حوریب و پاییز

معرفی وبلاگ حوریب

حسن اجرایی

معرفی وبلاگ حوریب  حوریب را که باز می‌کنی، با زمینه‌ای سورمه‌ای روبرو می‌شوی. زمینه‌ی سورمه‌ای. وبلاگ را اگر باز نکنی، به ناچار در ذهنت سرزمینی تاریک و غم‌گرفته می‌سازی. قالب حوریب بیش از اندازه ساده است. همه‌ی بخش‌های وبلاگ با خط‌هایی سفید از هم جدا شده‌اند.

دقت که می‌کنی،‌ می‌بینی سفید نیست آن خط‌ها. «آبی بسیار کمرنگ است؛ به رنگ خط افق، وقتی که صبح برمی‌آید. در وقت طلوع، خط آبی کم‌رنگی در اثر نور خورشید پدیدار می‌شود که سورمه‌ای تیره‌ی آسمان و سیاهی زمین را از هم جدا می‌کند. اصلا فلسفه‌ی انتخاب رنگ سورمه‌ای زمینه و آبی کم‌رنگ خطوط، همین آسمان قبل از طلوع بود. اگر به عکس header حوریب هم نگاه کنید، در سمت چپ، همین پدیده دیده می‌شود.» آن «حوریب»ـی که روی تصویر هست هم به همان رنگ است.

هر کسی وقتی وبلاگ یا سایتی باز می‌کند ممکن است یک جای صفحه چشمانش را بگیرد و جذبش کند. پس شاید نتوان گفت وقتی وارد می‌شوی، اولین چیزی که می‌بینی چیست. اما دست‌کم یکی از آن چیزهایی که در نگاه اول دیده می‌شود، نام وبلاگ است: «حوریب».

تصویر بالای وبلاگ (یا همان header) را که نگاه کنی، کوهی می‌بینی. کوهی که ردّ پایی از کسی دارد. شاید این حوریب و آن ردّ پاها، چیزی دارند برای نشان دادن معنای حوریب به ما!

برای این‌که بدانیم حوریب چگونه آغاز شده و اولین حرف‌هایش چه بوده، پایین می‌رویم و در میان ستون عهد عتیق دنبال کمترین شماره‌ها می‌گردیم. نگاه که می‌کنیم می‌بینیم بایگانی حوریب، فصلی است؛ و هر کدام 7 تا 10 نوشته دارند. فاصله‌ی زمانی میان هر نوشته در حوریب، 14 روز بوده، مگر آن‌که خبری باشد! این را البته من نمی‌گویم. برویم بند بعد!

داشتم می‌گفتم. این را من نمی‌گویم. خودش گفته. تابستان 85 را که کلیک کنی و بروی آنجا، پایین صفحه، اولین نوشته‌ی حوریب را می‌بینی. «اول دفتر» عنوان اولین نوشته‌ی حوریب است. دو بیت شعر نوشته و سلام کرده است.

اسم نوشته‌ی بعدی «طلوع» است. «از همان ... ساعتی که مرا ساختند ... آرام آرام در دلم جای گرفتی». این اولین جمله بود. بیشتر که می‌خوانی، می‌بینی همه چیز شخصی است. کسی نشسته است و نوشته است. و از خودش نوشته است. کسی را هم خطاب کرده است.

«اولین نوشته‌ی حوریب ... در روز میلاد عموی خوبان حضرت اباالفضل العباس(ع)» و «طلوع»، روز «میلاد آخرین حجت حضرت حق» نوشته شده. و «راهی»، همان‌جا نوشته که هر دو هفته یک بار، آن هم شب‌های چهارشنبه اینجا حرف می‌زند. البته همان‌جا هم گفته که «البته این بار به مناسبت میلاد مولای مهربان، استثنائا جمعه».

اگر بخواهم خط‌کشی کنم، چاره‌ای نیست جز این‌که بگویم زبان حوریب، ادبی است. گرچه این زبان ادبی، بازی با کلمه‌ها و سر هم کردن جمله‌ها نیست. «هنر آن است كه در كشاكش درد، در هنگامه بلا، در لحظات اندوه و اضطراب و بی تابی، در آنات زخم خوردن و شكستن، در حین جان كندن و رفتن و نماندن، چون سنگ زیرین آسیاب باشی... خاموش و استوار و صبور...»

«راهی» جایی در جواب کامنتی گفته است: «در حوریب بازی با کلمات معنایی ندارد. اصلا بازی وجود ندارد. هر چه هست عین حقیقت است و دیگر هیچ...»

«راهی» دقت زیادی به خرج می‌دهد برای گذاشتن یک تصویر کنار هر نوشته؛ تصویری که گرچه هیچ پرداخت گرافیکی ندارد اما ارتباطش با متن ردخور ندارد. اینجا را ببین. بخوان. «دوباره پائیز و میثاق و اشراق بارانی شبانه و همیشگی دل با «تو»... این نگاشته های خونرنگ را که می بینی، شِکوه و گلایه نیست...پائیزانه های دل است.حرف های دلی است که بوی غربت و دلتنگی اش با نمی از باران خزان زده، تازه می شود...حکایت است...روایت دردی است، به یادگار مانده از ابتدای «حوریب»...» عکسش را هم ببین. این بند خیلی طولانی شد، برویم بند بعدی؟

حالا بیا اینجا را ببین. عنوان نوشته‌ی قبلی را یادت هست؟ «پاییزانه...» بود. این یکی هم عنوانش «پاییز...» است. و نوشته است: «من که میعاد پاییزیمان را فراموش نمی کنم. من که ترا از یاد نمی برم. این روزهای ابری راهی نیز مثل گذشته، تنها با باران بی امان نور یاد تو روشن می شود.» عکسش را هم ببین. به همان قرمزی. شاید اصلا هر دو عکس، از یک برگ گرفته شده باشد!

«راهی» البته این خزان را هم بهانه‌ی نوشتن کرده است؛‌ اما با عکسی متفاوت! باید دید این خزان با آن خزان‌ها چه تفاوتی کرده که رنگش این‌گونه شاد شده!

و اما حوریب. «راهی»، اینجا اندکی از «حوریب» گفته است. اما بارها و بارها کسانی آمده‌اند و پرسیده‌اند که این «حوریب» که اسم وبلاگ است یعنی چه؟ و «راهی» هر بار در جواب کامنت چیزی نوشته و گاهی هم چیزی نگفته. «سلام. «حوریب» راهی است در کوه طور که خداوند متعال در آن بر موسی کلیم‌الله تجلی کرد. در قسمت «درباره‌ی حوریب» وبلاگ می‌توانید شعری در این رابطه بخوانید.» وبلاگ را که باز کنید دوباره، -البته اگر بسته باشید- پایین بخش تبرک، همان‌جا که نوشته «ابتدا»، می‌توانی روی «درباره‌ی حوریب» کلیک کنی و چند بیت شعر از محمدعلی معلم دامغانی بخوانی و حوریب را -هر چند- اندک بشناسی.

شاید پس از خواندن حوریب و آشنایی کمی که پیدا کرده‌ایم لازم باشد این پیشنهاد را به «راهی» بدهیم که آن عکس بالای وبلاگش را عوض کند. چرا؟ معلوم است. آن کوه و آن ردپاها، آن‌چنان که در آن شعر آمده، و هم آن‌گونه که خود او گفته، سنگلاخ نیست. «حوریب» نیست اصلا.

می‌دانم خیلی حوصله کرده‌ای که تا اینجای این حرف‌ها را خوانده‌ای و صفحه را نبسته‌ای، اما یک چیز دیگر هم مانده.

«به این دلیل نوشته‌هاتون رو دوست دارم چون دوست دارم اینطور بنویسم اما... گفتند كه سخت می‌نویسی.» اگر می‌دیدی کسی این جمله را کامنت گذاشته برای وبلاگت، چه جوابی می‌دادی؟ «راهی» گفته: «سخت نیست. سهل و ممتنع است شاید... شما مثل خودتان بنویسید من مثل خودم... جایگاه‌ها و رسالت‌ها مختلف است.»

چند نوشته از «حوریب» را اگر بخوانی، می‌بینی «راهی» در «حوریب» به این حرف خودش عمل کرده. البته ممکن است قبول نکنی!

«اگر همه ی تشبیه و استعاره و ایجاز و ایهام و کنایه ی حرفهایم به تو ختم می شود، برای آن است که «تلمیح» زندگی ام تو هستی...»

«و سرانجام اینكه: مثل همیشه، همه ی گریه ها و مرثیه هایم به «او» ختم می شود. همه ی اشكها و دلگویه هایم نذر «او» می شود... باشد كه با دستهای آسمانیش دستهایم را دریابد و تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...»

از اینجا هم می‌توانی «حوریب» را باز کنی!

 

 

نظرات