تاثیر قصه رستم و اسفندیار

دیروز قصه رستم و اسفندیار را برای غزاله گفتم در ترن موقع رفتن و برگشتن از آنتونی غزاله گریه اش گرفت خیلی دلش سوخته بود و زیاد گریه کرد و من و گیتا نوازشش کردیم و کمی گذشت تا آرام گرفت می گفت “آنقدر قصه خوبیه که گریه ام می گیره ” کمی درباره قصه صحبت کردیم و بعد گفت “رستم حق داشت ،همه این کثافت کاری ها زیر سر پادشاه بود “گفتم منم عقیده تو را دارم و ادامه دادم یک کتاب درباره این قصه نوشته ام و گفته ام که تقصیر پادشاه است که پسرش را به کشتن داد نه رستم که اسفندیار را کشت غزاله گفت پدر همه قصه های رستم رو بنویس .

روزها در راه


نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

در حال بارگذاری