فصد خون غرب تهران

هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت

هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت
عمری که حرام تو شد ای عشق حلالت

طاووسی و حُسنت قفس پر زدن توست
ای مرغ گرفتار چه سود از پر و بالت

زیبایی امروز تو گنجی ابدی نیست
بیچاره تو و دلخوشی رو به زوالت

مانند اناری که سر شاخه بخشکد
افسوس که هرگز نرسیدی به کمالت

پرسیدی‌ام از عشق و جوابی نشنیدی
بشنو که سزاوار سکوت است سؤالت

یک بار به اصرار تو عاشق شدم ای دل
این‌ بار اگر اصرار کنی، وای به حالت

فاضل نظری


نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

در حال بارگذاری