را بخوانید و با اندکی دقت متوجه بشوید نوشته‌های او بیشتر شبیه کدام یک از چهار جمله‌ای است که نوشته‌ام. وقتی خواندید بروید بند بعد.

ب- «دست‌هایم را از جیب‌هایم درآوردم.» تفاوت این جمله با جمله‌ی قبلی‌اش چیست؟ «بیرون آوردم» و «درآوردم». در دومی، همه چیز مانند اولی است، اما آن تعبیر خاص، نزدیک به زبان محاوره و گفتگوی معمولی است. واضح است که این‌گونه نوشتن راحت‌تر و صمیمانه‌تر است. باید دید چگونه می‌خواهیم حرف بزنیم و چقدر می‌خواهیم از زبان معیار فاصله بگیریم و به زبان محاوره و گفتار نزدیک بشویم.

البته هیچ نگرانی‌ای وجود ندارد. زبان یک ابزار است. تا جایی که من می‌دانم هیچ پلیسی هم وجود ندارد که بتواند ما را مجبور به سخن گفتن به شیوه‌ای خاص کند. حتی من وسط همین نوشته می‌توانم به جای این همه رسمی نوشتن، بدون این‌که حتی از گیومه استفاده کنم، بگویم حالا اگه می‌بینی خسته شدی، صفحه رو ببند و یه وقت دیگه بخون!

مرزهای لحن و کلمه و زبان

هیچ اتفاقی نیفتاد. اما نکته‌ی مهمی که همیشه در این‌گونه مواقع فراموشمان می‌شود، این است که از دستمان در می‌رود. ما حق داریم هر جور خواستیم بنویسیم؛ اما به شرطی که حواسمان جمع باشد؛ و همه‌ی متنمان از اصلی که دست‌کم خودمان قبولش داریم تخطی نکند.

ج- «دست‌هام را از جیب‌هام درآوردم». این زبان بیشتر در ادبیات داستانی استفاده می‌شود. گرچه ممکن است شیوه‌ی نوشتن کسی در وبلاگش این‌گونه باشد. اینجا را اگر ببینید بهتر می‌توانید فضای این زبان را تجربه کنید.

د- «دستام رو از جیبام درآوردم.» لابد می‌گویید این دیگر خیلی کوچه‌بازاری شد. به کسی برنخورد؛ اما اشتباه می‌کنید. به این زبان می‌گویند «محاوره‌ای قانونمند». هیچ اشکالی هم ندارد کسی در وبلاگش این‌گونه بنویسد. پیش‌تر گفتم؛ هر کسی باید همان‌طور که می‌خواهد بنویسد؛ اما یک متن باید منسجم باشد.

شنیده‌اید می‌گویند «قانون بد بهتر از بی‌قانونی است»؟ اینجا هم همان قاعده است. البته من قبول ندارم محاوره‌ای نوشتن -دست‌کم- در وبلاگ کار بدی است؛‌ اما آنچه اینجا مهم است، یکپارچگی زبانی متن است. این یکپارچگی به خواننده کمک می‌کند با نوشته خو بگیرد و راحت‌تر آن را بفهمد.

بخش سوم این نوشته، سه کلمه پیش به پایان رسید! حرف آخر اینکه برای انتخاب زبان نوشتن در وبلاگ، هر کسی می‌تواند دلایل فراوانی داشته باشد. و هر کسی باید خودش به این نتیجه برسد که به چه زبانی می‌خواهد بنویسد. آن‌چه مهم است، خودآگاهی در انتخاب این زبان است.

و آخرین کلام. برای تمرین درک مطلب، زبان این نوشته را پیدا کنید!

 

 

نظرات