خب. باز هم آمدید پیش پسر مبتکر تا چند تا ایدهی دستاول بدهد دستتان و بروید اینطرف و آنطرف فیسش را بدهید که یک وبلاگ توپ زدهام که هیچ کس مثلش را ندارد. مشکلی نیست؛ پسر مبتکر، ایدههایش را در اختیار شما قرار داده است برای همین دیگر! حیف که سردبیر بیانصاف، مطلب من را انداخت آخر.
از خود تحویلگیری که بگذریم...
عکاسها و فیلمبردارهای حرفهای، یک مشخصهی اصلی دارند؛ آن هم این که همیشه زاویهی تصویربرداریشان با قبلیها فرق میکند. یعنی دوربین را جایی میکارند که تا به حال هیچ کس نکاشته است؛ اینطوری میشود که وقتی تصویرشان را حتی توی ویترین یک مغازه میبینید، برای لحظهای مجبور به توقف میشوید.
زبان وبلاگ شما هم باید چنین مشخصهای داشته باشد تا توان بستن پنجره را از مخاطب بگیرد و مجبور شود، دستکم چند لحظهای را به متن شما توجه کند. کافی است بعضی از عناصر نوشتهتان را دستکاری کنید تا این اتفاق بیفتد و زبانی متفاوت، شکل بگیرد.
1. وبلاگنویسی با نامه
شاید شما هم مثل خیلیهای دیگر، تا حالا فقط مخاطبی کلی را با ضمیر جمع، مورد خطاب قرار میدادهاید یا اگر خیلی خلاقیت به خرج میدادید، از ضمیر مفرد استفاده میکردید تا متنتان صمیمیتر به نظر بیاید. ولی یک کار دیگر هم میشود کرد. حتما کتاب «بابالنگدراز» را خواندهاید؟ کارتونش را که دیدهاید دیگر! کتاب «ازبه» رضا امیرخانی هم هست. اصطلاحا این سبک را داستاننویسی به صورت نامهنگاری میگویند. توی وبلاگ هم میشود از آن استفاده کرد و یادداشتهای یک وبلاگ را به صورت نامه، برای شخصیتی خاص یا حتی غیر واقعی نوشت که از دنیای شما خبر ندارد و به کمک نامههای شما قرار است بیشتر بداند.
این سبک را با نوشتههای عاشقانه که برای یک موجود موهوم نوشته میشود اشتباه نگیرید؛ کارکرد نامهنگاری واقعا بیشتر از این حرفهاست. این که یک مطلب را چطور بیان کنید، چه چیزهایی را بیان کنید و از چه چیزهایی چشمپوشی کنید خیلی اهمیت پیدا میکند.
همین روش وقتی جذابتر میشود که مخاطب این نامهها واقعا با شما تفاوت داشته باشد؛ مثلا تصور کنید دارید به عنوان یک وبلاگنویس ایرانی، هر روز نامهای برای یک وبلاگنویس آمریکایی مینویسید که از شرایط زندگی شما کاملا بیخبر است و قبل از آشنایی با شما، حتی نام ایران را هم نشنیده بوده است. مخاطبتان را بیرون از کرهی زمین هم میتوانید فرض کنید. جالبتر خواهد شد.
2. زبان مخالفت و موافقت
این ابتکارم کمی ناجور است ولی خوب نتیجه میدهد؛ باور بفرمایید. دوست داشتم یک مطلب دربارهی همین موضوع به تنهایی بنویسم ولی سردبیر گفت باشد برای شمارههای بعدی. به هر حال، ایدهی من این است که میشود یک وبلاگی راهاندازی کرد که با همه مخالف است. این را خود نویسندهاش هم اعتراف میکند. فکرش را بکنید نویسندهی این وبلاگ اگر بخواهد سیاسی بنویسد، با چپ مخالف است، با راست مخالف است، با وسط مخالف است. با ایران مخالف است، با آمریکا مخالف است؛ خلاصه با همه مخالف است.
حالا حتما میگویید آدم مگر درد دارد برود همچه وبلاگی بنویسد؟ نه. فایده دارد. این وبلاگ به همهی طرفین بحثهای مختلف کمک خواهد کرد که نقص استدلالهای خودشان را ببینند. وقتی نویسندهی این استدلال سعی میکند چپ و راست و بالا و پایین را رد کند، بالاخره یک چیزهایی پیدا میکند که بشود به آنها استدلال کرد. علت این پیشنهادم این است که احساس میکنم معمولا آدمها ضعفهای ایدئولوژیای که از آن دفاع میکنند را به زبان نمیآورند و این باعث میشود همیشه یکجای بحث بلنگد.
حالا این سَمت ابتکار من راحت بود. بعدی سختتر است. در مقابل همین وبلاگ، میشود یک جور دیگر هم نوشت و با همه موافقت کرد. این هم با این که در ظاهر اولیهاش کمی حماقتبار به نظر میآید ولی به طرفین بحثها کمک میکند که نقاط قدرت طرف مقابل را هم ببینند. بالاخره یک نفر میتواند این وسط باشد که سعی کند حرفهای خوب هر دو طرف را پیدا کند.
3. پخش زندهی یک داستان
یک بار یادداشتی میخواندم با عنوان «پخش زندهی یک رمان». به نظرم ایدهی جالبی بود اگر کسانی که توانایی داستاننوشتن دارند، وبلاگشان را به صورت یک داستان بنویسند و شخصیت خودشان را با زبان داستانی (مثلا از زاویهی دید راوی اول شخص) بیان کنند. کافی است اسم خودشان را فاش نکنند که خیالشان راحت باشد. چند ماه بعد، یا شاید زودتر داستانی شکل گرفته است که بر مبنای واقعیت نوشته شده است. آدم حتی میتواند از زندگی اطرافیان خودش الهام بگیرد و هر کدام را به عنوان شخصیتی در داستان خودش به کار بگیرد، تکهکلامهایشان را استفاده کند، ظاهرشان را توصیف کند و کمکم به لایههای درونیتری از شخصیت آنها برسد. البته تنها مشکلی که این ایده را تهدید میکند، مسئلهی کپیرایت است. بنده هیچ تضمینی نمیدهم اگر یک نفر داستان شما را چاپ کرد و پولش را خورد و یک آب هم رویش!
4. تکگویی نمایشی
این اصطلاح را نمیخواستم استفاده کنم ولی خب، اسم دقیقش همین است. اگر داستانهای ارنست همینگوی را خوانده باشید قطعا میدانید که یکی از زاویهدیدهای داستانی، همین «تکگویی نمایشی» است. زبان این نوع داستانها دارای گوینده نیست؛ یا بهتر است بگویم دارای گویندهی جاندار نیست. انگار که یک دوربین کار گذاشتهاند و این دوربین همه چیز را به ما نشان میدهد. دوربینی که هیچ احساسی ندارد، هیچ حرفی از خودش نمیزند، از هیچ کس تعریف نمیکند و بدِ هیچ کس را هم نمیگوید. احساسات ندارد و جوگیر هم نمیشود! زبان بسیار خوبی است و بهتر از دیگران میتواند خیلی از مسائل را بیان کند. البته اگر خودمان را نخواهیم گول بزنیم باید اقرار کنیم که این دوربین هم بین چیزهایی که میشود دید، انتخاب میکند و این خودش نوعی انتخاب واقعیت است. ولی به هر حال زبانی است که به بیطرفی خیلی نزدیک است.
5. تلفننویسی
تا حالا شده به حرفهای کسی که با تلفن صحبت میکند گوش کنید؟ شما فقط یک سوی قضیه را میشنوید. نوشتن به این سبک، خیلی قشنگ میشود و تواناییهای خاص خودش را هم دارد؛ فکر مخاطب را به خوبی به کار میگیرد و برای این که نیمی از حرفها شنیده نمیشود، جذابیت پیدا میکند. حالا که فکرش را میکنم با موضوعات انتقادی تناسب خوبی دارد؛ مثلا توی یک پست وبلاگی، شما با رئیسجمهور تماس میگیرید و حرفهایتان دربارهی عملکرد دولت به او میگویید؛ او جوابهایی میدهد که مخاطب شما نمیشنود ولی از آثاری که در لحن و صحبتهای بعدی ظاهر میشود، پی به جوابهای آقای رئیسجمهور میبَرد. متن خواندنیای میتواند باشد. البته همین تماس را میشود از آن طرف خط نوشت. شاید خواندنیتر هم بشود حتی.
6. غیر فارسیزبان
این شرقشناسهای خارجکی را دیدهاید که گاهی میآیند توی تلویزیون ما و فارسی صحبت میکنند؟ بندگان خدا خیلی بلد نیستند قلنبهسلمبه حرف بزنند و حرفشان را با سادهترین کلمات ممکن بیان میکنند. گاهی هم اشتباه از اسمها و فعلها استفاده میکنند. یادتان هست توی شمارهی قبل پیشنهاد دادم از نگاه شخصیتی بیرون از مرزهای ایران به مسائل ایران نگاه کنید. امروز میبینم علاوه بر قابلیتهای آن نگاه، زبان جالبی هم میتواند به وجود بیاورد. دقت دارید که زبان رادیوهای خارجی که نصفهشبها باباها با سختی موجش را تنظیم میکنند، با زبان شبکههای رادیویی خودمان فرق دارد؟ شاید عناصر بعضی از آنها را بتوانید به راحتی تشخیص دهید؛ مثل این که آنها اول اسم رئیس جمهور آمریکا میگویند: «پرزیدنت...» عناصر زیرپوستی دیگری هم دارند که کشف آنها خودش کلی لذت دارد و یکی از تفریحهای شخصی من است!
به عنوان توضیح نهایی باید بگویم عناصر کلی زبان وبلاگ شما، به دنبال شخصیت شکل میگیرند. اگر شما بتوانید شخصیتی متفاوت به وجود بیاورید و ریزهکاریهایش را خوب تصور کنید، به خوبی زبان وبلاگتان شکل میگیرد. برای همین بیش از این که دنبال تکلف و تظاهر به زبانی خاص باشید، دنبال شخصیتی جامع و منسجم باشید که زبان خاص خودش را داشته باشد.
البته یک چیز هم باید بگویم. ممکن است کسی بگوید، این ابتکارات نوعی دور شدن از زبان اصلی آدم است و در حقیقت پسر مبتکر دارد ملت را به دروغگویی و فیلم بازی کردن دعوت میکند اما حقیقت این است که این جنگولکبازیها هیچ منافاتی با صداقت ندارد. من با بعضی از شخصیتهای سینمایی آنچنان انس گرفتهام که با وجود نفرتم از آدمی که آن شخصیت را بازی میکند، به خود شخصیت علاقهمندم. این را گفتم که گفته باشم. خیلی جدی نگیرید.

1 نظر
نظرات