ادبیات وبلاگ من ادبیات خودم است
گفتگوی شماها با کورش علیانی، نویسندهی وبلاگ «باز هم از سر نو»
حسن اجرایی، حامد آقاجانی
راضی نمیشد برای مصاحبه دو نفر آدم بلند شوند و بروند پیشش؛ میگفت به زحمت میافتید و لازم نیست و از این حرفها. خلاصه به سختی متقاعدش کردیم و قرار شد نزدیکهای تقاطع همت-شریعتی، در محل کار دوستش، عماد حسینی مصاحبه را انجام دهیم. دویست متر مانده بود برسیم که دوباره زنگ زد: «پیدا کردید؟»
کورش علیانی وبلاگنویس کهنهکاریست و سالهاست که وبلاگ مینویسد. زیاد تغییر مکان داده است ولی کمابیش آهسته و پیوسته به راه خودش ادامه داده است؛ اگرچه بیرون از دنیای مجازی هم فعالیتهای زیادی داشته است و چهبسا شخصیت حقیقیاش، شناختهشدهتر باشد. بسیاری او را با مجموعه کتابهای «یادگاران» و مؤسسهی روایت فتح میشناسند. خیلیها هم شاید در دورههای نگارش او شرکت کرده باشند. این اواخر هم حتما چهرهاش را توی تلویزیون دیدهاید.
اگر چرخی توی متنهای کورش علیانی بزنید به راحتی حس خواهید کرد که روی تکتک واژهها و عبارتها فکر کرده است؛ طوری که تفاوت متن را با متنهای دیگر حس میکنید. متن زیر، حاصل گفتگویی یکساعته است که به مناسبت موضوع این شماره، دربارهی زبان وبلاگی و مسائل پیرامون آن با کورش علیانی داشتهایم.
- وبلاگ برایت رسانه است یا صرفا یک دفترچهی یادداشت شخصی است که در اختیار دیگران گذاشتهای؟
- چرا من باید یکی از این برچسبها را رویش بزنم که بعد توی رودربایستیاش بمانم؟ گاهی چیزهای شخصی تویش مینویسم، گاهی چیزهای رسانهای. گاهی هم کار آموزشی در وبلاگم انجام میدهم. وبلاگ دست (در اختیار) من است، ارتباط من را با یک سری مخاطب، برقرار میکند. اسمش را هر چی دوست داری بگذار. من به قواعد هیچ چیز تسلیمش نمیکنم. برای اینکه نیازی ندارم این کار را بکنم، نیازی ندارم خودم را محدود بکنم.
- قبول داری که وبلاگ رسانه است؟ اگر آره، آیا در مقایسه با رسانههای دیگر، رسانهی جدیای هست؟
- قطعا رسانهست و قطعا رسانهی قویای نیست و قطعا رسانهی تأثیرگذاری هست.
- چطور بین رسانهی ضعیف و رسانهی تأثیرگذار، جمع میکنی؟
- بهطور موضعی تأثیرگذار است؛ ولی قوی نیست. ببینید؛ معمولا توی چند سال اخیر، مخصوصا یک اتفاقی توی میناستریم (Main Stream: جریان اصلی رسانهای) نادیده گرفته میشود، بعد وبلاگها یا یک وبلاگ خاص با آن، ور میروند و میناستریم بالاخره مجبور میشود صدایش را دربیاورد. بیبیسی، سیانان، فاکسنیوز، العربیه، از این حرفها... خب؟
اما این به این معنا نیست که وبلاگها هر طرفی بخواهند میتوانند اینها را ببرند. وبلاگها در مواقع خاص میتوانند اینها را فشار بدهند و به نتایج خاصی برسند؛ ولی نه همیشه و نه سر هر چیز.
- از لحاظ تجربی تا حالا چطور بوده است؟ بیشتر، استفادهی شخصی کردهای یا استفادهی رسانهای؟
- ببین؛ وبلاگ، اگر بخواهی اسمش را رسانه هم بگذاری، رسانهی شخصی است. بنابراین سؤالت کمی عجیب است؛ چون رسانهی شخصی من است دیگر. تازه من فقط یک وبلاگ هم ندارم؛ وبلاگهای مختلفی داشتهام؛ چند تا با نام خودم داشتهام، یکی دو تا هم...، بیشتر از یکی دو تا...، پنج شش تا هم با اسم مستعار داشتهام!
- اصلا به نظرت وبلاگنویسی کار جدیای هست که ارزش وقتگذاشتن داشته باشد؟
- من با این سؤال مشکل دارم. یعنی چی وبلاگنویسی کار جدیای هست یا نه؟ اگر جدی بگیریم ممکن است جدی شود؛ اگر جدی نگیریم ممکن است نشود.
- سهم ادبیات در موفقیت یک وبلاگ چقدر است؟
- سهم «زبان» خیلی بالاست. من بهاش نمیگویم «ادبیات». ادبیات را من یک کاربرد خاص از زبان میدانم که به نظرم کاربرد خیلی اولیهای نیست و معمولا مشکل ما ایرانیها، مشکل ما فارسیزبانها این است که ادبیات را به زبان، تقدُم میدهیم. قبل از اینکه یاد بگیریم دُرست - منظورم از «درست»، مطابق با قواعد نیست؛ منظورم «گویا صحبت کردن» است- قبل از اینکه بلد باشیم گویا حرف بزنیم، یاد میگیریم ادبی حرف بزنیم. حرفهای قشنگقشنگ میزنیم؛ اما حرفی که میخواهیم بگوییم را بلد نیستیم قشنگ بگوییم. و این خیلی وضع ضایعی است و این بلا سر ما آمده. خلاصه توجه به «ادبیات» و توجه به «زبان» یکی نیست.
زبان اگر نباشد که اصلا وبلاگی در کار نیست. اصلا چیزی غیر از زبان نداری. عکس داری فقط. آن هم فتوبلاگ است اصلا و موضوع جدایی است. آدمی که زبان حرف زدن را بلد نیست، آدم بیچارهای است؛ مثل آدمی که تتهپته میکند یا آدمی که یکربع ساعت حرف میزند، آخر هم معلوم نمیشود چه میخواست بگوید. وبلاگِ یک همچین آدمی هم وبلاگ بیچارهای است.
- یعنی آنهایی که بلد نیستند صحبت کنند، یا بلد نیستند منظورشان را درست برسانند، نباید وبلاگ بنویسند؟
- ببین؛ یک نفر هست، اسمش محراب فاطمی است. خب؟ خیلی آدم خوشتیپ و خوشهیکلی است و از این در به زور میآید تو. و مثلا اگر نیاز داشته باشد یک کار جسمی بکند، خیلی راحت آن کار را میکند. یکی هم اسمش کورش علیانی است. کار نکرده با بدنش، شکمش قلمبه است، قوز دارد، مشکل دارد، موقع راه رفتن تلپتلپ میخورد زمین و مثلا شما اگر الان دست به بازوی چپش بگذارید، دادش میرود هوا؛ چون خیلی درد دارد توی بازوی چپش. این آدم به جسمش نرسیده و از جسمش نمیتواند خوب استفاده کند. همان نسبت توی زبان هم هست. یکی به زبانش میرسد، میتواند استفاده کند؛ یکی نمیرسد، نمیتواند استفاده کند.
این را گفتم که اسم خودم را نگذارم متخصص. من مشکل ندارم با این که متخصص باشم؛ اما میخواهم بگویم موضوع، تخصص نیست. یعنی موضوع، نظری نیست؛ موضوع، ورزیدگی است.
من رشتهی تخصصیام که این نبوده است. من توی دانشگاه ریاضی خواندم. یا در واقع ریاضی نخواندهام، رشتهام ریاضی بوده. این را نیاز داشتهام، رفتهام دنبالش. اینجور نیست که من، تحصیلات آکادمیکم این باشد.
- خیلی از وبلاگنویسها با ادبیات محاورهای مینویسند. این روش را میپسندی؟
- این ماجرا را توی کل زبان داریم؛ فقط توی وبلاگ نیست. در وبلاگ بهخاطر اینکه آدمها قطع امید میکنند از تصمیمگیرندههای نهایی، مراجع رسمی -یا هرچه که دوست دارید اسمشان را بگذارید-، و خودشان دنبال راه حل میگردند، این ماجرا بروز پیدا میکند. این مسئله، همهجایی است توی زبان. ما یک زبان محاوره داریم و یک زبان کتابت که فاصلهی بین این دو تا، روزبهروز دارد عمیقتر میشود. این فاصلهی بینابینی خودش را خیلی شدید نشان میدهد؛ مخصوصا این که کتابت، شما را میترساند، ارعاب میکند. اصلا زبان کتابت زبان ارعاب است. شما توی نامهنگاریهای اداری و اینجور جاها به کارش میبرید؛ چون یا باید بترسید یا باید بترسانید. ولی زبان محاوره، زبان صمیمیت است. برای همین آدمها دنبال این میگردند که با زبان محاوره به صمیمیت برسند. فقط یک اشتباهی میکنند. منظورم از «اشتباه» این است که اشتباه در تشخیص میکنند، نه اینکه بگویم کار بدی میکنند. ارزشگذاری نمیخواهم بکنم.
زبان لایهها و سطوح مختلفی دارد؛ یک لایهی واژگانی دارد، یک لایهی صرفی دارد، یک لایهی نحوی دارد، یک لایهی جهانبینی دارد. اینها همهشان پشت سر هماند. این لایههای پایینتر، لایههای عمیقتر، ذهنیتر و اثرگذارتری هستند؛ اما لایهای که دم دست است، لایهی واژگانی است. نتیجه اینکه، وقتی آدمها میخواهند به صمیمیت برسند، سعی میکنند واژگانشان را بشکنند و محاورهای کنند و این هیچ دردی ازشان دوا نمیکند. شبیه بلایی که سر «بیست و سی» آمده. بیچاره میخواهد صمیمی باشد، لُمپن میشود. چرا؟ چون فقط در حد واژگان، این کار را میکند؛ آن هم نصفهنیمه و با ریخت و ریز. اما سر از صرف و نحو و نگاه و اینها اصلا در نمیآورد. برای همین، صمیمیتش یکی دو روزه است و خیلی زود از بین میرود و چیز چندشی میشود که الان دارید میبینید.
- ادبیات وبلاگ تو، ادبیات کتابت و زبان معیار است یا همان زبانی که با آن صحبت میکنی؟
- من گهگاه دورههای نگارش برگزار میکنم. توی آن دورهها معمولا توصیه میکنم که از واژگان کتابت استفاده کنید، مگر جاهایی که دارید نقل قول میکنید؛ نقل قولهای داخل گیومه. از صَرف کتابت هم استفاده کنید. اما در نحو، نگاه و فکر، اولین ایدهها را همیشه از محاوره بگیرید. اگر محاوره جواب نداد یا لنگیای داشت بروید سراغ منابع دیگر. برای همین، وبلاگ من خیلی رسمی نیست، شاخ نمیزند به کسی؛ اما با واژگان محاوره هم نمینویسم. ادبیات وبلاگ من، ادبیات خودم است. البته قضاوتش با شمای مخاطب است ولی برآورد من این است که قطعا خودمم.
- برای خوانندهای که تو را تا به حال ندیده، چه چیزی ساختهای؟ ادبیات خودت یا یک ادبیات خاص برای یک وبلاگ خاص؟
- این کار را میکنند. یکی دوست دارد یک جور خوبی، یک جور بدی یا یک جور خاصی به نظر بیاید و این کار را میکند. من این کار را نمیکنم.
- هیچ وقت این کار را نکردهای؟
- چرا. یک وبلاگ طنز داشتم که با اسم مستعار مینوشتم. ادبیاتش شادتر و سرحالتر از من بود. من آدم شادی نیستم. آدم افسردهایام. وبلاگ را قبل از شروع حملهی آمریکا به عراق مینوشتم؛ در مخالفت با بوش. قشنگ یادم است آن شب، شبِ عید بود. داشتیم خانهتکانی میکردیم که گفتند آمریکا حمله کرد به عراق. نشستم یک پستی نوشتم توی آن وبلاگ و دیگر نرفتم سراغش.
- چرا ادامهاش ندادی؟ دِپرس شدی؟
- آره دیگر. به نظرم آمد این مردک هر غلطی دلش میخواهد میکند. حالا تو بنشین وبلاگ بنویس. که چه؟
- وبلاگها بیشتر با زبان محاورهای مینویسند. این که زبان فارسی به واسطهی وبلاگها و با زبان محاورهای گسترش پیدا میکند، به نفع زبان فارسی است یا به ضررش؟
- البته وبلاگها معمولا به ادبیات محاورهای نمیرسند، فقط با واژگان محاورهای مینویسند. اما من چهکارهام که دربارهی همچین چیزی بخواهم نظر بدهم؟ من یک چیز را میفهمم، آن هم اینکه زبان روزنامه، زبان کتاب درسی، زبان صداوسیما، زبان مکاتبات اداری، زبانِ حتی میخواهم بگویم منبر، جواب نمیدهد. حالا اهل زبان، آنهایی که دارند از این زبان استفاده میکنند، کاربران زبان فارسی، دارند هر کدام زورشان را میزنند که این زبان را به سمتی ببرند. این یک اتفاق طبیعی است که در همهی ادوار، در زبانهای مختلف میافتد. معمولا فرهنگستانی هم نبوده است. اصلا فرهنگستان زبان مگر چند سال قدمت دارد؟ معمولا خود اهل زبان، زبان را به یک جاهایی رساندهاند. البته بعضی زبانها هم اهل زبانش نتوانستند برایش کاری بکنند و آن زبان از بین رفته یا کارهای بدی با آن کردهاند و نابود شده است. بعضی زبانها هم بالاخره اعتلا پیدا کرده، رشد کردهاند. مثلا زبان انگلیسی که زبان خیلی خیلی توانایی شده.
- این اختلاف بین محاوره و معیار، در زبانهای دیگر کمتر از زبان فارسی است. نه؟
- در بعضی زبانها کمتر است، در بعضی بیشتر. منتها این اختلاف خیلی مهم نیست. مهم، ناکارآمدی زبان رسمی است. یعنی زبان رسمی اگر کارآمد بود، زبان محاوره راه خودش را میرفت، زبان رسمی هم راه خودش را میرفت. فاصلهشان هم گاه زیاد میشد، گاه کم میشد؛ ولی اتفاق خاصی نمیافتاد. موضوع این است که زبان رسمی، دیگر جنازهاش روی تخته است.
- پس ترجیح میدهی از نگاه زبانشناسانه به این موضوع نگاه کنی؟
- قطعا من هر موضوعی را بخواهم نگاه کنم، ترجیح میدهم عاقلانه و عالمانه نگاهش کنم. تأکید میکنم که نگاه ادبیاتی به معنای نگاهِ دانشکدهی ادبیات، نه عاقلانه است نه عالمانه. پس اگر بخواهم به زبان نگاه بکنم، زبانشناسانه نگاه میکنم، نه ادبیاتی، نه دانشکدهی ادبیاتی.
- نظرت دربارهی واژههای غیرفارسی در بین وبلاگهای فارسی چیست؟
- اصلا من دغدغهی واژگانم صفر است. صفر که نه، ولی مثلا یکدرصد است. اصلا برای من مهم نیست. اگر تمام واژگان ما انگلیسی شود، به نظرم زبان فارسی خیلی صدمهای نمیبیند.
- حتی اگر واژههای معادل و همسان آنها راحت و دم دست باشد؟
- اگر این واژههای معادلی که میگویی، هست و دارد آن کاری که منِ گوینده ازش میخواهم را میکند، مگر من مریضم عوضش کنم؟ لابد آن واژهی غیرفارسی یک کاری برای من میکند که آن معادل دم دست و راحت، آن کار را نمیکند؛ وگرنه نمیرفتم سراغش که.
- خب خیلی وقتها سراغ واژهی جدید رفتن، یکجور صفشکنی میخواهد و جرئت و قدرت لازم دارد. توی اینترنت یک واژهی جدید مثل «گوگلریدر» میآید. من اگر بخواهم بگویم «فیدخوان» باید صفشکنی بکنم. بعد چند نفر حرف من را بشنوند یا اصلا همین که آدم با دیگران فرق میکند، کمی آزاردهنده است. دربارهی «هلیکوپتر» هم همین مشکل بود دیگر. سخت است آدم برخلاف همه، بگوید: «چرخبال» یا «بالگرد»!
- هلیکوپتر و مثالهای شبیهش با این مورد فرق میکند. هلیکوپتری که بیستسال، سیسال، پنجاهسال، مردم بهاش گفتهاند هلیکوپتر؛ بعد آقای فرهنگستان میآید میگوید که مثلا این را بگویید «چرخبال». یعنی دستور صادر میکنند که بگویید «چرخبال»، نگویید «هلیکوپتر». باز چرخبال را برمیدارند به جایش بالگرد میگذارند. متوجه نیستند که زبان اینجور نیست که فرهنگستان یا غیرفرهنگستان دستورالعمل صادر کند برایش. زبان همین حرفی است که مردم میزنند. نه فرهنگستان، نه بزرگتر از فرهنگستان، نمیتواند دستور بدهد دربارهی زبان. این تمام چیزی است که من چندبار دربارهاش با دیگران دعوایم شده است. دیدهاید حتما توی وبلاگم. تمام دعوای من سر این است که مگر میشود دربارهی زبان دستور داد به مردم؟ مردم هر جور که حرف بزنند شما راهی ندارید جز اینکه همراهش بروید. خودتان را مسخره میکنید اگر بخواهید با آن دربیفتید.
ولی دربارهی «فیدریدر» ماجرا فرق میکند. تا میآید، شما یک ماه بعدش، دو ماه بعدش، حداکثر یک سال بعدش دیگر میگویید «خوراکخوان». حالا مردم میپذیرند یا نمیپذیرند. من خودم از این معادل خوشم نمیآید؛ خخخواخخخخا [صدا درمیآورد]. خوراکخوان به خاطر دو تا «خ»ای که دارد خیلی خوشایند نیست. صدایش مثل چیزی است که از گلویت میاندازی بیرون. یک چیز بهتر باید میگذاشتند. ولی من هم میگویم خوراکخوان. یعنی بالاخره مخاطب میپذیرد یا نمیپذیرد، میپسندد یا نمیپسندد. تو پیشنهاد میدهی، او قبول میکند یا نمیکند. اما چیزی که جا افتاده، تو چه آزاری داری؟ چرا انگولکش میکنی؟ من نمیفهمم.

- بین وبلاگنویسها یک عده هستند از جمله خودت، که رسمالخط خاص دارند. چرا؟
- اول بگویم که هیچ نیازی به رسمالخط یکسان، واقعا وجود ندارد. همانطور که نیاز به زبان یکسان وجود ندارد. شما کلماتی بهکار میبری که من بهکار نمیبرم. من کلماتی بهکار میبرم که شما بهکار نمیبری. مثلا من کلمهی «علیرغم» را نمیگویم. خیلی پرهیز میکنم از گفتنش. شما ممکن است بگویی. زبانها و رسمالخطها یکی نیست.
اما یکی نبودن رسمالخط دلیل دارد، بالاخره هر کسی انگیزهای دارد. من یک مثال دیدم از یکی نبودن رسمالخط، خیلی بامزه بود. اسمش را گذاشتم «تأثیر فیلترینگ بر تشتت در رسمالخط». آن زمان که فیلتر نبود، همه وبلاگهایشان را مینوشتند. یک سری کلمات را هم، همه مثل هم مینوشتند. یکی مینوشت «سکس»، دیگری مینوشت «فاحشه»، یک نفر دیگر مینوشت فلان. خلاصه همه مثل هم مینوشتند. بعد فیلترینگ آمد و بعضی کلمات فیلتر شدند.
یکی گفت کشیده بگذارید لای کلمات که این کلمهی «سکس» پیدا نشود. بعد، آقای فیلترینگ، نرمافزارش را پیشرفتهتر کرد که این کشیدهها را هم پیدا کند. بعد چه اتفاقی افتاد؟ یکی گفت به جای کشیده، نقطه میگذاریم. یکی گفت ستاره میگذاریم. یکی گفت اصلا چرا «سکس» را با سین بنویسیم؟ با صاد مینویسیم. یکی گفت اولش را با سین مینویسیم، دومی را با «ث». هزار جور الان «سکس» را مینویسند. در عین حال، موقع خواندن، من همهشان را میفهمم. پس دیگر چه دعوایی دارم؟
بله. رسمالخط یک سری ملاحظات ثانوی دارد. در آن ملاحظات ثانوی من نظری دارم و آن را تبلیغ میکنم. شما هم نظری برای خودت داری، میتوانی آن را تبلیغ کنی. بالاخره یا نظر من بیشتر میگیرد یا نظر شما. مثلا من ملاحظهی ثانویام توی رسمالخط این است که ریشهی کلمات از بین نرود. کلماتی که عربی است، ریشهاش پیدا باشد، سریع ببینیم و بتوانیم همخانوادههایش را پیدا کنیم. توی فارسی هم همینطور؛ کلمات فارسی که از بههمچسباندن تکواژها به وجود آمده، تکواژهایش را جوری بنویسیم که از هم جدا باشند. بهخصوص حالا که میتوانیم با نیمفاصله جدا از هم بنویسیمشان و در عین حال، از نظر کامپیوتر یک واژه باشد. حالا که امکانش هست، کاری بکنیم که مردم ببینند.
الان یک مثالی برایتان میزنم. یک فیلمی هست به اسم «Braveheart». احتمالا این فیلم را دیدهاید. ملگیبسون بازی کرده است. اسم این فیلم را به فارسی ترجمه کردهند: «شجاعدل». این به خاطر چیست؟ حالا این را بگذار کنار.
کشوری که در آن زندگی میکنی اسمش چیست؟
ایران
- آره. ایران. خب، ایران یعنی چه؟ «ایران» گویا «اَئیرانَه وَئیگ» یا یک همچین چیزی بوده است. [میخندد] ببینم میتوانی بنویسی یا نه! این کلمه یعنی «سرزمین ایرها». حالا «ایر» یعنی چه؟ ایر یعنی آدم شجاع و باهوش و باحال و اینها. یک کلمه هست؛ «دلایر»، یعنی کسی که دلش ایر است. اما شما این دو تا را چسباندهای به هم و آن الف بینشان را هم حذف کردهای و فتحه جای کسره گذاشتهای، شده «دَلیر». ببین «Brave heart» یعنی «دلایر». تمام شد. ولی چون آن کلمه را نداری، میروی «شجاعدل» میسازی. چه اتفاقی میافتد؟ هی واحدهای زبانیِ اضافه میآورید تویش. زبان چاق میشود؛ اصلا مثل آدمهای چاق، ناتوان میشود، خسته میشود، بینفس میشود. بلایی است که سر زبان فارسی آمده است.
«نیمکت». این تختها را دیدی توی قهوهخانه؟ رویش قالی میاندازند و مینشینند قلیان میکشند؟ اسمش «کَت» است. آنهایی که توی مدرسه رویش نشستید، دیدهاید عرضش کم بود، نصف اینها بود یا کمتر. بهاش میگفتند «نیمکت». حالا اگر این نیمکت را جدا مینوشتند و شما میدیدی که این همان «کت» است، بالاخره میرفتی دنبالش پیدایش میکردی و میفهمیدی این «کت» یعنی چه. این امکان هست توی زبان. من دارم توی رسمالخط ازش استفاده میکنم. اصراری هم ندارم که بقیه هم مثل من بنویسند. هر کسی هر جور دوست دارد بنویسد. فقط ماجرا این است که بتوانیم بخوانیم، بتوانیم بفهمیم. من مینویسم تو بخوانی، تو مینویسی من بخوانم.
- خب این دامن زدن به تشتت موجود دربارهی رسمالخط نیست؟
- چه اشکالی دارد؟ یک زمانی بود توی این مملکت که اگر من لباسی میپوشیدم که رنگش با بقیه فرق داشت بهام تذکر میدادند که آقا چرا از عرف خارج میشوی. الان چرا احترام بگذاریم به عرف؟ چرا باید همه مثل هم لباس بپوشند، همه مثل هم بنویسند، همه مثل هم حرف بزنند؟ اول این را یک جا تثبیتش بکنید، بعد یقهی من را بگیرید. آره من دامن میزنم؛ ولی اصلا چه کسی گفته نزنید؟ چرا گفته؟ به چه حقی؟
- چرا فرهیختگان و بزرگترها، مثلا اساتید و صاحبنظران ردهبالا، کمتر به وبلاگنویسی روی خوش نشان میدهند؟
- بلد نیستند آقا! بلد نیستند. بلد نیستیم. آره من هم بلد نیستم. من هم به اندازهی فرهیختگیام بلد نیستم وبلاگ بنویسم. آنها هم به اندازهی فرهیختگیشان بلد نیستند. فرهیختگی آنها بیشتر است، بیشتر هم بلد نیستند!
- فکر نمیکنید برای این است که احساس میکنند وبلاگنویسی کار سبُکی است و در شأن آنها نیست؟
- ببین؛ اینها اگر میتوانستند وبلاگ خوبی بنویسند... منظورم شخص خاصی نیستها! کلا آدمها، اگر میتوانستند وبلاگ خوبی بنویسند، اغلب پشتکوارو هم میزدند. حالا یکی نمیتواند، بالاخره... .
یک آقایی مثلا وبلاگ دارد. اما فقط مقالههای علمیاش را مینویسد توی وبلاگش. آن یکی آقا زمانی ستونی توی روزنامهی اطلاعات داشت، همان را دارد توی وبلاگش مینویسد.
- مخاطبت را انتخاب کردهای یا این که مخاطب، خودش شکل گرفته؟
- مخاطب چیز وحشتناکی است. تو همیشه تصور مبهمی داری، یک ابر، یک بخار به اسم مخاطب؛ ولی این که واقعیت خارجی نیست. واقعیت خارجی، حامد است، اجرایی است، دهقانی است، حسینی است، دیگری است، دیگری است. واقعیت، اینها هستند و اینها گاهی هیچ وجه مشترکی هم ندارند. تنها وجه مشترکشان این است که کلیک میکنند ببینند تو چه گفتهای. من خواننده داشتهام که هر روز قربةالیالله سیصد چهارصد کلمه فحش ناموسی و تهدید به شکنجه و قتل برای من میفرستاد؛ شکنجه و قتل خودم و نزدیکانم. نمیدانم چرا. جوری مینوشت که من گمان کنم صهیونیست است. حالا چه مشکلی با من داشت؟ نمیدانم. من هم وبلاگم را داشتم مینوشتم. با کسی کاری نداشتم. خوانندهای هم داشتم که من وقتی مینوشتم، فکر میکرد من الان دارم وحی نازل میکنم. جفتشان روی اعصاب مناند. خوانندههای متعادلتر هم دارم. راستش را بخواهی برای هر کدام از اینها هم پستهای اختصاصی نوشتهام. یعنی پستی نوشتهام که منظورم فقط آن آدم بوده. گاهی هم پستهای عمومیتر نوشتهام. گاهی وقتها یک چیزهایی نوشتهام فقط برای دل خودم.
اما اینها تصور است. خیلی معنی ندارد. یعنی تو مثلا خیال میکنی من الان این پست را مینویسم، میترکانم. بعد میبینی هیتت (Hit) شد پنجاهتا! یعنی آن صدتای روزانهات را هم نگرفتهای. نمیدانم چرا. گاهی برعکس هم میشود؛ مثلا دو ماه نمینویسی، همینجور صدتا صدتا داری میروی. بعد یک پست مینویسی که به نظرت خیلی پست عادیای است. بعد این لینک میدهد، آن لینک میدهد؛ یک دفعه میرود روی مثلا هزار و هفتصدتا. چرا اینجور شد؟ من نمیدانم. شد دیگر!
- یعنی برنامهریزی خاصی برای مخاطب نمیکنی؟
- برنامهریزی برای مخاطب، آرزو میتواند باشد. اما اینکه این آرزو چقدر عملی است، من اگر بخواهم روراست حرف بزنم، برای من چندان عملی نبوده. من بالاخره همیشه دوست داشتهام مخاطب داشته باشم، تلاش هم کردهام برای مخاطب داشتن؛ اما معنایش این نیست که موفق بودهام. همیشه مخاطب، من را شگفتزده کرده است. مثل انتخاباتهای خودمان میماند. ملتی که یکبار به بنیصدر رأی میدهند، یکبار به رجایی رأی میدهند، یکبار به مقام معظم رهبری رأی میدهند، یکبار به اکبر هاشمی رفسنجانی رأی میدهند، یکبار خاتمی، یکبار احمدینژاد. ببین چه ملت شگفتانگیزیاند. حالا این ملتِ شگفتانگیز، خوانندهی وبلاگ من و تو هستند.
- تا حالا شده که مخاطبهای خاص، روی متنت اثر گذاشته باشند و باعث شوند مثلا نوعی فیلتر روی متنت اعمال کنی؟
- فیلتر نه معمولا. گاهی کاملا مخاطب خاص توی ذهنم بوده. مثلا پستی نوشتم که مخاطبهای بود با یک نفر که شکنجهاش کرده بودند و من داشتم زخمهایش را میشستم. خب، این را قطعا برای همان که فحش میداد نوشته بودم. گاهی برای بچههای تند و حاد آرمانگرا چیزهایی نوشتهام. خب، من با آنها از یک جنس نیستم؛ اما چیزهایی برایشان نوشتهام. مثلا بعد از انتخابات یادم است یکی دو تا یادداشت نوشتم که خطاب به برندگان بود. شاید دیده باشید.
این مخاطبهای خاص، روی یادداشتهای من که تأثیر گذاشتهاند، هیچ؛ اصلا روی فیلترهای ذهنی من تأثیر گذاشتهاند؛ یعنی اینها اصلا دیدگاه من را نسبت به زندگی عوض کردهاند در طول این دوره. من بالاخره توی معاشرتهایم، توی گفتگوهایم و روابطم با آدمها، نگاهم به زندگی در طول عمرم عوض شده. این چند سال وبلاگنویسی، تعداد این آدمها را به شدت برده بالا؛ یعنی مثلا اگر تا حالا فیزیکی و رودررو با آدمها تماس داشتم، حالا مجازی هم تماس دارم. و این، رشد و بلوغ آدم را افزایش میدهد. مثل اینکه سرعت رشد را یکدفعه ببری بالا.
- قضیهی خصوصی کردن وبلاگت چه بود؟
- بهخاطر همین کسی که فحش میداد. میخواستم جلوی آمدنش را بگیرم.
- فکر نمیکنی هیچ تفاوتی برای او نداشت که تو وبلاگت را خصوصی کنی؟
- تفاوت داشت. من بیست روزی از آسیبهای آن آدم در امان بودم و واقعیتش این بود که ممکن بود این مسئله برای من بیخ پیدا کند. کاملا آن روزها عصبی بودم و فشار زیادی را تحمل میکردم. همان بیست روز برایم کافی بود. ممکن بود اگر آن کار را نمیکردم، کارم به دوا درمان و دکتر و این چیزها بکشد.
- حالا کمی شخصیتر. اسم کورش علیانی یک جورهایی با «تنوع» تناسب دارد. توی دانشگاه، ریاضی خوانده. دربارهی صهیونیسم مینویسد، ادب و هنر، زبانشناسی، پروژهی یادگاران در مؤسسهی روایت فتح. مدتی طنز نوشته و توی جشنوارهی مطبوعات مقام دوم طنز را آورده است. وبلاگ هم مینویسد. هفت هشت تا وبلاگ با اسم حقیقی یا اسم مستعار. سر از تلویزیون در میآورد. این همه تنوع برای چیست؟
- من کلا آدم تنوعطلبیام.
- احساس نمیکنی اگر یک مسیر مستقیم را پیگیر بودی، بهتر نتیجه میداد؟
- با روحیهی من سازگار نیست. البته این چیزهایی که تو داری توی دو جمله میگویی، بعضیهایش مثلا ده سال طول کشیده است. مثلا من ده سال توی روایت فتح کار کردهام.
- روایت فتح، آخرش چی شد؟ اختلافات به کجا رسید؟
- من ده سال توی روایت فتح کار کردهام و از کارم هم خیلی راضیام. به نظرم میآید کار بزرگی هم کردم. قطعا آدمهای بزرگتر از من پشت این کار بزرگ بودند و حمایت کردند تا انجام شد. مطمئنم دوست ندارند ازشان اسم ببرم؛ ولی بدانید که یکی دو تا آدم بودند که اگر نبودند، هیچیک از کارهایی که من توی روایت کردم پا نمیگرفت. آدمهایی بودند توی ساختار داخلی مؤسسه که اگر میخواستند طبق قواعد و قوانین و دستورالعملها و بخشنامهها با من رفتار بکنند، هیچکدام از این کارها را نمیشد توی روایت کرد. این آدمها از آبروی خودشان، از توان خودشان، از امکانات خودشان، مایه گذاشتند تا من بتوانم پیشرفت بکنم. هم به عنوان شخص پیشرفت بکنم، هم کارم را پیشرفت بدهم.
و خب، ما توی روایت، بهترین تجربهی زبانی دربارهی جنگ را توی این کشور کردیم. من این را قاطع میگویم. یعنی میخواهم بگویم هیچ مؤسسه و شخص دیگری به این تجربهی زبانی که ما از جنگ رسیدیم، نرسیده است.
ده سال من کار کردم و بعد از ده سال احساس کردم که کار من دیگر تمام شده است. من باید به یک سطح پایدار میرسیدم، که رسیدم. باید یک سری آدم توانا آنجا - نمیخواهم بگویم پرورش میدادم- با هم پرورش پیدا میکردیم و این کار را کردیم. سرپرستیشان با من بود البته. بعد به نظرم آمد که من دیگر آنجا کاری ندارم.
به این نتیجه رسیدم که بروم دنبال زندگیام. یادم است ماه رمضان بود و مراسم افطاری سالیانهی روایت فتح. افطار که تمام شد من رفتم پیش آقای آوینی، گفتم سیدجان؛ با اجازهتان من از شنبه، دیگر نمیآیم. گفت حالا بیا صحبت میکنیم و اینها. گفتم شما میگویید بیا صحبت کنیم، باشد میآیم صحبت میکنیم؛ ولی من دیگر نمیآیم. و رفتم.
رفتم دو سه ماه نشستم خانه و بعد رفتم شش ماه ایرانخودرو کار کردم. من رئیس ادارهی ترویج و تبلیغ ادارهی کل بازاریابی ایرانخودرو بودم. بعد با آنها بالاخره سر حقوق به توافق نرسیدیم و سر اختیارات کاری. بعد از شش ماه آنجا را رها کردم؛ دُرست زمانی که بعد از شش ماه داشتم استخدام میشدم. همه میگفتند ایران خودرو و استخدام و اینها... گفتم ولش کن، نمیخواهم. آمدم بیرون. یک مدت مشاور تبلیغات بودم. یک مدت، در فرهنگسرای پایداری کارهایی میکردیم که الحمدلله آمدند کفرزدایی کردند و ترتیب ما را دادند، رفتیم. و... خوب است، زندگی خوب است کلا.
- متنی دربارهی وضعیت اخیر روایت نوشته بودی. خیلی وقت بود، متنی به این تلخی نخوانده بودم.
- بله تلخ است. واقعیت تلخی است. واقعیت بسیار تلخی است. من با بزرگی صحبت میکردم، باز چون دوست ندارد اسمش را ببرم، نمیبرم. گفتم فلانی، شما نگرانی برای اتفاقاتی که دارد در روایت فتح میافتد؟ گفت نه. گفتم من هم نگران نیستم. میدانی چرا؟ گفت چرا؟ گفتم برای این که مغولها آمدند نیشابور را گرفتند، مردم شهر را قتل عام کردند، ویران کردند نیشابور را، آب بستند، شخم زدند، جو کاشتند،... ولی الان نیشابور هست، مغولها نیستند. بگذار اینها این کارها را بکنند.
- وزن کوروش علیانی بین وبلاگنویسها چقدر است؟
- نمیدانم. دوست دارم زیاد باشد؛ ولی نمیدانم چقدر است.
- بالاخره خودت یک تصویر ذهنی داری.
- ندارم واقعا، نه. به جان خودم ندارم. گاهی اوقات تعجب میکنم. مثلا بعضیها من را میشناسند تعجب میکنم. گاهی وقتها بعضیها من را نمیشناسند تعجب میکنم. یعنی خیلی تصویری ندارم از موضوع. فقط تشتت است.
- انگیزهی اولت از وبلاگنویسی چه بوده؟ اصلا چه شد که وبلاگنویس شدی؟ خودت آمدی طرفش یا اینکه کسی ترغیبت کرد به وبلاگنویسی؟
- یک پدیدهی جدید بود؛ میخواستم تجربهاش کنم. توی دانشگاه داشتیم راه میرفتیم، دوستی که خیلی هم دوستش میدارم، گفت وبلاگ میدانی چیست؟ گفتم نه. گفت یک پسری هست به اسم حسین درخشان. خلاصه یک چیزی راه انداخته به اسم «وبلاگ». رفتم نگاهی انداختم؛ ولی راستش خیلی جذبم نکرد.
یک دو سال گذشت. فقط وبلاگ میخواندم. به وبلاگی رسیدم که با نویسندهاش اختلاف نظر داشتم؛ شدید. خلاصه اینکه مطلبهایش را میخواندم و برایش کامنت میگذاشتم. البته الان احساس میکنم کار خوبی نمیکردم؛ بیرحمانه نقدش میکردم. طرف هم نوجوان بود. فکر کنم از ایران رفته بود یا خلاصه دلبستگیای به وضع موجود ایران نداشت. موضع ایدئولوژیک داشت علیه وضع موجود.
کامنتهای طولانی میگذاشتم. با خودم گفتم: خب بهتر است اینها را توی یک وبلاگ بنویسم. اولین بار که جدی وبلاگ نوشتم، آن وقت بود. حالا چه سالی بود؟ من تاریخ یادم نمیماند.
یک حلقهای بود. من بودم، افشین زند بود و چند نفر دیگر. اینها اغلب دینستیز بودند. من احساس میکردم نقدهای آنها به دین منصفانه نیست. من هم شروع کردم نوشتن در نقد آنها. تا اینکه یکبار شد که دو نفرمان همدیگر را شناختیم و دوتایی از هم و از آن وسط فرار کردیم و رفتیم با اسم خودمان وبلاگ راه انداختیم.
- کورش علیانی واقعی با کورش علیانی تلویزیون، روزنامهنگار، یادگاران و وبلاگنویس، چقدر تطابق دارد؟
- شرایط فرق میکند. کورش علیانی توی تلویزیون، محدودیتهایی دارد که البته خیلی کمتر از آن چیزی است که به نظر میآید. من تندترین سؤالات را از احمد توکلی پرسیدم و اصلا حواسم نبود. تمام که شد، در باز شد و همهی آدمهایی که پشت صحنه بودند، آمدند داخل و گفتند اینها چه سؤالهایی بود که پرسیدی، و منتظر بودند برای من بد شود؛ اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
من از رسانهی ملی، خیلی دل خوشی ندارم؛ ولی انصافا آن محدودیتی که شما میبینید بیشتر خودسانسوری است. ما قانون داریم، قانون اساسی داریم و باید آنها را رعایت کنیم، حتی اگر کسی با قانون مخالف باشد. من هم رعایت میکنم. ولی خودم آنجور که دوست دارم زندگی میکنم.
فشار هم بالاخره هست. بعضی وقتها تحملکردنی است؛ ولی بعضی وقتها هم آدم را از نانخوردن میاندازد. من گاهی ضرر مالی خوردهام بهخاطر اینکه حرفم را سانسور نکردهام. گفته بودم بالای چشم فلان کس ابرو است و نتیجهاش این شد که با یک تلفن، قرارداد کاری یکسالهی من فسخ شد.
- ادبیات کورش علیانی تحت تأثیر شخص خاصی است؟ یا شاید تحت تأثیر اشخاصی؟
- من خیلی حساس و اثرپذیر هستم. آن آدم فحشبِده خیلی اثر گذاشته روی من. از کتابها کتاب «خداحافظ گریکوپر» رومن گاری را خیلی دوست دارم و «آمریکا وجود ندارد» پتر بیکسل. ولی کلا نمیشود گفت. تحت تأثیر خیلیها هستم. از آن کتابی که اولین بار توی بچگی از کتابخانهی پدرم برداشتم و خواندم تا هر چیزی که بعدا خواندم یا شنیدم یا دیدم، همه روی من تأثیر گذاشتهاند. همینطور چیزهایی که تازه خواندهام.
- سیستم عامل کامپیوترت؟
- لپتاپم ویندوز ویستا و پیسی ویندوز ایکسپی.
- با چه مرورگری کار میکنی؟
- فایرفاکس، آیای و کروم.
- خط اینترنتت؟
- ایدیاسال گرفتهام تازگی.
- رابطهات با وب دو چطور است؟ و سایتهایی مثل گوگلریدر؟ فرندفید؟ توییتر؟
- چیزهایی خوبی هستند؛ ولی من خیلی استفاده نمیکنم. البته گودر استثناست. معمولا در لیست دوستانم بیشترین شِیرها کار من است. دیگر وبلاگ زیاد نمیخوانم. فید میخوانم. شیر کردن دیگران برایم ملاک است. کسی که شیر میکند، مطلب را گزینش کرده و احساس کرده ارزش خواندن دارد. البته من خودم یکی از رفقای پُرشیر را هاید کردم. کسانی هم من را هاید کردهاند. [میخندد]
- تا کی میخواهی وبلاگ بنویسی؟
- برنامهای نریختهام. اصلا نظم با من در یک دریا نمیگنجد. خیلی دوست دارم منظم باشم؛ ولی نمیتوانم. فعلا که دارم مینویسم.
- خب. از این که وقتت را در اختیار ما گذاشتی خیلی ممنون. از اینجا ضبط ما خاموش...

5 نظر
نظرات